Chapter 32 : خانه

712 129 25
                                        

قسمت سی و دوم: خانه

لب‌هایش جوری از سیگار کام می‌گرفت که انگار در حال انتقام از آن رول کاغذی‌ست.
بی‌قرار بود.
باید به چیزی لگد می‌زد یا حداقل چیزی را می‌شکست.
یا دست کم با مشت به دهان دکتر می‌کوبید تا پشت سر هم جملات دردناکش را اینقدر عادی و بی تفاوت به زبان نیاورد.
تا درباره‌ی وضعیت حاد روانی جیمینش طوری صحبت نمی‌کرد که انگار درباره‌ی ابری بودن هوا گزارش می‌دهد!
بلاخره در اتاق باز شد و پرستار ویلچر جیمین را به بیرون هل داد.
سیگار بین انگشتانش شل شد.
تن ظریف جیمین ما بین لباس های گشاد و سفید، از نو تهیونگ را شوکه کرد.
چی به او گذشته بود که اینطور تنش را آب کرده بود؟
حتی دیگر کنترل گردنش هم سخت بود که اینطور سرش روی شانه خم شده بود و نگاه نیمه بازش روی زمین بود.
درست مانند سرپا نگه داشتن یک مرده!
تهیونگ همانطور که مبهوت او بود، آب دهانش را به زحمت پایین فرستاد.
ویلچر جیمین به کمک پرستار به سمت انتهای راهرو رانده شد اما تهیونگ همانجا مانده بود.
آنها وارد اتاقی که قرار بود جیمین را در آن بستری کنند، شدند.
اما تهیونگ هنوز به جای خالی‌شان نگاه می‌کرد.
به محض اینکه فهمید اشکش روی گونه غلتیده به دیوار پشت سرش تکیه کرد و روی دو پا نشست و چهره‌اش را با دست پوشاند.
ترسیده بود.
چشم‌های خالی جیمین ترسانده بودش.
شانه‌هایش به لرزه افتاده بود و خود را در حال انفجار می‌دید.
دلش می‌خواست دوباره روی پاهای جیمینش اشک بریزد و التماسش کند فقط یک کلمه حرف بزند. اما دکتر ها او را منع کرده بودند.
می‌گفتند نباید به او فشار آورد.
می‌گفتند ممکن است او سالها به این خاموشی ادامه دهد.
می‌گفتند هشیاری او پایین‌تر از آن است که کسی را بشناسد و اتفاقی را تشخیص دهد.
درست مثل یک مجسمه‌ی رنجیده...
انگار جیمین هیچوقت نجات پیدا نکرده بود، بلکه فقط پیدا شده بود تا تهیونگ را برای ابد مجازات کند...

***

زانوهایش بی‌قوت شده بود یا پله‌های مجتمعشان کش پیدا کرده بودند؟
به آرامی خودش را بالا می‌کشید.
بلاخره آنجا بود. خانه!
خانه‌ای که شب‌ها آرزوی دوباره دیدنش را داشت.
در همان اتاق مخروبه‌ی آن عمارت سرد، درست کمی بالاتر از جایی که او بود، احمقانه آرزو داشت به اینجا برگردد.
اما چرا آرو درست همانجایی که له له‌ش را می‌زد، تنگی نفس گرفته بود؟
شاید چون حالا خانه‌ را به درستی به یادآورده بود!
پله‌ها را بی رمق بالا می‌رفت و در ذهنش صدای او می‌پیچید:

" _ بدش به من...
جونگ‌کوک همانطور که کیف مدرسه‌ی او را از روی شانه‌اش قاپیده بود گفت و از کنارش گذشت و بالا رفت.
آرو با تخسی دنبالش رفت:
_ خودم میارمش‌‌‌...مگه بچه‌م؟
جو‌نگ‌کوک نگاه گذرایی به او که جلوی موهایش را با کش بسته بود و در لباس فرم مدرسه با اخم نگاهش می‌کرد، انداخت:
_ نیستی؟!
آرو ادایی درآورد:
_ بله آجوشی...
و بعد همانطور که پاهایش را با حرص روی پله‌ها می‌کوبید از او جلو زد..."
آرو به وضوح صدای خنده‌ی آرام او را به خاطر آورد.
نرده‌ی کنار پله ها را چنگ زد تا تعادلش را از دست ندهد.
بلاخره به راهرویی که واحدشان در آن بود رسید.
انگار سالهاست که آنجا نیامده.
رو به روی واحدشان، خودشان را می‌دید.
درحالی که او لباس‌های شسته و خیس را محکم می‌چلاند و خودش آنها را روی نرده‌های جلوی واحد، پهن می کرد.
محکم لباس بین دستانش را تکاند و باعث شد جونگ‌‌کوک بابت پاشیدن آب روی صورتش به او چشم غره رود.
زهرخندی به لب‌هایش رسید.
هجوم بودنِ او در زندگی‌اش مثل یک سونامی بی‌رحم حمله‌ور شده بود.
به هر جا نگاه می‌کرد تصویری از او بود.
از چشم‌های مهربانش که او را تحسین می‌کرد، دستان حمایتگرش که پشت کمرش می‌نشست، از صدای خنده‌های آرامش که هیچوقت، هیچوقت تبدیل به قهقه نمی‌شد...
حتی زخم‌هایش!
دستان پینه‌ بسته‌اش!
صورت خیس از عرقش وقتی از کار بر‌میگشت...
بلاخره رو به روی واحدشان ایستاده بود.
فکرش را هم نمی‌کرد وقتی بلاخره بتواند اینجا بایستد، هیچ حسی نداشته باشد جز حماقت!
احمق بود. چرا که خانه همان اتاق سرد بود.
خانه همان مخروبه‌ی عمارت مانند بود.
خانه همانجایی بود که او در آن حضور داشت.
که او در آن نفس می‌کشید...
انگشتانش به سمت در دراز شد.
اما بغضی که سخت گلویش را مشغول کرده بود، مانع شد.
پلک‌هایش را محکم بهم فشرد و اجازه داد همراه صدای آژیر آمبولانسی که در گوشش پیچید، اشک‌هایش روان شوند.
روی زمین نشست درست مانند همان شب.
درست همانجا جلوی در، روی زمین آوار شده بود و به جنازه‌ی سرد یون که با برانکارد از خانه برده می‌شد نگاه می‌کرد.
تمام تنش زیر پارچه‌ای سفید پنهان بود جز دستش. که حالا با هر تکان برانکارد تکان می‌خورد...
آرو که حالا تنها عزاداری بود که پابرهنه، پشت جنازه‌ی یون می‌رفت و او را بدرقه می‌کرد، صدای همسایه‌ها می‌شنید:

HireathStories to obsess over. Discover now