بعد از اتمام غذايشان مالفوي پول را حساب كرد و با هم به سمت ليموزين رفتند كه ناگهان خون در رگ لولا با ديدن خواهرش لورا كه با پسري تقريبا هم سن خودش و دو نفر ديگر كه به نظر مادر و پدر ان پسر بودن نشسته بود،يخ زد.
لورا با چشم هاي ابيش براي مدت كوتاهي به لولا و اسكورپيوس خيره شده بود ولي بعد از خانواده ي ان پسر عذرخواهي كرد و وقتي لولا فهميد مقصدش كجاست با عجله به سمت ليموزين رفت كه سوار شود اما از شانس بد او لورا به او رسيده و مچ دستش را گرفت و گفت:كجا با اين عجله؟
و با لبخند پيروزمندانه اي نگاهش را بين و لولا و اسكورپيوس عوض ميكرد.
_ل...لورا!
_اوه چيه تعجب كردي خواهرتو تو يه رستوران مجلل ببيني؟
و دستشو زير چانه اش گذاشت و اداي فكر كردن در اورد و در ان لحظه لولا ميتوانست قسم بخورد كه اگر يه روز بتواند تمام قدرت هاي جادويي جهان را بدست اورد با يك طلسمي تمام نيشخند ها و ادا هاي پيروزمندانه ي جهان را از بين ميبرد.
_يا ممكنه لكنت زبونت براي ترسيدن باشه نه لولا كوچلو؟تو ترسيدي كه من به مامان بابا بگم؟
و با اين حرف لپ لولا را گشيد ولي لولا سريع دستش را كنار زد و با خشم از لاي دندانش به او گفت:به_من_دست نزن.
_واو اروم باش خواهر كوچولو من كه هنوز حرفامو شروع نكردم انقدر عصباني ميشي وقتي تموم شد چيكار ميكني؟
_چي ميخواي؟
_اول اينكه چندتا سوال داشتم.
و صبر كرد اونا چيزي بگن ولي وقتي هر دو ساكت موندن ادامه داد:خوب تو اينجا با مالفوي چيكار ميكني البته اينو خودم ميتونم از نوع لباس پوشيدنتون و چيزاي ديگه بفهمم كه سر قرارين اين كاملا واضحه اما باز ميخوام از زبون خودت بشنوم.
_ما سر قرار نيستيم.
_اوه واقعا انتظار داري الان من اين حرفتو باور كنم لولا؟ما ديگه بچه نيستيم تو نميتوني منو با هوشت مثل قديما خر كني!اين دفعه ديگه نميتوني از دستم در بري ديگه نميزارم...
اما ناگهان مالفوي وسط حرف او پريد و گفت:
خوب گوشاتو باز كن ما دوتا سر قرار نيستيم و هيچوقتم نخواهيم بود و اگرم بوديم من دليلي نميديدم به تو يكي توضيح بدم اگه پدرش يا مادرش بودي شايد يه جاي توضيحي داشت ولي وقتي تو خودتم مثل يه جنده(:|)مخ يه پسر پولدارو زدي و مجبورش كردي بيارتت اينجا واقعا چطور توقع داري لولا جوابگوت باشه؟من فقط با دوستام يه شرط مضخرفي گذاشتيم كه الان كاملا ازش پشيمونم!الانم اگه به اطلاعاتي كه ميخواستي رسيدي لطفا اين دهاتي بازيتو تموم كن و بزار ما رد شيم تا ابروم از اين بيشتر نره.
و با اين سخنراني او لورا را كنار زد و به سمت ليموزينش رفت.وقتي لولا ميخواست دنبالش برود لورا دوباره مچش را گرفت و دم گوشش گفت:بالاخره كه تو خونه دستم بهت ميرسه خواهر كوچولو.
و با صورتي قرمز از عصبانيت به سمت ميزش رفت كه خانواده ي ان پسر و خود پسر با دهان هاي باز به او نگاه ميكردند انگار لورا تا به حال ان روي خود را به انها نشان نداده بود و براي انها تازگي داشت اما براي لولا كه ١١سال با او زير يك سقف زندگي ميكرد و قسمت هاي خوب و بد او را ديده بود و ميدانست كه او چه انسان دو رو و حسودي است اصلا جاي شگفتي نبود.
