بعد از يك ربع ماشين بالاخره دم در رستوران مجللي ايستاد.
اسكورپيوس به سمت در لولا رفت و ان را باز كرد و با لبخند مليحي به او نگاه كرد اگر لولا او را نميشناخت فكر ميكرد تمام اين كارهاي او از روي علاقه است ولي حال كه او را ميشناخت ميدانست كه انها نه براي علاقه است نه براي احترام انها تنها براي خودناميي پيش مردم است و اگر انها نبودند قطعا او لولا را به سمت رستوران حل ميداد.
لولا بعد از وارد شدن به ان رستوران مجلل با ديوار هاي كرم رنگ و پله هاي مرمري و درخشان از تعجب دهنش وا ماند.او تا به حال مكاني به اين بزرگي نديده بود معمولا خانه هايي كه براي مهموني به انها ميرفتند مثل خانه ي انها كوچك بود و حتي در خواب هايش هم نميتوانست بودن در چنين جايي را تصور كند.اسكورپيوس بعد از ديدن حالت لولا پوزخندي زد و به او نزديك شد و دم گشش گفت:دهنتو ببند بپا مگس نره توش.
و با خنده اي از او دور شد.لولا كه حال كاملا سرخ شده بود دنبال او رفت.وقتي گارسون انها را به ميزشان راهنمايي كرد و رفت لولا گفت:لازم نبود اينجا بيايم ميتونستيم يه جاي كوچيك ترهم غذا بخوريم.
_تو واقعا فكر كردي من ميرم يه جاي كوچيك غذا ميخورم؟تازه،تو فكر كردي من اين كارا رو براي تو ميكنم؟تو يه ذره هم برام اهميت نداري من اينا رو براي خودم و ابروم انجام ميدم.
_تو واقعا داري اين كارا رو براي اينكه بابات دست سر مغرور بودن برداره ميكني؟تو به خودت تا به حال تو اينه نگاه كردي؟تو هم لنگه ي پدرتي مغرور و متكبر و گستاخ!اگه بحث زندگيم مطرح نبود به خدا از اينجا فرار ميكردم.
_اگه بحث مادرم هم وسط نبود باور كن حتي يه نگاه هم بهت نمينداختم چه برسه سر قرار دعوتت كنم پس فكر نكن كه منم خيلي دلم ميخواد با تو اينجا باشم پس دهن گندتو ببند و غذاتو سفارش بده!
او تيكه ي اخر را با خشم گفت و با چشمش غذا ها را برسي كرد و در همان زمان هم لولا از شدت عصبانيت سرخ شد و صورتش را در منوي غذا پنهان كرد.
بعد از سفارش دادن غذا سكوتي بين انها بود كه لولا هرگز دلش نميخواست بشكنتش زيرا هر وقت ان دو با هم حرف زدند منجر به دعوا شد اما بدبختانه اسكورپيوس شروع به حرف زدن كرد...
_خوب،بيا از هم سوال بپرسيم.اول تو شروع كن.
با اينكه لولا نميخواست با او حرف بزند اما
سوال هايي داشت كه خيلي دلش ميخواست از اسكورپيوس بپرسد پس گفت:تو چرا با اينكه پولداري تو مدرسه ي دولتي درس ميخوني؟
_بابام بهم گفت كه بايد برم مدرسه ي خصوصي اما من قبول نكردم چون ميخواستم يكم شما بچه فقيرارو اذيت كنم.
_نگاه!همين رفتارت مثل باباته تو خودت يه دراكو كوچولويي چه جوري انتظار داري رفتار باباتو تغير بدي؟
_سوال بعدي.مامان بابات بهت اجازه دادن بري مدرسه ي عجيب غريبا؟
_اولا مدرسه ي عجيب غريبا نه هگوارتز دوما اين به تو ربط نداره.
_اينكه من چرا مدرسه ي خصوصي نميرم هم به تو ربط نداشت اما بهت گفتم!اگه اينطوري بخواي بازي كني هيچ وقت برنده نميشي.
_و تو اين بازي چجوري بايد برنده شم؟
لولا يه ابروشو داد بالا و به اسكورپيوس نگاه كرد.
_هر چي بيشتر سوال جواب بدي برنده ميشي و سعي نكن سوالمو بپيچوني.
_خوب باشه اونا بهم اجازه دادن برم.
بعد از اين حرف پوسخند مالفوي از بين رفت و قيافه ي جدي گرف و دوباره سكوت بين انها حكم فرما شد.
بعد از پنج دقيقا غذايشان رسيد و انها كلمه اي حرف با يكديگر نزدند.
بعد از اتمام غذايشان مالفوي پول را حساب كرد و با هم به سمت ليموزين رفتند كه ناگهان خون در رگ لولا يخ زد...
*******
واي فك ميكنيد بعدش چي ميشه؟😈😈😈به نظرتون كيه ميبينه؟
و لطفا يه سري هم به داستان دوستم بزنيد"marauders "
و اكنتشم"yasssssHP"
داستانش درمورد جيمز و ليليه خيلي قشنگه
VOUS LISEZ
Witch girl
Fanfictionلولا دخترى جادوگر، كه از پدرى فشفشه و مادرى جادوگر است.زمانى كه نامه ى هاگوارتز براى او ميايد زندگى اش متحول ميشود و در انجا او با جيمز پاتر اشنا ميشود اما نمي داند كه چه دردسر هايي پيش رو دارد.
