Chapter 33 : شکاف

612 107 25
                                        

قسمت سی و سوم: شکاف

در دورترین اتاق آن بیمارستان جایی در طبقات بالایی، لیا، خسته و بی‌رمق، دستانش را مقابل سینه‌اش نگه داشته بود. حلقه‌ای از شمع‌های سفید در اطراف تختی که تن خفته‌ی برادرش روی آن آرمیده بود، روشن بود و نوای آرامی زیر لب زمزمه می‌کرد که فقط اجدادش آن را می‌فهمیدند.
نور طلایی، آرام از نوک انگشتانش فوران کرد و در فضای اتاق پیچید؛ مثل مهی لطیف که زمان را در خود می‌بلعید.
با چشمانی بسته و تنی خالی از انرژی نجوا کرد:
– زمان رو براش نگه‌دار... تا من آماده شم. فقط یه ذره بیشتر... فقط یکم دیگه...
چشمانش از خستگی نیمه‌باز مانده بودند. طلسم محافظی که دور تا دور برادرش مانند یک حصار کشیده بود، تمام انرژیش را گرفته بود چرا که با هر کلمه، بخشی از وجودش را خرج می‌کرد. طلسم، نه فقط از انرژی‌اش، بلکه از روحش تغذیه می‌کرد.
رشته‌ای از نور، نامرئی اما زنده، از سینه‌ی لیا به فضای اتاق متصل شد.
این اتاق، حالا بخشی از خودش بود. فقط خودش اجازه‌ی ورود داشت. یا کسی که به عمیق‌ترین لایه‌هایش دست پیدا کرده باشد.
به روحش!
همین که زمزمه‌ها به پایان رسیدند، نفسش شکست.
لیا، بی‌صدا روی زمین افتاد. نه بیهوش کامل، نه بیدار... جایی بین مرگ و خواب.
طلسم کامل شده بود.
اما حفاظش، با لرزش روح او، شکاف برداشته بود.
سکوتی سنگین بر فضای بیمارستان متروکه سایه افکنده بود.
در راهروی خالی، صدای قدم‌هایی آهسته پیچید.
مردد، سنگین، بی‌شتاب... اما بی‌رحم.
جونگ‌کوک، لباسی تیره به تن داشت. چشم‌هایش سرد، و پوستش رنگ‌پریده بود.
گویی سایه‌ای بی‌جسم، با نفسی عمیق و زخمی، راه خود را از دل تاریکی به قلب نور باز کرده بود.
کنار اتاق ایستاد.
می‌توانست انرژی را در آن نقطه حس کند!
چند لحظه مکث کرد. سر چرخاند و به در تقریبا بسته‌ی آن اتاق چشم دوخت. با سرانگشتانش به آرامی در را هل داد.
و بعد...نفس عمیقی کشید.
می توانست آنها را ببیند.
آن انرژی طلایی مانندی که مانند یک پرده‌ی شفاف دور تا دور لیا و برادرش کشیده شده بود.
تمام مدت به این فکر می‌کرد که لیا بزرگ‌ترین نقطه ضعفش را کجا پنهان کرده!
و حالا می‌دانست.
با حرکت بی‌جانی از سوی لیا سریع خود را عقب کشید و در سایه‌ی تاریک بیرون اتاق خود را مخفی کرد.
لیایی که به خود آمده بود و مجدد ته مانده ی انرژیش را به کار گرفته بود.
ناگهان فضا برای جونگ‌کوک پر از خلا شد.
دوباره از شکاف در نیمه باز به داخل نگاه کرد اما اینبار با اتاق خالی مواجه شد!
به نظر می‌رسید لیا هر آنچه که برای دور از دسترس قرار دادن برادرش باید انجام می‌داد را به انجام رسانده...