قبل از اينكه لولا رويش را از رستوران برگرداند و بسمت در خروجي برود با نگاهي كه به مشتري هاي انجا كرد متوجه شد كه همه به انها زل زده بودند و تمام حرف هاي انها را ميشنيدند و احتمالا با خودشان ميگفتند"چه دختر پروييه با اين دعوايي كه راه انداخت هنوزم اينجاست."لولا با اين فكر قرمز شد و سريع به سمت ليموزين مالفوي رفت و به محض اينكه سوار شد گفت:اون چي بود كه بهش گفتي؟
_چي،چي بود؟
_هموني كه در مورد شرط بندي بود.
_اها كه من با دوستام شرط بستم؟
_اره،لازم نبود بهش اشاره كني كه ما با هم شرط بستيم.
_من بهش اشاره نكردم حقيقتو گفتم.
_منظورت چيه؟
_منو و دوستام با هم شرط بسته بوديم كه اگه من بتونم يه روز تو رو سر قرار ببرم ميتونم ١٠٠پوند از هر كدومشون كه جمعا ميشن ده نفر بگيرم.
وقتي لولا با قيافه ي متعجب و به اون نگاه كرد او تك خنده اي كرد و ادامه داد:تو واقعا فكر كردي كه اسكورپيوس مالفوي مياد و نقطه ضعفشو به دشمنش ميگه؟
_پس چرا از اول بهم نگفتي كه همه ي اينا يه شرط بندي بود؟
_نميدونم شايد ميخواستم يه خورده سر به سرت بزارم.
و شونشو برد بالا و ادامه داد:ولي قرار بود بالاخره اخر قرار بهت همه چيو بگم و ببينم واكنشت چيه.
دقيقا همان موقع كه لولا دهنشو را باز كرد تا حرف بزند اسكورپيوس با كنترلي كه دستش بود صداي موزيكو بلند كرد تا او را ساكت كند.
انها بعد از يك ربع بدون گفتن حرفي و گوش دادن به موسيقي راكي كه از راديو پخش ميشد رسيدند دم در خانه ي لولا اما لولا با دانستن انكه چه در پيش دارد ارام در ماشين را باز كرد تا كمي وقت كشي كند اما بعد از به ياد اوردن كار گستاخانه ي مالفوي تصميم گرفت محكم در را ببند و با قدم هاي اهسته به سمت خانه برود ولي وقتي وارد خانه اش شد اصلا با چيزي كه انتظار داشت رو به رو نشد...
~~~~~~~
اميدوارم از اين پارت خوشتون اومده باشه!
و لطفا ووت و نظر يادتون نره.
اين پارت ١٠٠٠كلمه داره!اين تقريبا يكي از طولاني ترين پارتاييه كه نوشتم!
خوب ميخواستم يه چيزي بگم من ميخوام وقتي به وسطاي داستان رسيديم يه مصاحبه با شخصيتاي داستان بزارم چه جوري؟
در اخر هر پارت شما ميتونيد سوالي رو كه از هر شخصيت داشتين رو بپرسيد و من تو يه پارت جداگانه جواب سوالاتونو از طرف اون شخصيت ميدم پس اگه ميخواين از الان شروع كنيد و هر سوالي داشتيد بريزيد وسط😉
و اينكه دوست من يه فن فيك خيلي جالب از جيمز و ليلي پاتر مينويسه و شما ميتونيد با فالو كردن و دنبال كردن اون در واتپد كه يوزرنيمشم اينه yasssssHP
و اسم داستانشم
marauders
حمايتش كنيد.

KAMU SEDANG MEMBACA
Witch girl
Fiksi Penggemarلولا دخترى جادوگر، كه از پدرى فشفشه و مادرى جادوگر است.زمانى كه نامه ى هاگوارتز براى او ميايد زندگى اش متحول ميشود و در انجا او با جيمز پاتر اشنا ميشود اما نمي داند كه چه دردسر هايي پيش رو دارد.