Last Chapter : هایرث

1.2K 119 126
                                        

قسمت چهلم : هایرث

_ حالا وقتشه که این نحسی برای همیشه تموم بشه!
لیا سرش را بالا گرفت. در چشمانش نوری مبهم و تاریک سو سو می‌زد.
_ آره...بلاخره زمانش رسیده...هر چند ترجیح می‌دادم پایان همه چیز به دست شخص دیگه‌ای باشه!
سپس، چهره‌اش در تاریکی دگرگون شد.
سنگی، خاموش و ترسناک.
_ لذت اینکه با دستای خودش، قلب معشوقش رو سوراخ کنه می تونست مرگم رو شیرین‌تر کنه!
تهیونگ از بین دندان‌های چفتش غرید:
_ متأسفم که مرگ شیرینی در انتظارت نیست. اما مطمئنم مرگت برای خیلی‌ها شیرینه! حتی جونگ‌کوکی که لیاقتش رو نداره...
لیا نگاهی پرسش‌گر و آرام به او انداخت و پوزخندی زد.
_ مطمئنم که مرگ من برای اون عذاب بزرگتری رو به همراه داره!
تهیونگ لحظه‌ای مردد شد.
این می‌توانست یک هشدار برای جیمین هم باشد؟
پس غرید:
_ منظورت چیه؟
لیا گامی به جلو نهاد. صدایش همچنان آرام بود، اما با لحنی مرموز و هشداردهنده افزود:
_ با کشتن من درواقع نه یک تن، که دو تن به خاک میوفته! تنی که برای جونگ‌کوک آخرین پناه توی این دنیاست...
لیا مجال بیشتری به سردرگمی‌ تهیونگ نداد و ادامه داد:
_ من و آرو متصلیم! هر اتفاقی برای هر کدوم بیوفته، روی اون یکی هم اثر می‌ذاره...
آغوشش را باز کرد و با لبخند بزرگی ادامه داد:
_ و چه اتفاقی بزرگ‌‌تر از مرگ...
در آن لحظه، چیزی درون ذهن تهیونگ فرو ریخت.
دستش بر ماشه لرزید، اما انگشتش از جای نجنبید.
صدای السا و آرو در سرش می‌چرخید.
"راهی که انتخاب کردی برگشتی نداره"
"هر اتفاقی افتاد...هر بهایی که قرار داده بشه...تو باید جیمین و جونگ‌کوک رو نجات بدی"
"تاوان تو انتخاب کردنه"
تهیونگ تکانی به سرش داد تا شاید از آشفتگی ذهنش کم کند.
_ جیمین چی؟ جیمین چی میشه؟
لیا به‌آرامی نزدیک شد. آن‌قدر که نفس‌هایش با تهیونگ یکی گشت. سرِ اسلحه را گرفت و آن را درست بر سینه‌اش نهاد.
_ تنها راه نجات جیمین شلیک توعه! مرگ من پایان رنج جیمین و شروع عذاب ابدیه جونگ‌کوکه
با تحکم بیشتری صدایش را بالا برد:
_ شلیک کن تهیونگ. این مرگ برای من از هر انتقامی شیرین تره!
تهیونگ دیگر نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد
پس لحنش شکست:
_ چون میدونی آرو رو با خودت می‌بری؟
لیا لبخندی زد:
_ نه! چون می‌دونم جونگ‌کوک حتی اگر زنده بمونه هم، هرگز نجات پیدا نخواهد کرد!
درست مثل من!

