Chapter 16 : برادر

1.4K 219 57
                                        

قسمت شانزدهم: برادر

به سیب‌هایی که در لباسش جمع کرده بود نگاه کرد.
به نظر رسیده و شیرین می‌آمدند.
با احتیاط زانوهایش را روی زمین خاکی گذاشت و مراقب بود سیب‌هایش زمین نریزند.
میوه‌های بهشتی‌ای که رویشان حساب کرده بود!
در دنیای کودکانه‌اش، معامله‌ی سیب‌های شیرین با به دست آوردن یک "برادر" منصفانه می‌آمد.
از شکاف دیوار کاهگلی که تونلی کوچک، مابین دو محوطه‌ی کلیسا محسوب می‌شد به سختی و چهار دست و پا عبور کرد و از فرو رفتن سنگ ریزه‌ها در زانوهایش ناله کرد.
آرو زیاد به آن دیوار فرو ریخته‌ای که بین خوابگاه خودشان و پسران بزرگتر بود توجهی نداشت.
نه تا وقتی که "برادر یون" پشت آن دیوارها زندگی می‌کرد!
از جا بلند شد و با لباس‌هایی خاکی که سر زانویش کمی زخمی بود، به رو به رو نگاه کرد.
روی پنجه‌ی پا و با احتیاط قدم برمی‌داشت.
برای او، این اولین کار جسورانه‌اش به حساب می‌آمد.
اولین باری که قانون را نقض می‌کرد و وارد محوطه‌ی دیگر می‌شد.
همین کافی بود تا مدام نگاهش این سو و آن سو بپرد و اضطراب را تجربه کند.
اما همه اینها او را از پیدا کردن برادر یون منصرف نمی‌کرد.
با شنیدن صداهایی به سمت درختان کشیده شد.
با احتیاط بین کاج‌های بلند و روی زمین ناهموار قدم برمی‌داشت تا مبادا سیب‌هایی که با زحمت چیده بود، بریزند.
با دیدن کسانی که نزدیک دیوار کلیسا کاری انجام می‌دادند، ایستاد.
توانست کسی با لباس پدر روحانی را ببیند که روی سکویی ایستاده بود و لبه‌ی دیوار کلیسا را ترمیم می‌کرد.
و همینطور چند پسری که دورش ایستاده بودند و در رساندن آجر و ملات و... کمکش می‌کردند.
آرو خیلی زود آن پسر قد بلند را تشخیص داد!
درحالی که رکابی گشادی که آستین‌های حلقه‌ایش آویزان بودند، تن لاغر او را بیشتر به نمایش می‌گذاشت، آجرها را یکی یکی به دستان پدر روحانی می‌رساند.
آرو می‌دانست اگر آن پیر بداخلاق او را گیر بیاندازد، تنبیه‌های جدیدی در انتظارش است.
پس خودش را پشت درختان کاج پنهان کرد.
صبر کردن برای آرو دشوارترین کار ممکن بود.
مدام این پا و آن پا می‌کرد و کم کم به پرتاب سنگ ریزه‌ها به سمت آنها رو آورده بود تا شاید برادر یون را متوجه خودش کند، اما در کنار بی فایده بودن سنگ ریزه‌ها، جرعت جلب کردن توجه پدر روحانی را هم نداشت.
پس با بی‌حوصلگی روی زمین و تکیه به درخت نشست و آنقدر به سیب‌های درشت و به ظاهر شیرینش نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد تا کم کم پلک‌های سنگینش او را در یک چرت سنگین فرو بردند.
با حس ویز ویز حشراتی که دور صورتش می‌چرخیدند از خواب پرید و متوجه هوای رو به غروب شد!
با وحشت از جا بلند شد و طبق عادت، دست‌هایش را جلوی شکمش جمع کرد و با چشم‌هایی که برای جذب نور، درشت شده بودند، به درختان بلند اطرافش که در گرگ و میش غروب، شاخه‌هایشان را به هم می‌کشیدند نگاه کرد.
قدم‌های کوچک و ترسیده‌اش به صورت غریزی، خلاف درختان کاج دوید و سیب‌های جادویی‌‌‌اش را فراموش کرد و از آنها فقط زخم‌های سطحی که هنگام چیدنشان روی دست‌های کوچکش مانده بود، به جا ماند!