۱۵ روز بعد

باران بی‌وقفه می‌بارید.
صدای قطره‌ها همچون طبل‌هایی سنگین بر بام گورها می‌کوبید و انگار از هرکدامشان بوی هزاران خاطره‌ به هوا بر می‌خواست.
مابین هزاران سنگ خراشیده و صیقل خورده‌ای که زیر هر کدامشان عمری متوقف شده بود، نفس‌های آرام آرو، تنها نشانه‌ای از حیات بود؛ حیاتی که شبیه هیچ چیز زنده‌ای نبود.
آرو، رو به روی یکی از آن سنگ‌ها ایستاده بود.
موهایش از شدت باران به پیشانی چسبیده و رنگش پریده بود، اما نمی‌لرزید. حتی سرما هم در برابر آنچه در درونش می‌گذشت، ناچیز بود.
دسته‌گل پژمرده‌ای را که در آغوش داشت، روی سنگ قبر گذاشت. نفسش لرزید، انگار بخواهد کلمه‌ای را از عمق جانش بیرون بکشد.
_ من اینجام یون. برگشتم…به همون‌جایی که زندگیمون تموم شد!
آنقدر آرام کلماتش را بیرون می‌فرستاد که انگار در گوش‌‌های یون زمزمه می‌کند:
_ از همون روزی که تو اینجا خوابیدی، روزای ما هم سیاه شد یون.
بغضش را به زحمت پایین فرستاد. آنقدر حرف داشت که نباید گریه مانع گفتنشان می‌شد:
_ به من حتی فرصت عزاداری برای تو رو نداد...به من حتی فرصت تقلا برای نجاتش رو هم نداد. تمام این پونزده روز، لحظه به لحظه‌ش زندگیمونو مرور کردم. اندازه‌ی چهارسالی که خواب بودم، واقعیتو دوره کردم.
کلمات با صدایی گرفته و بغض‌آلود بیرون آمد.
_ چطور تونست همه چیو از حافظه‌م بگیره اما...
قلبش را چنگ زد:
_ درد عشقش رو از اینجا نه!
مشتش را محکم روی سینه‌اش کوبید، درست بر جایی که قلبش با هر ضربان درد را به جان می‌کشید.
_چرا نتونست عشقش رو از اینجا پاک کنه؟
چقدر احمق بود که نفهمید عشقش چطور توی جونم ریشه دوونده! من هنوز هم وقتی اسمشو تو ذهنم می‌شنوم، نفسم بند میاد یون!
چشمانش به خاک دوخته شد، باران همچنان می‌بارید و اشک‌ها با قطرات بی‌وقفه‌ی آسمان یکی شده بودند.
_ اون فکر می‌کرد اگه خاطراتشو ازم بگیره، احساس من هم تموم می‌شه، اما نمی‌فهمید که حس من، از جنس یادآوری نبود…!
آرو نفس عمیقی کشید، انگار که بخواهد خودش را وادار به ادامه کند. صدایش حالا بلندتر شده بود.
با حرص بیشتری ادامه داد:
_ اون یه قاتل شد، عوضی و بی‌رحم شد، بوی خون گرفت، حتی چشم‌هاشم سرد شد اما من هنوزم عاشقشم.
بی‌مهابا اشک می‌ریخت!
و به باران ثابت می‌کرد قدرت اشک‌های دردمندش از تمام ابرهای آسمان بیشتر است:
_حتی اگر هزار بار دیگه خاطراتمو بدزده…حتی اگر هزار برابر بدتر بشه…باز هم نمی‌تونم رهاش کنم. فقط ای کاش…ای کاش بفهمه…و دست از فرار کردن برداره.
و آن‌گاه، صدایش شکست. تمام قدرتی که در خود جمع کرده بود، در آن یک جمله فرو ریخت:
_یون…من باید چطور نجاتش بدم؟ مردی که عاشقش بودیم رو چطور باید از این تاریکی بیرون بیارم؟
و تنها پاسخی که گرفت همان سکوت بود.
عمیق، خالی، بی رحم،

HireathTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon