هوا مثل همیشه سرد بود البته این موضوع زیاد موضوع جدیدی در ادینبورگ نبود برای همین لولا هیجان چندانی برای بیرون رفتن نداشت و فقط به خاطر این که از محیط شلوغ خانه دور شود به بهانه ی میخواهد هوا بخورد توانست چند دقیقه ای را تنها سپری کند هوای سوز ناک گونه هایش را بی حس کرده بود .
او مثل همیشه کاملا براشفته بود او هیچ دوستی در این شهر نداشت نتنها این برای او مشکل بود بلکه همه به او میگفتند که جادوگر است و ادم عجیب و الخلقه ای است حتی خوانواده او هم همین فکر را میکردند به جز مادرش ، او نگاه متفاوتی به این ماجرا داشت به او گفته بود که او واقعا یه جادوگر است و خودش هم یک جادوگر بوده اما این را به کسی جز او نگفته است او هم نباید این را به کسی بگوید و نباید فکر کند که جادوگر بودن چیز بدی است مزایایی هم دارد به او گفته بود که در یازده سالگی برای او توسط یک جغد نامه ای امده بود و او به مدرسه ای جادویی به نام هاگوارتز رفته بود و انجا بهترین مکانی بوده که به عمر خود دیده بود ولی نمیتواتنست حرف مادرش را باور کند چون او داستان نویس فوغ والعاده ای بود و روحیه ای طنز داشت و در دلداری دادن محشر بود اما او هنگام گفتن این موضوعات نه روحیه شوخ طبعی داشت نه داستان نویسی و لونا در تمام دو هفته ای که این خبر یا شاید داستان را شنیده بود به این فکر میکرد که حقیقت دارد یا نه چون شنیده بود جادوگران رفتار های عجیبی از خود نشان میدهند و او هم زمانی که عصبانی میشد از خود حالات عجیبی بروز داده بود با این حال جرات نکرد این سوال را از مادرش بپرسد که ایا این حقیقت دارد یا از ان داستان های خودساخته اش است
ناگهان ضربه ی تکه چوبی را در پشت سرش حس
كرد...
~~~~~~~
اگه خوشتون اومد كامنت بزارين كه پارت بعد رو بزارم

YOU ARE READING
Witch girl
Fanfictionلولا دخترى جادوگر، كه از پدرى فشفشه و مادرى جادوگر است.زمانى كه نامه ى هاگوارتز براى او ميايد زندگى اش متحول ميشود و در انجا او با جيمز پاتر اشنا ميشود اما نمي داند كه چه دردسر هايي پيش رو دارد.