بسته کوچک با کاغذ کادو و ربان قرمز قشنگی تزئین شده بود.
بسته رو باز کردم. وای یه انگشتر ظریف و زیبا.
اونو از جعبه در آوردمو دستم کردم. خیلی به دستم می اومد.
نگین های اون انگشتر سبز بود. داشتم فکر می کردم که اینو کی برام خریده که یک دفعه پاکتی رو دیدم. بازش کردم. اینو پدرم برام خریده بود.
نمی دونم چرا حس خوبی به انگشتر داشتم. وقتی دستم بود احساس آرامش می کردم.
وسایلم رو جا به جا کردم.
خیلی گشنم بود.
رفتم و صبحونه خوردم.
داشتم صبحونه می خوردم که موبایلم زنگ زد.
اوه خدای من دیوید بود.
یادم رفته بود بهش زنگ بزنم. جواب دادم.
دیوید :النا سلام. معلومه کجایی؟ قرار بود رسیدی بهم زنگ بزنی!
من :ببخشید دیوید. یادم رفت.
دیوید :النا امروز بعد از ظهر کاری نداری؟
من :چه طور؟
دیوید :می خواستم اگه کاری نداری بریم سینما!
من :نه کاری ندارم
دیوید :پس ساعت پنج می آم دنبالت. بای
من :خداحافظ
خیلی هیجان زده بودم.
بعد از صبحانه رفتم که کمی درس بخونم. جزوه هامو از تو کمد برداشتم و یک قهوه برا خودم درست کردم. من از هندسه حالم به هم می خوره. هرچی می خوندم نمی فهمیدم. جزوه رو پرت کردم رو تخت و رفتم رو مبل راحتی نشستم. می خواستم آهنگ گوش کنم. من خیلی موسیقی دوس دارم.
....................................................
سلام.
خب باید بهتون بگم این انگشتر یه انگشتر طبیعی نیست.
النا هم روحش خبر نداره.
اونم.عکس الناست

KAMU SEDANG MEMBACA
my hoop
Acakسلام. این داستان در مورد یه دخترس که یک انگشتر زندگی اش رو زیر و رو می کنه و ...