Begin:
هالووین!
به لباس های مبدل،گریم ها،کدو های تو خالی،ابنبات های رنگارنگ،
شبی ترسناک و نفرین شده معروفه...
هر ساله یک روز از سال، مردم با لباس ها و گریم های ترسناک به بیرون از خونه هاشون میان و این روز نفرین شده رو جشن میگیرن
...
کوچیکتر ها ابنبات جمع می کنن...
جوان ها در پی ادرنالین می روند...
در این بین بزرگسالان و میانسالان در خانه هایشان می مانند و به کوچیک تر ها ابنبات می دهند...
در نهایت انهایی که سن بالا هستند ،از داستان های ترسناکی که خوددر بچگی شنیده بودند برای کوچیکتر ها تعریف می کردند...
به کل می توان گفت،همه در این شب پرماجرا به نحوی مشغول بودند حتی،هیولا های واقعی...••••*••••
_یااا...کیم تهیونگ
+هااا؟
_بیا بریم دیگه لطفا لطفا لطفااا
+عمرا ...من نمیام!
_قول میدم بهت خوش میگذره بیا دیگه
+بحث خوشگذرونی نیس جیمینا
جیمین عاشق هالووین بود.هر سال و هرسال با لباس های مبدل و گریم های ترسناک پا به خیابون میزاشت و توی ایونت های مختلف
مخصوص هالووین شرکت می کرد..
اون حتی هالووین رو از روز تولد خودش بیشتر دوست داشت..
همیشه اولین نفری که خونه اش رو با کدو و وسایل های تزئینی ترسناک،تزئین می کرد جیمین بود...
همینطور طرفدار پر و پا قرص فیلم های ترسناک...
اما تهیونگ...
تهیونگ به هالووین بدبین بود.به کسی نگفته بود از جمله جیمین؛ اما ته دلش واقعا از هالووین می ترسید
شاید به نظر هر کسی احمقانه بیاد اما...
تهیونگ داستان های ترسناک رو باور داشت و خب؛می ترسید..اگر یه روزی اون داستان ها به حقیقت می پیوست چی؟
اون موقع قطعا قبل از اینکه هر اتفاقی براش بیفته خودش خود به خود سکته می کرد..
کی بود که نترسه؟
برای همین بود که هر سال وقتی که این روز کذایی سر می رسید تلاش می کرد برای جیمین یا همون بهترین دوستش بهانه ببافه تا دست از سرش برداره
دست به سر کردن جیمین هم اصلا کار اسونی نبود و هر سال با کلی دعا می تونست جیمین رو رازی کنه...
اما امروز جیمین لجباز تر شده بود.
حتی تهیونگ می تونست از چشم های جیمین بخونه که چقد
مصمم تر شده برای این که اون رو به ایونت ها ببره.
تهیونگ کاملا جیمین رو درک می کرد؛اما اصلا تاکید می کنم اصلا دلش نمی خواست از ترس جلوی بقیه غش کنه اونم نه فقط پیش، جیمین بلکه پیش چند تا از همکلاسی هاش.
با فکر اتفاق افتادن همچین چیزی،حتی خودش مصمم تر از جیمین شد برای اینکه درخواستش رو رد بکنه.
_ترسو
جیمین گفت.
خب اره ترسو بود؛اما دلیل نمی شد بهترین دوستش همچین چیزی رو انقد محکم تو صورتش بکوبونه..
+جیمین بس کن..چرا درک نمی کنی؟بهت گفتم نه یعنی نه...
می دیدم که جیمین رفته رفته داره ناراحت میشه...
البته منم دست کمی ازش نداشتم.
قیافش بدجوری تو هم رفته بود..
_من؟من درکت نمی کنم؟؟؟چندین ساله که من دلم می خواد باتو،تو این روز وقت بگذرونم..اما تو همش رد می کنی!دلیلت چیه؟
نکنه دیگه دلت نمی خواد با هم وقت بگذرونیم؟ها؟اگه اینجوریه بهم بگو!
عالیه...دیگه کم کم داشت به یک موذل بزرگ تبدیل میشد.
سعی کردم با لحن آروم تری باهاش حرف بزنم بلکه این جو متشنج رفع بشه.
+نه جیمین..مسئله این نیست..
_پس چیه؟این مسئله ی کوفتی چی هست؟
خب عصبی بود و نمی دونستم باید چی بگم...
مسئله؟
مسئله چی بود؟
مسئله این هستش که من بشدت می ترسم که با تو و بقیه به اتاق فرار بیام؟
و حتی بدتر از اون...
من می ترسم که داستان های تخیلی و مسخره ای که بقیه راجب هالووین میگن واقعی باشه؟
نه!
نه نه!
قطعا نمی تونست همچین چیزی رو بگه...
چی باید می گفت؟
دیگه از این شرایط خسته شده بود.
همیشه مجبور بود به جیمین دروغ بگه.