زمین ناهموار، پذیرای سکندری‌ خوردن‌هایش شده بود و آرو کم کم نفس‌های ترسیده‌‌اش به ناله‌های گریه مانندی رسیده بود.
میان دویدن‌های بی‌تعادل و دست‌های کوچکی که در هوا تکان تکان می‌خورد، آواهای ترسیده‌ای از بین لبانش آزاد می‌شد:
_ خدایا...خدای بزرگ...جونگ‌کوک اوپا...
کلمات مثل یک ورد جادویی مدام تکرار می‌شدند.
اما از چه زمانی نام "برادر یون" در تنگنا ورد نجات و آرامشش شده بود؟
بلاخره از محوطه‌ی کاج ها بیرون آمد و با دهان بازی که از دویدن خشک شده بود به اطراف نگاه کرد.
ترسیده و گیج بود و همین‌ها کفایت می‌کرد که مغزش را از کار بیاندازد.
با شنیدن لحن متعجب کسی، به سمت صدا چرخید:
_ اینیونگ؟
با دیدن برادر یون، کسی که چشم باریک کرده بود تا ببیند آن دختر بچه‌ی کوچک را درست تشخیص داده یا نه، ماتش برد.
او معمولا دختر تخسی بود که در تنگنا، عادت به نق زدن و گریه نداشت، اما حالا بغض کرده بود و چشم‌هایش اشک تلمبار می‌کردند.
شاید چون یون را دیده بود که بعد از هر گریه، در آغوش امنی فرو می‌رود و موهایش نوازش می‌شود.
اگر گریه می‌کرد، اینها نصیب او هم می‌شد؟
جونگ‌کوک با لباس‌های گلی و کثیفش، به همراه بازوها و گونه‌ای که گِل بر آن خشک شده بود، با تعجب به دختر کوچکی که گمشده به نظر می‌رسید نگاه کرد:
_ تو چطور اومدی اینجا؟
آرو بی هیچ توجیه و پاسخی نگاهش می‌کرد.
ترسیده به نظر می‌رسید و منتظر مؤاخذه‌ شدن از جانب پسر ۱۴ ساله بود.
او قانون سرکشی را اینگونه یافته بود.
تنبیه و ناسزا.
_ یون چیزیش شده؟
جونگ‌کوک نوجوان با چشم‌های گردی که معصوم به نظر می‌رسید حالا اخم کرده و ترسیده بود.
آرو سرش را به چپ و راست تکان داد.
جو‌نگ‌کوک نگاهی به اطراف انداخت و به سمت آرو آمد و دست کوچکش را چنگ زد و به دنبال خودش کشید و غر زد:
_ تو چطور اومدی اینجا؟ اگر تو رو اینجا ببینن تنبیه‌ت می‌کنن!
حواس کودکانه‌ی آرو متوجه غرلندهای او نبود و فقط با بهت و دهانی نیمه باز به دستی که او را می‌کشید نگاه می‌کرد.
شاید او واقعا برادرش شده بود!
بدون هیچ سیب و مکافاتی!
تقریبا به دنبال قدم‌های پسر بزرگتر می‌دوید و گاهی سکندری می‌خورد اما نمی‌توانست اشتیاق نگاهش را کنترل کند.
دهانش هنوز از هیجان باز مانده بود و نگاه ذوق زده‌اش، مدام سعی می‌کرد از پایین، صورت اخموی پسر را ببیند.
وقتی بلاخره متوقف شدند و جونگ‌کوک او را از پهلوهایش بلند کرد و روی پرچین دیوار نشاند، توجه آرو به سوالش جلب شد:
_ تو از تاریکی زیرزمین نمی‌ترسی؟!
آرو که حالا هم قد برادر یون شده بود، سری به چپ و راست تکان داد که تک خنده‌ی شیرینی دریافت کرد.
طوری که باعث شد ناخودآگاه لبخند کودکانه‌ای روی لب‌های خودش بنشیند و اینطور فکر کند که نترسیدن از تاریکی، یک توانایی خاص و مهم است!
جونگ‌کوک ضربه‌‌ای به بینی کوچک او زد:
_ دختر شجاع.