****

دست‌ چپ جونگ‌کوک از تقلای بی وقفه خونین بود، پوستش از کشیدن مداوم بندها بریده بود، اما او انگار دیگر چیزی حس نمی‌کرد.
عضلاتش با شدت تمام منقبض شده بود و شانه‌هایش از خشم و ترس می‌لرزید و مدام فریاد می‌زد:
_ من باید برم...اون عوضی از چیزی خبر نداره...اون نمیدونه...
صدایش آمیخته با خشم و اضطراب و التماسی پنهان بود که حتی خودش هم دیگر نمی‌توانست پنهانش کند.
_ من نباید بزارم... من نباید بزارم...
نگاهش میان قطره‌های اشک و وحشت می‌سوخت.
آرو چند قدم عقب‌تر ایستاده بود. ترس در چهره‌اش موج می‌زد، اما بیشتر از ترس برای خودش، برای او می‌ترسید... برای مردی که در برابرش فرو می‌ریخت.
با صدایی لرزان، به سختی زمزمه کرد:
- آروم باش...
اما جونگ‌کوک انگار چیزی نمی‌شنید. زانوهایش دیگر توان تحمل تنش این لحظه را نداشتند و ناگهان زیر تنش خم شدند و با زانو روی زمین سقوط کرد.
صدایش تسلیم و ضعیف شد، انگار تکه‌ای از روحش را با خودش روی خاک انداخته باشد:
- اگه اون بمیره... اگه بمیره...
آرو چشمانش را بست. اشک‌ها بی‌صدا از گونه‌هایش سُر خوردند.
دلش می‌لرزید، اما صدایش آرام و خفه بود:
- می‌دونم... می‌دونم اگر بمیره چی میشه...
جونگ‌کوک سرش را بلند کرد، چشم‌هایش به خون نشسته بود. نگاهش را به صورت آرو دوخت.
چشمانی که انگار همه چیز را پذیرفته بود، بدون مقاومت، بدون حتی اندک امیدی به نجات.
آرو لبخند محوی زد، لبخندی که شبیه آفتاب کمرنگی بود در زمستانی بی‌رحم.
- شاید همه چیز همون روز باید تموم می‌شد...شاید هیچ‌وقت نباید جونم رو نجات می‌دادی...
نفسش را لرزان بیرون فرستاد. قطره‌ای از اشک از چانه‌اش چکید و ادامه داد:
- اما شاید این سال‌ها فقط یه فرصت بودن تا بتونم بهت بگم...
تمام جانش را در کلمات ریخت و همان یک جمله را هم با لحنی شکسته و عمیق اعتراف کرد:
_ که چقدر عاشقتم...
مکث کرد. پلک‌هایش لرزید و کلمات بعدی با صدایی ضعیف اما لرزان بر لبش نشست:
- تو پدرم شدی... خونه‌م شدی... سقفم شدی... پناهم شدی... عشقم شدی... تو خدای من شدی...
جونگ‌کوک سرش را تکان داد. نمی‌توانست کلماتی که بی‌شباهت به وداع و وصیت نبودند را تحمل کند. نفسش بند آمده بود.
- بس کن... خواهش می‌کنم، بسه...
اما آرو اشک‌هایش را فرو نداد. صدایش می‌لرزید، اما ادامه داد:
- اولین باری که با محبت نگاهم کردی...
اولین باری که باعث شدی حس کنم وجود دارم...اولین باری که ازم دفاع کردی...
چشم‌هایش را بست.
- آروم آروم دنیای خاکستریمو رنگ زدی...
تو بهم فهموندی خانواده یعنی چی...
من با تو فهمیدم میشه خوشبخت بود اما فقیر!
میشه زخمی نداشت اما جای یکی دیگه درد کشید
میشه دردی نکشید اما برای درد یکی دیگه گریه کرد
با صدایی بریده زمزمه کرد:
- تو برای من همه بودی جونگ‌کوک...
و یهو یه روز تصمیم گرفتی همه چیزی که داشتم رو ازم بگیری...خودت رو ازم بگیری!
