قسمت سی و پنجم : طبل مرگ
هوا خاکستری بود. نه از مه، نه از غبار. از چیزی که میان درختان نیمهسوخته میخزید، از بوی گوگرد و چوب نمکشیده. لیا با آستین بالازده، مشعل را در دستش گرفته بود. دستش نمیلرزید. نگاهش نمیجنبید. اما چیزی در صورتش بود که آدم را بیاختیار عقب میکشاند.
پیکر برادرش روی تلی از چوب افتاده بود. بیجان، بیحرکت، بیدفاع. حتی مرگ هم نتوانسته بود صورتش را از آن معصومیت لعنتی خلاص کند. همان معصومیتی که حالا مثل خنجر در قلب لیا میپیچید.
خم شد. صورتش نزدیک پیکر شد. صدایش مثل زمزمهی جادوگران بود، بیرحم، ولی پر از اندوهی قدیمی.
_ نباید حتی مردنت هم انقدر مظلوم میبود.
مشعل را به کاه های زیر چوب نزدیک کرد. شعلهی کوچک، بیخبر از کاری که در پیش دارد، بیگناه در باد لرزید.
سکوت.
و بعد شعله، مثل هیولایی مهیب، جان گرفت. اول آرام، بعد گرسنه، بعد ویرانگر.
گرمای سوزان به صورت لیا خورد اما او حتی پلک نزد.
ایستاده بود.
محکم.
انگار داشت خودش را میسوزاند. یا شاید چیزی را در درونش.
اشک نریخت. او هرگز برای کسی اشک نریخته بود. اما آن لحظه، چیزی درونش فرو ریخت. شاید آخرین بند وفاداریاش. شاید آخرین نشانهی انسانی اش.
شعله بالا رفت. آسمان تیرهتر شد. دود غلیظ بالا رفت و در دل جنگل گم شد. و لیا... بیآنکه نگاهش را برگرداند، زیر لب زمزمه کرد:
_ نوبت توئه، جونگکوک.
صدای ترکیدن چوبها در آتش، مثل طبل مرگ در فضا پیچید. و با هر جرقه، چیزی درون لیا تیرهتر میشد. چیزی که دیگر به عقب برنمیگشت...
****
در محوطهی خلوت تیمارستان، جایی میان درختان بیبرگ و نیمکتهای رنگپریده، سکوتی تلخ کش آمده بود. بادی آرام برگهای خشک را از هر گوشه جمع میکرد و مثل خاطراتی گم شده، دور صندلی جیمین میرقصاند. تهیونگ همانجا، بر نیمکتی فلزی نشسته بود، پاهایش را کمی از هم باز کرده، آرنجهایش بر زانو تکیه داشت و سیگار نیمسوختهای بین انگشتانش دود میکرد. روبهرویش، صندلی چرخدار جیمین را به سمت خودش متمایل کرده بود، انگار حتی یک ثانیه هم طاقت نداشت چشم از او بردارد. سه هفته بود. سه هفتهی سنگین، لبریز از بیپناهی و تلاش بیوقفه. تهیونگ نفسش را بیرون داد و در همان حال که نگاهش بر زمین بود گفت:
_ میدونی جیمین... یهوقتایی فکر میکنم شاید دارم با یه سایه زندگی میکنم. با یه جسم بیجون که فقط بهخاطر عادت هنوز نفس میکشه.
سیگار را به آرامی زیر کفش خاموش کرد. لحظهای مکث کرد.
_ مادربزرگت امروز زنگ زد. گفت برای از کارافتادگی اقدام کرده. مثل اینکه خیلی عجله داره، نه؟ حتی یه بار هم نپرسید حالت چطوره!
صدایش در گلو شکست. دندانهایش را روی هم فشرد و نگاه خسته اما مصممش را به چشمهای جیمین کشاند که حالا نگاهش میکردند:
_ اگر همهی دنیا از تو رو برگردونن، اگر همه بگن تو دیگه برنمیگردی، اگر تمام امیدهای دنیا رو با سکوتت ناامید کنی من هنوز باور دارم که تو اینجایی.
دستش را دراز کرد. انگشتان بلندش با احتیاط، دستان جیمین را در خودش گرفت. لمس پوست سردش، لرزش کوچکی در وجودش انداخت. آرام گفت:
_ اگر لازم باشه، هزار بار دیگه پیدات میکنم. چون نمیخوام باور کنم تموم شدی... چون هنوز نفس میکشی، هنوز نگاه میکنی...
بغض حبس شده در گلویش بلاخره آزاد شد و جملهی آخرش را لرزاند:
_ تو هنوز جیمینی...
چیزی در نگاه جیمین تغییر کرد. آن خالی مطلق، جای خود را به لرزشی ظریف داد. چشمهایش لرزیدند، پلکهایش نیمهافتادند...
و قطرهای نمدار از گوشهی چشمش سرازیر شد. بیصدا. بیهیاهو.
تهیونگ خم شد، پیشانیاش را به دست او چسباند. صدایش، حالا نجوا شده بود:
_ تو هنوز اینجایی، جیمین...من تو رو پیدات میکنم! حتی اگر توی خودت گم شده باشی...
و در میان آن بادِ سرد و آرام، همان اشک، مثل شکستهشدن یک سد، نوید بیداری چیزی را داد که تهیونگ هفتهها منتظرش بود.
YOU ARE READING
Hireath
Fanfiction•| اتمام یافته|• مردی با دستانی آلوده به مرگ، مجبور به همراهیِ معشوقهای اجباریست! آیا معشوقهی تازه، قادر به لمس تاریکی آن روحِ زخمی است؟ یا اینکه خودش، همان آتش خاموشیناپذیریست که قرار است بسوزاند و روشنایی بیاورد؟ در دالانهایی پر از راز، جنون...