بعد به پشت سرش اشاره کرد:
_ از اینجا برگرد سمت خوابگاه‌. مراقب یون هم باش. باشه؟
آرو سوال ناگهانی پرسید:
_ تو چطوری برادر یون شدی؟
جونگ‌کوک ابرویی بالا انداخت و با گنگی پرسید:
_ چی؟
آرو به پاهای آویزانش تکانی داد و بریده بریده سوالش را منظم کرد:
_ مثلا تو...یون برای تو چیکار کرد که...تو رفتی برادرش شدی؟
جونگ‌کوک با حوصله جوابش را داد:
_ اون کاری نکرد! از وقتی به دنیا اومد برادرش بودم.
آرو صادقانه پرسید:
_ یعنی خدا بهت گفت؟
جونگ کوک تشر زد:
_ خدا که وجود نداره...
آرو هین بلندی کشید و گوش‌هایش را پوشاند. و با ترس هشدار داد:
_ تو می‌ری جهنم!
جونگ‌کوک لبخند پخته‌ای زد که قالب صورت ناپخته‌اش نبود!
_ جهنم همین جاست. حتی گربه‌ها هم با مادرشون زندگی می‌کنن بجز ما...
آرو نتوانست معنای کلماتی که شنیده بود را بفهمد اما نمی‌خواست برادر یون او را خنگ ببیند.
پس چیزی نگفت و فقط با بازیگوشی نگاهش کرد.
جونگ‌کوک با حوصله پاسخ بهتری برای سوال دختر بچه پیدا کرد:
_ من و یون رو یه مامان به دنیا آورده. برای همین برادرشم.
آرو طبق عادت با لبه‌ی پیرهن چرک مرده‌اش بازی کرد:
_ یعنی تو فقط برادر کسی می‌شی که مامانت به دنیا میاره؟
جونگ‌کوک با آرامش سر تکان داد و آرو با سادگی پرسید:
_ مامانت کجاست؟ شاید منم بچه‌ش باشم...
و با چشم‌های روشن و درشتی که از امید می‌درخشید به پسر قد بلند نگاه کرد.
جو‌نگ‌کوک با چهره‌ی بی‌حالتی جواب داد:
_ اون مرده!
نه به این خاطر که حسی به مرگ مادرش نداشت‌، بلکه احساسات غمگین او برای مادرش، از درک دخترک پیش رویش خارج بود، آن هم وقتی که حتی مفهوم "مادر" را هم نمی‌دانست!
اما بعد با چانه‌ی چروکیده‌ی دخترک مواجه شد:
_ داری گریه می‌کنی؟
آرو با همان چهره‌ای که بدون اشک، زاری می‌کرد، سرش را بالا و پایین کرد:
_ من فکر می‌کردم اگر برات...سیب بیارم تو قبول می‌کنی...برادر من باشی‌.
لبخند شگفت زده‌ای به صورت جونگ‌کوک نشست.
آن پسر درونگرا و منزوی، به سختی با آدم‌ها ارتباط می‌گرفت و تنها چیزی که در آن دنیا برایش اهمیت داشت، خواهر کوچکتری بود که از جهنمی که پدر دائم‌الخمرشان ساخته بود، نجاتش داده و حالا محافظت از او تبدیل به تنها دغدغه‌اش شده بود.
او حتی به یاد نمی‌آورد در این مدت کوتاه، چه رفتاری با دختر بچه‌ی غریبه داشته که او حالا از "برادرش بودن" رویا ساخته!
با لبخند گیجش، مدام از خود می‌پرسید که اصلا با او هیچ برخوردی هم داشته؟! کاری برایش انجام داده و یا حتی لبخند مهربانی نثارش کرده؟
به یاد نداشت!
برای جونگ‌کوک، آرو کوچولو کسی بود که زیاد اطراف خواهر کوچکترش می‌دید...
او نمی‌دانست که در دنیای محدود و خالی دخترک، که حالا با التماس نگاهش می‌کرد، تبدیل به یک قهرمان قد بلند و قوی شده بود به نام "برادر"!
آروی کوچکی که در عمر کوتاهش، برای اولین بار با مفهوم نوازش و حمایت رو به رو شده بود، حالا در ساخت ذهنی‌اش این دو مفهوم تازه را در قالب "او" شناخته بود!
برادر داشتن یعنی آغوش گرم، یعنی محافظت...

HireathDonde viven las historias. Descúbrelo ahora