روی تخت کنار دیوید دراز کشیدمو و به فکر فرو رفتم .به سقف خیره شده بودم.
وای آخه چرا من؟
الان خیلی زود بود که بمیرم!
من می خوام زنده باشم. نفس بکشم.
آخه چرااا.؟
چراا من ؟
چرا من حواسم رو جمع نکردم. چرا بی هوا وسط خیابان دویدم؟
تو انگشتم یک لحظه داغ شد.
واا این انگشتر چرا دوباره قرمز شد ..؟
باید درش بیارم.
فکر کنم این انگشتر باعث بدبختی ام شد. چون تو اون نامه نوشته بود اگر انگشتر رو درنیارم،باید از زندگی خداحافظی کنم.
با تمام قدرت انگشتر رو کشیدم .ولی در نمی آمد. دیگه داشتم عصبانی می شدم که نگینش زرد شد. و یک صدایی آمد. دیگه کاری از دستت بر نمی آید.
کی بود؟
بلند شدم.و به اطرافم نگاه کردم.
پیرمردی با موهای سفید و ریش بلندی جلو من وایساده بود.
من :تو کی هستی؟ چطور منو می بینی؟
پیرمرد :من روح اجداد تو هستم.
من با چشم های گرد شده به اون نگاه می کردم.
پیرمرد به انگشتری که داخل دستم بود نگاه کرد.
پیرمرد :اون چیه انگشتر رو از کجا آوردی؟
من :پدرم به من هدیه کرده.
پیرمرد :خب خیلی چیز ها رو باید در مورد انگشتر بهت بگم.
★★★★★★★★★★★★★★★★
خب این انگشتر بازم مسئله ساز شد.
خب اون پیرمرد چیز هایی درمورد انگشتر می دونه که شاید به النا کمک کنه.
خب از حالت ترسناک در آمد و معمایی شد.
من دیگه برم.
رای و کامنت یادتون نره.
اون هایی رو که رای و کامنت می زارن رو از همینجا می بوسم
بوس بوس
بااااای

YOU ARE READING
my hoop
Randomسلام. این داستان در مورد یه دخترس که یک انگشتر زندگی اش رو زیر و رو می کنه و ...