بدون اینکه بدونی... من حتی نیمه‌ی تاریک تو رو هم می‌پرستیدم...
جونگ‌کوک بی‌صدا گریه می‌کرد.
و این معجزه‌ی آرو بود.
دختری که بلاخره توانسته بود جونگ کوک ۱۴ ساله‌ای که جایی پشت سایه‌های تاریک آن مرد حبس شده بود را آزاد کند.
اشک‌ها روی گونه‌هایش می‌دویدند و به زمین می‌رسیدند.
قدرتی در بدنش نمانده بود. روی زانو، با سری خم‌شده زمزمه کرد:
- یک لحظه بعد از تو نمیمونم...
ترس به جان آرو ریخت:
- فکر می‌کنی مرگ می‌تونه منو حتی یه ثانیه ازت دور کنه؟ شاید فقط مرگ بتونه باعث شه برای همیشه جزئی از وجودت بشم...تا بتونم توی قلبت خونه کنم... برای همیشه...بدون اینکه بترسم از رها شدن...بترسم از ترک شدن...فراموش کردن...
لحظه‌ای سکوت ما بینشان نشست.
سکوتی سنگین، مثل غرش آسمان پیش از باریدنش و مثل صدای مرگ پیش از رسیدنش.
جونگ‌کوک بی‌آنکه نگاه بی‌رمقش را بلند کند آرام گله کرد:
- تو هم قراره مثل یون ترکم کنی؟
بعد به آرامی سرش را بالا آورد. و درست همان لحظه بود که دید.
سینه‌ی آرو، درست از نقطه‌ای بالای قلب، بی‌صدا و ناگهانی شروع به خونریزی کرد. مثل باز شدن شکوفه‌ای خونی در سکوت مرگ. خون آرام بر لباس روشنش نقش بست، مثل قطره‌ای جوهر بر کاغذ سفید.
تهیونگ بلاخره انتخابش را کرده بود!
چشم‌های جونگ‌کوک باز و دهانش نیمه باز ماند.
نه فریاد زد، نه گریه کرد.
انگار حتی اشکش هم در شوک یخ زده بود.
آرو لحظه‌ای بر جای ایستاد، و بعد به آهستگی، درست مقابل جونگ‌کوک، روی زمین سقوط کرد. صدای برخورد بدنش با زمین، مانند یک شوک تن جونگ‌کوک را به یکباره لرزاند.
آرو پیش چشمانش افتاده بود مثل سقوط یک برگ، اما سنگین‌تر از تمام دنیا.
جونگ‌کوک سعی کرد به سمتش برود، اما دست آزادش، همان دستانی که برای نجاتش تقلا می‌کرد، حالا بی‌جان و لرزان، فقط تا چند سانتی‌متری آرو رسید.
انگشتان شفابخش جونگ‌کوک در هوا ماند، درست مثل کودکی که دستش را دراز کرده و نتوانسته ستاره‌ای را لمس کند...
فاصله‌ای ‌کوتاه میان انگشتان جونگ‌کوک و گونه‌ی آرو بود، فاصله‌ای که برایش از مرگ هم کشنده‌تر بود.
و درست آن‌جا بود که جانش شکافت. فریاد زد. فریادی که نه از حنجره، که از اعماق روحش برمی‌خاست:
- عاشقت بودم...
انقدر عاشقت بودم که حتی نمی‌تونستم بگم...
انقدر عاشقتم که بعد از تو... نمی‌تونم...
بعد از تو...آخ آرو... لعنت به بعد از تو...
لحظه‌ای بعد، نفس‌های آرو سبک‌تر شد... نه از درد، نه از خفگی... سبکِ سبک، همانند بال زدن پروانه‌ای خسته.
لبخند کم‌رنگی بر لبانش نشست. لبخندی که در آن دنیایی از آرامش نهفته بود.
انگار در نهایت شنیده بود...
همان اعترافی را که یک عمر تشنه‌‌ی شنیدن بود.
و تنها همان کافی بود تا چشمانش را ببندد.
آرام.
بی‌صدا.
و برای نخستین بار، آسوده...

HireathStories to obsess over. Discover now