چشمام بسته بسته بود ولی صدا ها رو می شنیدم . و حدس می زدم کجا هستم.
آژیر آمبولانس با صدای گریه دیوید در هم میپیچید.
از آمبولانس بیروین اومدیم و به بیمارستان رفتیم. صدای هل دادن تخت و نزدیک شدن به اتاقی می اومد اون اتاق سرد بود. و سکوت مرگباری در آن حاکم بود.
متوجه شدم یک سوزن وارد دستم شد و من با داروی بیهوشی بیهوش شدم.
داستان از نگاه دیوید ..
دیویپد :دکتر حالش چطور است؟
دکتر :ایشون باید سریع عمل بشن وگرنه ممکن است بمیرد.
دیوید :عملش خطرناکه؟
دکتر :ما هر کاری از دستمون بر می آید می کنیم.
دکتر رفت.
دیوید رو صندلی نشت و صورتش رو با دست مخفی کرد.
دیوید :النا چرا این کارو کردی!
آخه من چی کار کرده بودم؟من فقط می خواستم تو راحت تر باشی!
سه ساعت بعد ...
النا بیدار شد.
از جایم بلند شدم.. حس عجیبی داشتم چه قدر سبک بودم. به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم. هنوز لباس بیمارستان تنم بود. تو بیمارستان راه افتام از جلوی دکتر ها و پرستار ها رد می شدم ولی اونا اصلا بهم چیزی نمی گفتند و نمی پرسیدند اینجا چی کار می کنی!
اعتنایی به من هم نمی کردند .
عجیب بود. دنبال دیوید می گشتم. دیوید اونجا ایستاده بود و داشت با دکتر صحبت می کرد نمی تونستم صداشونو بشنوم.
نمی خواستم برم جلو و نگا هم تو نگاه دیوید بیفته. هنوز از دستش عصبانی بودم.
دکتر :من واقعا متاسفم ما هر کاری لازم بود و از دستمان بر می اومد کردیم ولی خب ..
دیوید با بغض گفت :نه این حقیقت نداره. نه من باور نمی کنم النا مرده باشه. نه نه حقیقت نداره.
سرشو تکان داد انگار می خواست این حرف ها رو از سرش بیرون کند.
روی صندلی نشست و گریه کرد.
من هم طاقت نیاوردم و رفتم کنارش نشستم. دیوید معلومه حقیقت نداره من اینجام من نمردم من سالمم نگاه کن.
دیوید اصلا بهم نگاه نمی کرد و انگار حرف هامو نمی شنید.
پس هنوز با من قهر بود.
منم بلند شدم و به اتاقم رفتم زنی با چهره نامعلوم و خونی پانسمان شده روی تخت خوابیده بود. دست و پاش شکسته بود. یکم نزدیکش شدم تا بهتر بتونم ببینمش ولی متوجه نشدم کیه.
در اتاق باز شد و دیوید داشت به دکتر التماس می کرد که می خوام ببینش. دیوید وارد اتاق شد و دکتر داد زد آقا چرا باور نمی کنید؟ لطفا سریع تر چون باید به سرد خونه انتقالش بدیم. دیوید کی رو می خواست ببینه؟ سردخونه چیه دیگه؟ اصلا این کیه رو تخت؟
..........................
چطور بود .این قسمت رو بهتر نوشتم. من این همه زحمت می کشم مینویسم ولی شما ها نمی
لایکید. عه بلایکید ترو خدا
آها اونم عکس روح الناست اون بالا

YOU ARE READING
my hoop
Randomسلام. این داستان در مورد یه دخترس که یک انگشتر زندگی اش رو زیر و رو می کنه و ...