Chapter 37 : سوگند

1.5K 140 127
                                        

قسمت سی و هفتم : سوگند

فانوس‌های نارنجی، آرام از سقف بلند معبد آویزان بودند. جوی آبی که از میانه‌ی سالن اصلی می‌گذشت، صدای ساکنین معبد را به دنبال داشت.
صداهایی از جنس زمزمه‌های دعا...
آرام، ممتد، و در آستانه‌ی گریه.
در میانه‌ی معبد، السا با ردای بلند و چشمانی نیمه‌بسته، میان دو بدن بی‌جان جیمین و جونگ‌کوک نشسته بود.
زنی بی‌مو با خط چشمی عمیق، گویی سال‌هاست حقیقت را بی‌واسطه دیده و از دیدنش هنوز نلرزیده.
دستانش به آرامی بر زمین قرار داشت، وردهایی خاموش بر لبش جاری بود. وردهایی که تنها از زبان کسانی شنیده می‌شود که میان تاریکی و روشنی، راه رفتن را بلدند.
چند قدم دورتر، تهیونگ با بازوانی در سینه‌ جمع‌شده کنار آرو ایستاده بود. روی پیشانی بسته‌شده‌ی دخترک، لکه‌ای خون آشکار بود. نگاهش ثابت، اما درونش طوفانی بود. تهیونگ، با لحنی آغشته به طعنه زمزمه کرد:
- فکر نمی‌کردم اون عوضی، کسی رو داشته باشه که براش مهم باشه. ولی انگار تو... استثنایی.
آرو بی‌درنگ چرخید. نگاهش سرد و صدایش محکم بود، مثل تیغه‌ای که از میان غرور می‌گذرد:
- دیگه این‌طور صداش نزن.
سکوتی کوتاه، سپس سؤال او:
- تو چی؟ چی شد که به اینجا رسیدی؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
- همون‌طور که تو رسیدی... برای نجات جون کسی که برام مهمه.
در این لحظه، السا پلک‌هایش را گشود. وردها تمام شدند، هوا انگار کمی سنگین‌تر شد. آهسته از جا برخاست و قدمی جلو رفت. تهیونگ و آرو هر دو، با نگرانی سمتش کشیده شدند.
- همون‌طور که حدس می‌زدم... کار لیاست.
تهیونگ اخم کرد.
- یعنی چی؟ واضح‌تر بگو.
السا نگاهی کوتاه به دو پیکر خوابیده انداخت و صدایش را پایین آورد، انگار با خود تاریکی سخن می‌گوید:
- نیرویی که رو روحشون نشسته، چیزی نیست که بشه مهارش کرد. این... از منم سیاه‌تره. برای این کار، باید تمام وجودتو وسط بذاری. و لیا... مطمئنم همه‌ی خودش رو گذاشته.
تهیونگ بی‌صدا فک‌سختش را روی هم فشرد. آرو نگاهش را دزدید.
و ناگهان....صدایی خفه، لرزان، اما آشنا.
- اون با من طرفه... نه شما.
جونگ‌کوک بود. با صورتی رنگ‌پریده و دستانی لرزان، سعی داشت از زمین بلند شود. آرو، بی‌درنگ به سویش دوید، اما پیش از رسیدن، او موفق شد روی پاهایش بایستد، گرچه تعادلش لرزان بود.
- اون منو می‌خواد... می‌خواد برگردم... و تاوان بدم.
این را با صدایی شکست‌خورده و بی‌رمق گفت، و در همان حال آرو را کنار زد. اما به در نرسیده، پاهایش خالی کرد و روی سنگفرش فرو ریخت. آرو فریاد زد، دوید، کنار زانوهایش نشست و سرش را در آغوش گرفت.
السا آرام زمزمه کرد:
- خیلی ضعیف شدن... اگه اون هنوز مقاومت می‌کنه، فقط به‌خاطر روحیه که قوی‌تر از دردشه.
مکثی کوتاه، سپس به جیمین اشاره کرد.
- ولی اون یکی... همیشه ضعیف‌تر بوده. شاید نتونه دوام بیاره.
نگاه تهیونگ، آرام چرخید. از جیمین بی‌هوش، با چهره‌ای خاموش و بی‌تحرک، تا جونگ‌کوکی که در آغوش آرو، صدای نفس‌هایش گم در سکوت معبد بود.
و در آن میان، فانوس‌ها همچنان می‌سوختند؛ شعله‌هایی که می‌دانستند پایان این بازی، یا روشنی محض است... یا نابودی کامل...

HireathCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang