قسمت سی و چهارم: پناه
پنجرهی سمت آرو نیمهباز بود و نسیم خنک عصرگاهی، با بوی خاک نمخورده و علفِ تازه، به آرامی به صورتش میخورد. موهایش در باد میرقصیدند و سکوتِ میان او و جونگکوک، سنگین شده بود. دستهایش را روی زانو گذاشته بود و انگشتان سردش را بیهدف به هم میفشرد.
صدای نفسهای آرام مرد کنارش را دنبال میکرد و دل به خاطرات دوری که مانند نسیمی از ذهنش عبور میکرد؛ داد.
تابستانِ سالها پیش بود. گرمای هوا حتی از پوست زمین هم بالا میزد. آرو، نوجوانی پرشور و بیقرار، گوشهی دیوار پشتی مجتمع نشسته بود. موهایش آشفته، گونههایش سرخ، و چشمانش لبریز از جسارتِ نوجوانی.
جونگکوک بیستساله، با وقار و ساکت، مشغول روغن زدن صندلی بود که به تازگی ساخته بود. نگاهش مثل همیشه که تمرکز میکرد جدی و اخمالود بود.
آرو ناگهان گفت:
_ اگه بگم عاشقت شدم، چی؟
جونگکوک بیآنکه دست از کار بکشد، با لحنی آرام، مثل کسی که بارها این جمله را شنیده باشد گفت:
_ تو هنوز فرق بین عشق و وابستگی رو نمیدونی.
آرو لب برچید، اما کوتاه نیامد.
_ مطمئنم. تو تنها کسی هستی که دلم میخواد هر روز ببینمش.
جونگکوک لبخند محوی زد. آن لبخند، بیشتر از آنکه گرما داشته باشد، حزن داشت. بینی او را بین دو انگشت فشرد؛ مردانه، محافظانه، و از فاصلهای که هیچ عشقی جرات نداشت آن را بشکند.
_ هر وقت بزرگ شدی راجبش حرف میزنیم.
آرو پلک زد و گذشته پیش چشمانش محو شد.
او حالا کنار کسی نشسته بود که زمانی، نامش برایش مترادف با کابوس بود.
روزهایی بود که فقط صدای قدمهای جونگکوک کافی بود تا بدنش یخ بزند.
اما حالا…
تنها وسوسهای که در او نجوا میکرد، بوسیدن زخم خشکشدهی لبش بود. یا تکیه دادن سرش بر شانهی مردی که دیگر برایش غریبه نبود.
دلش آرام بود و در عین حال، هزار دلهره زیر پوستش میلرزید.
نگاه گذرایی به او انداخت.
جونگکوک همچنان به جاده خیره بود؛ ساکت، بیاحساس، با آن اخم مرموزی که در خطوط صورتش جا خوش کرده بود.
حالا نمیدانست این تپش قلبش از ترس است یا چیزی عمیقتر.
وسوسهی لمسکردنش در ذهنش مدام تکرار میشد. هر بار خودش را سرزنش میکرد، اما باز هم نگاهش ناخودآگاه به سمت او میچرخید.
میان این همه تاریکی و زخم، او هنوز میتوانست عاشقش باشد؟
یا شاید...در همین تاریکی، بیشتر از همیشه عاشقش شده بود.
جونگکوک پشت فرمان نشسته بود. در سکوتِ مطلق، با نگاهی ثابت به جادهی خاکی که هر لحظه درختان اطرافش فشردهتر میشدند. انگشتانش فرمان را سفت گرفته بودند و تنها صدای موتور، که با ضرباهنگی یکنواخت پیش میرفت، میان آنها طنین داشت.
نگاهش گاهبهگاه از آینهی وسط، عقب را وارسی میکرد. نه از سر وسواس، بلکه بیشتر شبیه کسی که میداند چیزی در تعقیبشان است.
حتی اگر هنوز ظاهر نشده باشد!
آرو پس از دقایقی سکوت، با صدایی آرام پرسید:
_ کجا داریم میریم؟
جونگکوک بیدرنگ پاسخ نداد.
نگاهش همچنان به جاده بود. فقط پس از چند ثانیه، بیآنکه پلک بزند، با لحنی سرد و کوتاه گفت:
_ یه جای امن.
آرو نگاهش را از پنجره گرفت و به نیمرخ خونسرد او خیره شد. جنس صدای او شاید در گذشته دلهره را به جان آرو میبخشید اما حالا برایش سراسر آرامش بود.
درختها هر لحظه بلندتر و سایهها عمیقتر میشدند. آفتاب در دل شاخ و برگها تکهتکه میشد و نورش به سختی به زمین میرسید. آرو پلک بست.
نفسش را آهسته بیرون داد.
چند لحظه بعد، بیآنکه چشم باز کند، با نجوا گفت:
_ تو قبلاً اینجا زندگی میکردی... نه؟
کوک لبخند بیجانی زد.
لبخندی که بیشتر به زخمی قدیمی شبیه بود تا نشانی از خوشی.
_ وقتی دیگه نمیخواستم خون روی لباس و بدنم را از کسی پنهان کنم!
لحن تاریکش انگار قصد ترساندن آرو را داشت.
انگار میخواست به او یادآوری کند هیچ شباهتی به کسی که میشناخت ندارد.
که امید واهی به او نداشته باشد.
که بپذیرد فرق او با حیوانات وحشیه جنگل تنها در لباسهاییست که به تن دارد!
آرو چشم گشود.
به زخم باریکی که روی لب پایین او بود نگاه کرد. هنوز جای خشونتی کهنه روی صورتش مانده بود.
شانههایش خمیده و بیرمق بهنظر میرسیدند، مثل مردی که زیر بار خاطراتش در حال فروریختن است.
اما حرف جونگکوک ذرهای ذهن او را درگیر نکرد.
بلکه باز آن وسوسه برگشته بود. دستکشیدن روی گونهی سرد او، لمس آن زخم، بوسیدنش…
"من از این مرد میترسم؟"
و در پاسخ به سوال مسخرهاش پوزخند زد.
بیکلام، دستش را به نرمی روی دست جونگکوک گذاشت.
مرد نگاهش را برنگرداند و تنها فکش از فشردن دندان هایش محکم شد.
در این لمس کوتاه، چیزی پنهان بود.
ترسی ناگفته، میلی سرکوبشده یا شاید تمنایی خاموش برای نجات.
ماشین آرام در میان درختان فرو میرفت. صداها خاموش میشدند، نور محو میشد و انگار دنیای بیرون کمکم داشت محو میشد.
به جایی میرفتند که هیچکس نمیتوانست پیدایشان کند.
نه آدمها، نه گذشته، نه انتقام.
چرخهای ماشین میان خشخش برگهای خشک ایستادند.
آرو پلک گشود. آنها حالا در دل جنگل ایستاده بودند؛ جایی که درختها دیوارهایی بلند از سکوت ساخته بودند و نور خورشید از لابهلای شاخهها، مثل شعلههایی خاموش، روی زمین پاشیده میشد.
جونگکوک بیحرف از ماشین پیاده شد. آرو هم بیآنکه بداند چرا دلش گرفته، در را باز کرد و بیرون رفت. اولین چیزی که دید، کلبهی چوبی بود، محصور در پیچکهایی که از سالها پیش، دیوارهایش را تسخیر کرده بودند. بوی چوب کهنه و خاک بارانخورده درهم آمیخته بود. سقف شیروانی کج، پنجرههای کوچک با شیشههای کدر، و ایوانی با نردههای لق که به پلههایی نمزده ختم میشد.
کلبه زنده بهنظر میرسید؛ نه به خاطر ساکنانش، بلکه انگار خاطراتی که درونش مدفون شدهاند هنوز نفس میکشند.
آرو به پشت سرش نگاه کرد. درختها، مثل نگهبانانی بیصدا، تمام راه پشت سرشان را بلعیده بودند. اینجا دیگر راهی برای بازگشت نداشت.
جونگکوک در را باز کرد. صدای جیرجیر زنگزدهی لولا، مثل فریاد کسی بود که سالها تنها مانده.
آرو قدم به داخل گذاشت. بوی خاک، چوب کهنه و چیزی شبیه دود سرد در هوا پیچیده بود.
نور کمجانِ عصر از پنجرهها عبور کرده و غباری طلایی در فضا پراکنده بود. مبلمان قدیمی با روکشهای خاکگرفته، قفسهای چوبی پر از کتابهای فراموششده، شومینهای خاموش در دل دیوار سنگی، و فرشی که رنگهایش سالها پیش با خاطرهها محو شده بودند.
اما چیزی که نگاه آرو را گرفت، تخت دو نفرهای بود که درست در مرکز کلبه قرار داشت.
تخت، با چارچوب چوبی و پتویی که هنوز هم شکل اندام کسی را به خاطر داشت، مثل قلبی میمانست که از سالها پیش در انتظار تپیدن مانده.
آرو بیاختیار چند قدم نزدیکتر رفت. صدای پای جونگکوک از پشت سرش باعث شد تا دلش فرو بریزد.
نه به خاطر تخت. به خاطر اندیشهای که بیاجازه در ذهنش جوانه زد.
او قرار بود شبها و روزها، در این خانه با جونگکوک تنها باشد.
همان مردی که روزگاری کابوسش بود، و حالا...
حالا تنها تصویری بود که وقتی چشمهایش را میبست، آرزو میکرد کنارش باشد.
انگار در این کلبه، در دل این جنگل، تمام دنیا بیرون مانده بود و فقط او بود و مردی که در تاریکیاش غرق شده بود.
با لبخند محوی گفت:
_ اینجا...قشنگه.
جونگکوک بیآنکه نگاهش کند، دستی روی گرد و غبار میز کشید.
آرو نگاهش کرد. برای لحظهای، دلش خواست او هم جلو برود و داوطلبانه گرد و غبار را از روح او پاک کند.
دلش خواست به او بگوید که این تخت، این فضا، این روزها... شاید بتوانند شروع تازهای باشند.
شاید...
او واقعاً بتواند در دل این همه تاریکی، روشنایی کوچکی را زنده نگه دارد.
YOU ARE READING
Hireath
Fanfiction•| اتمام یافته|• مردی با دستانی آلوده به مرگ، مجبور به همراهیِ معشوقهای اجباریست! آیا معشوقهی تازه، قادر به لمس تاریکی آن روحِ زخمی است؟ یا اینکه خودش، همان آتش خاموشیناپذیریست که قرار است بسوزاند و روشنایی بیاورد؟ در دالانهایی پر از راز، جنون...
