دیوید اصلا بهم نگاه هم نمی کرد. دیگه داشت حرصم در می اومد.
من :دیوید این کیه رو تخت؟ اینو از کجا می شناسی؟
اصلا انگار نه انگار.
از اتاق اومدم بیرون.
رو یک صندلی نشستم .دیدم زیر پام یک کیف پول دیدم.
واا این چه قدر آشناس
عه اینکه کیف پول دیوید بود!
می خواستم بردارمش ولی نمی تونستم انگار رو زمین چسبیده بود.
یک صدایی از پشت سرم گفت :سلام
به عقب نگاه کردم. یک پسر بچه شش یا هفت ساله بود.
پسر گفت :سلام من جک هستم.
من :خوش وقتم .
جک :دقت کردی کسی بهت توجه نمی کنه یا صداتو نمی شنوه؟
من :آره چطور؟
جک :اگر بهت بگم خیلی می ترسی!
من :بگو نمی ترسم.
جک :خب تو چی شد که به اینجا اومدی؟
من :من تصادف کردم. ولی جالب اینکه سالم هستم.
جک:خب تو چیزه می دونی تو
من :چی ؟
تو مردی. من هم اولش باور نمی کردم ولی کم کم فهمیدم راسته
من :چی داری می گی؟ امکان نداره .تو داری دروغ می گی.
جک :الان یکم زوده ولی بعدا خودت می فهمی.
من :واقعا ؟من مردم؟ آخه چرا؟
جک :چون تصادفت خیلی دردناک بوده. هیچ کدوم از این آدمای اینجا تو رو نمی بینند. تو روحی
من :حتی دیوید؟
جک :همه آدما!
من :پس تو چطور منو می بینی؟
جک :خب من هم مثل تو مردم .من سه سال پیش سرطان خون گرفتم و موقع عمل مردم.
حالم داشت بد می شد. رفتم از بیمارستان بیرون. می خواستم گریه کنم ولی نمی تونستم. دوست داشتم بدوم و از بیمارستان لعنتی دور شم.
می خواستم از خیابان رد شم که دیدم یک ماشین به سمتم اومد من داد زدم و چشمام رو بستم. اون ماشین از من رد شد. وای اونا هم منو نمی بینند. جک راست می گفت.گوشه خیابان نشستم تا ماشین ها رو تماشا کنم.
عه. دیوید داشت از بیمارستان می اومد بیرون من بلند شدم تا دنبالش برم ....
..........................
بدبخت النا
تازه فهمیده
ببخشید آخه یک خورده خنگه!
دیدید اون انگشتر با زندگیش چی کار کرد؟
خب تا چپتر بعدی بای
رای و کامنت فراموش نشه
عکس جک هم اون بالا هس

YOU ARE READING
my hoop
Randomسلام. این داستان در مورد یه دخترس که یک انگشتر زندگی اش رو زیر و رو می کنه و ...