chapter3

31 5 0
                                    

همان طور که داشتم آهنگ گوش می کردم خوابم برد.
توی خواب صدا های عجیبی می شنیدم. انگار یکی با موهای بلند سفید با چهره ای نا معلوم تکرار می كرد(( اون انگشتر نفرین شده رو از دستت در بیااااار))
مدام این جمله تو ذهنم تکرار می شد.
اون انگشتر تو خواب نگینش قرمز شده بود و اون مرد بهم نزدیک تر و نزدیک تر می شد ...
با صدای جیغ خودم از خواب پریدم.
اووف . همه اینا یه کابوس بود.
واااای نه ساعت چهار بود.
دیوید ساعت پنج دنبالم می اومد.
سریع یه دوش گرفتم. و زیباترین لباسم رو پوشیدم.لباسم قشنگ بود. تا بالای زانوم بود روی لباس هم کمی کار شده بود.
به انگشترم نگاه کردم نگین سبزش می درخشید. داشتم تو
آینه به خودم نگاه می کردم که صدای بوق ماشین اومد. صدای بوق ماشین دیوید بود. خوب این صدا رو می شناختم.
کنار پنجره رفتم .دیوید تو ماشین
نشسته بود.تا منو دید خنده ای کرد و برام دست تکان داد.
منم زود کیفم رو برداشتم که برم.
ناگهان به انگشتر نگاه کردم :
چیزی رو که می دیدم باور نمی
کردم ..............................................
سلام دوستان اینم از این قسمت.
تازه داره جالب می شه.
بیچاره النا.
یعنی چی شده بود؟
بدبختی های النا داره شروع می شه.
خب دیگه نباید زیاد تو ضیح بدم.
بااااای
اونم عکس دیوید

my hoopWhere stories live. Discover now