از دروغ گفتن به صمیمی ترین دوستش متنفر بود؛اما می ترسید که جیمین مسخرش کنه...
شاید اگر قبول می کرد این دفعه رو باهاشون میومد دیگه دست از سرش برمیداشتند نه؟
جیمین هنوز هم خیره بهش نگاه می کرد!
چشماش و صورتش عصبانیت و ناراحتی محض رو نشون میداد.
تصمیمش رو گرفت.
قبول می کرد که بره باهاشون...
+جیمینا
جیمین چشم غره ای زد بهم
_ها؟
+میام باهاتون
_هااا؟
+گفتم میام باهاتوننن
جیمین با تعجب نگام می کرد
یهو دویید و بغلم کرد
انگاری که به کل دعوای یکم پیشمون رو از یاد برده بود_وای تهیونگی دمت گرم..پس من میرم یه زنگ بهشون بزنم که بگم ما هم میایم.
با پوکر فیس ترین حالت بهش نگاه کردم.
+اوکی..چندش جون
اونم پوکر شد
_لیاقت نداری بچ
لبخندی حرص درار بهش زدم
_بمیر
+ایش
و رفت تا به بقیه زنگ بزنه
اما من؟
شاید یه مقدار استرس داشتم...البته بهتره بگم خیلی خیلی زیاد استرس داشتم..
امیدوارم فقط یه اتاق فرار ۱۰ دقیقه ای باشه بعدشم هرکی بره پی زندگیش...
تکخند استرسی ای زدم
قرار نبود بمیرم که...نه؟؟
••••*••••هیچکس خبر نداشت؛اما اگر هیولا های داخل قصه های پریان روزی به واقعیت تبدیل میشدند چه؟
قطعا آن روز به خونین بودنش معروف خواهد شد!
هیولا ها در قصه ها، همیشه وجود داشتند و دارند و خواهند داشت.
آنها در شب،قدم برمیدارند..بدون صدا..تا کسی بویی از وجود داشتنشان نبرد.
اما...تنها یک روز...فقط و فقط یک روز..از دل خانه هایشان بیرون میآیند...
و آن روز هالووین نام دارد!
شبی خونین، که هیولا ها برای انسانیت؛تله ای انداخته اند تا انها را اسیر خود کنند..
هالووین امسال چگونه خواهد بود؟!••••*••••
_خب تهیونگی بهشون گفتم داریم میایم،همه کلی تعجب کردن از اینکه داری میای...حقیقتا بنظرم بهتره از این به بعد هر سال باهامون بیای نظر مثبتت چیه؟
+جیمین؛با تمام احترامی که برات قائل نیستم مجبورم بگم گوه نخور اوکی؟
جیمین پوکر شد و رفت روی مبل قدیمی که زرد رنگ بود،نشست
و با گوشیش شروع کرد ور رفتن.
اون مبل زرد...
این خونه و تمام وسایلش برای هردومون بود.
...
من چند سالی هستش که مستقل شدم اوایلش خیلی سخت بود؛
اما ذهنیتم مثل تمام هم سن و سالام این بود که از خانواده دورشم.
اما خب وقتی یکمی بزرگتر میشی متوجه میشی اونقدری که فک می کردی این نظریه درسته،نیست.
اوایل از اینکه رفته بودم یه شهره دیگه باجیمین ، به دور از
خانوادم خیلی رازی بودم و همه چی اوکی بود.
اما رفته رفته دلم بیشتر براشون تنگ میشد؛حتی دلم برای خواهر کوچیکترم که اعصاب نمی زاشت برام، خیلی تنگ شده بود.
کم کم به این وضع عادت کردم و نسبت به وقتی که ۱۸ سالم بود، مستقل تر و قوی تر شدم...از اون روزی که از بوسان به سئول، اومدم؛تقریبا ۴ سالی میگذره.
درسته!
من با جیمین اومدیم به این شهر و خب سختی های زیادی کشیدیم
تا بتونیم یه خونه ی ۸۰ متری کرایه کنیم..
راستش از وضعمون رازی هستیم؛حداقلش اینه که دیگه توی یه
خونه ی قدیمی و درب و داغون زندگی نمی کنیم.
داستان اشناییت من با جیمین،از دبیرستان شروع میشه......To be continued.....
سلام مون لایت هستم
این پارت اول این داستانه اگر دوسش داشتین وو و کامنت رو فراموش نکنید ممنونم
دوستدار شما مون لایت🌙

YOU ARE READING
ESCAPE ROOM
Romanceهالووین! شب ترسناکی که مردم با گریم و لباس های مبدل خودشان بیرون میان و جشن می گیرن...شبی که هیولاهای توی داستان های جن و پری از پیله خودشان بیرون میان و خود را به انسان ها نشان می دهند. چی میشه اگه تهیونگ و جیمین به همراه دوستاشون به یه اتاق فراری...