او نمرده بود او واقعا نمرده بود چشمانش را باز کرد و احساس درد وحشتناکی را در پشت سرش داشت میخواست دست بزند ببیند چش شده بود اما کراب و گویل دست او را محکم چسبیده بودند انگار کیلو متر ها با خانه فاصله داشتند،دیگر از منطقه ی شهری خارج شده بودند و به جنگلي
نیمه تاریک و سرد رسیدند.بالاخره ایستادند کرب و گویل و را روی زمین انداختند انقدر زورشان زیاد بود که لولا فکر کرد ممکن است دستش کبود شده باشد سرش را بالا گرفت و وحشتناک ترین صحنه ی عمرش را دید جنازه هایی در ادمک های بزرگ چوبی سوخته قرار داشتند واقعا وحشتناک بود انجا بوی تعفن میداد همه جا سوخته بود به جز پنج شش تا ادمک چوبی بزرگ که سوخته بودند اما در انها اثری از جنازه به چشم نمی خورد.
مالفوی که دماغش رو گرفته بود و با حالتی شبیه به انزجار به جنازه ها نگاه میکرد گفت:میدونی اون ادمک ها چرا خالین بخاطر این که اون ادم ها یا بهتر بگم جادوگر ها خودشون رو به موش موردگی زدن و فرار کردند چون همون طور که گفتم اینجا میزارنشون تا بمیرن اونا برای مدت کوتاهی از مردم دورشونن اونا رو فریب میدن که انگار دارن هلاک میشن اما حتی یه ذره درد هم نمیکشن بعد از اون که اونا رفتن خودشون رو ازاد میکنن و فرار میکنن و دیگه پیداشون نمیشه...
_چرا اینا رو به من میگی مالفوی تو مگه نمیخوای من بمیرم چرا راز های فرار این جادوگر ها رو به من میگی...اییییی دردم اومد.
کراب محکم از پشت مو های لولا را کشید،لولا که حالا دستانش ازاد بودند دستش را پشت سرش برد از یک مقدار پایین تر از انجایی که لولا دست گذاشته بود خون میامد.
لولا به مالفوی گفت:تو با من چی کار کردی از سرم داره خون میاد... اییییی.
هنگامی که لولا دستش را روی زخمش گذاشت درد شدیدی را در کلش احساس کرد و انگار که همین تازه ان زخم ایجاد شده بود.
مالفوی گفت:کاری که حقت بود،اولن وسط حرف من حرف نزن دومن من منتظر یه حرف دیگه بودم مثلا تو رو خدا نجاتم بده تو رو خدا منو لو نده...اااهههه.
مالفوی ادای التماس گونه را در اورد انگار در تئاتر در حال بازی است اما انقدر مضحک بود که نزدیک بود لولا خنده اش بگیرد ولی خودش را کنترل کرد و حالتی سنگین رنگین به خود داد و با صدایی که احساس میکرد یک مقدار بلند تر از صدای خودش است گفت:مالفوی تو از جون من چی میخوای.
مالفوی که انگار این همین چیزی بود که میخواست بشنود یک کم رنگ به رنگ شد و دوباره با حالت خودپسندانه گفت:من این موضوع رو به کسی نمیگم ولی در عوضش یه چیزی ازت میخوام باید باید باهام بیای بیرون...
_چی شوخیت گرفته مالفوی من و تو دشمن ها ی قسم خورده ایم اون وقت با هم بریم بیرون...
لولا شروع به خنده کرد مالفوی متکبر مغرور و پول دار بخواد با لولا ی فقیر و بیچاره بره بیرون واقعا مسخره بود...
مالفوی گفت:من شوخی نمیکنم تو باید با من بیای بیرون که به بابام صابت کنم که من هم میتونم کسیو دوست داشته باشم...اون همیشه میگه تو ادم خیلی سنگدی هستی البته منظورم تو نبودی میخوام بهش نشون بدم انقدر با تعصب نباشه اخه مامانم هم برای همین ول کرد چون فهمید از خانواده ی فقیری بود،چون خانواده ی پدرم واقعا ادم های اصیلی هستند ، خوششون نمیاد کسی از خانوادشون با یه فقیر ازدواج کنه برای همین من با تو قرار میزارم تا بتونم مادرم رو برگردونم و نظر بابام رو تغییر بدم حالا فهمیدی دختر کوچولو البته جای مخالفت نداری چون در غیر این صورت به همه میگم که و کی هستی.
لولا با تعجب به مالفوی نگاه کرد باورش نمیشد که روزی دلش برای مالفوی بسوزد اما در این حال دوست نداشت که با او قرار بگذارد او تمام این یازده سال را به مسخره شدن توسط مالفوی عادت کرده بود اما حالا مالفوی او را به بیرون دعوت کرده بود...اقعا افتضاح بود،میخواست یک مشت نصار مالفوی کند ولی تصمیم گرفت یک بهانه بیاورد از این رو گفت:پدر و مادرم نمی گذارند با کسی بیرون برم.
_تو باید یه جوری راضیشون کنی حتی اگه شده باید از خونه بزنی بیرون ههه باسه همینه تو هیچ دوستی نداری دیگه.
_مالفوی تو میدونی من فقط یازده سالمه معلومه پدر و مادرم اجازه نمیدن با کسی برم بیرون حالا اگه کاری با من نداری دیگه برم...اوه راستی تو میتونی به یه بچه فقیر دیگه گیر بدی فهمیدی حالا دیگه کاری به کار به من نداشته باش.
_ اخه باید نقطه ظعف یکی دیگه رو پیدا کنم من میخوام هر چه زود تر مادرم رو برگردونم پس مجبورم با تو برم بیرون فهمیدی.
_اگه میخوای همین الان منو اتیش بزن ولی من با تو نمیام بیرون به هیچ وجه فکرشم نکن که من با تو بیام بیرون فهمیدی.
_فکرش رو میکردم اینجوری بشه برای همین فندک اوردم یالا برو تو یه کیشون اوه نه بزار من انتخاب کنم اون یکی خوبه.
مالفوی به یک ادمکی اشاره کرد که توش یه جنازه ی کاملا پوسیده و چندش اور بود و گفت: مگه نگفتی بسوزونمت یالا برو توش دیگه...کرب دم گوشی به مالفوی گفت:فکر نمیکنی داری تند پیش میری من فکر میکردم که با حرف حل بشه اما این کارات...
_تو سرت به کار خودت باشه فهمیدی.
لولا که وحشت کرده بود بود تصمیم گرفت که پیشنهاد او را بپذیرد و با او به بیرون برود پس گفت:باهات میام...
~~~~~~~~~
خوب بود؟
ببخشيد براي تاخير واقعا سرم شلوغ بود.

ESTÁS LEYENDO
Witch girl
Fanficلولا دخترى جادوگر، كه از پدرى فشفشه و مادرى جادوگر است.زمانى كه نامه ى هاگوارتز براى او ميايد زندگى اش متحول ميشود و در انجا او با جيمز پاتر اشنا ميشود اما نمي داند كه چه دردسر هايي پيش رو دارد.