فرار

134 17 3
                                    

حس خالي بودن،تنها حسي بود كه لولا در ان زمان ميتوانست داشته باشد.او كاملا از هر احساسي خالي بود.اما ميدانست بايد جيغ بزند،گريه كند يا چمدان ها را از وسط جر بدهد اما تنها كاري كه او كرد اين بود كه دم در بايستد و كاري نكند.واقعا چرا او كاري نميكرد؟شايد خسته شده بود،از تمام اتفاقاتي كه مالفوي باعثش شده بود؟يا تهمت ها و مسخره كردن هاي مردم؟شايد داشتن يك دوست در اين وضعيت به او كمك ميكرد؟اما او قبلا دوست داشت،خواهرش بهترين دوستش بود كه تمام راز ها و ناراحتي هايش را به او ميگفت،با او بازي ميكرد و با او ميخنديد اما زمان او را هم از لولا گرفت...
حال او كنار در ايستاده بود و منتظر كسي بود كه به او سيلي بزند تا او را از اين كابوس خوفناك بيدار كند و به او بگويد كه همه چيز درست ميشود و مادرش هيچوقت قصد رفتن نداشته و اين چمدان ها مال او نيست و الان در اين اوضاع بد قرار ندارد اما با صداي فرياد مادرش كه اسم او را صدا ميزد او را از فكر اينكه ممكن است اين اوضاع فقط يك خواب باشد در اورد و باعث شد توجهش به مادر و پدرش كه حال به او نگاه ميكردند جمع شود.
_لولا تو با من مياي يا ميخواي با بابات زندگي كني؟
_اينجا چه...خبره.
لولا با ترس اين حرف رو زد ترس از اينكه مبادا خانوادشون از هم بپاشد و ديگر مثل قبل نشود و ديگر نتواند كل خانواده اش را دوباره كنار هم ببيند.
_اونا دارن از هم جدا ميشن.
لويي قبل از اينكه به كسي اجازه ي حرف زدن بدهد اين را با صداي بلند گفت.وقتي لولا اين را شنيد و فهميد كه تصوراتش درست بوده پس براي اطمينان اول رو به مادرش كرد اما وقتي مادرش سرش را به نشانه ي تاسف تكان داد از او نااميد شد و رو به پدرش كرد و وقتي پدرش هم كار مادرش را تكرار كرد سرش را به طرفين تكان داد و احساس كرد قطره ي گرمي روي گونه اش جاري شده.
_نه
او خيلي اروم گفت و دستش را به سمت گونه اش برد تا اشكش را پاك كند.
_شما نميتونيد اينكارو با من بكنيد.
و به ليام و لويي اشاره و گفت:ما الان چي ميشيم اصلا به فكر ما هم بودين يا فقط بدون توجه به ما كه ما چي ميشيم اين تصميم احمقانه رو گرفتين؟واقعا شما چقدر زود رنجيد كه فقط با يك مشكل كوچيك كه به راحتي ميشه حل شه ميخوايد همه چيزو نابود كنيد؟
در اخر حرفش قطره هاي گرم مزاحمي را كه مثل ابشار از گونه اش جاري ميشد با پشت دستش پاك كرد .
_اوه لولا عزيزم اين تنها مشكل منو پدرت نيست ما بحث هاي زيادي داشتيم كه سعي ميكرديم از شما دور نگهشون داريم ولي حالا ديگه واقعا نميتونيم تحمل كنيم متاسفم عزيزم،متاسفم كه شما رو تو اين شرايت گذاشتم.
او لولا را در اغوش گرفت تا كمي ارامش كند اما لولا او را پس زد و به سرعت به طبقه ي بالا رفت و محكم در را بست.
_من بايد از اينجا برم.
لولا ارام اين را گفت و بعد از اينكه صندلي كنار كمدش گذاشت سعي كرد چمدون چرمي قديمي را كه مال پدرش بوده را پايين بياورد و بعد از چند دقيقه بالاخره دستش به چمدان رسيد و در هنگام پايين اوردنش هم چند بار با سرش برخورد كرد اما باز موفق شد كه ان را روي تخت بگذارد و بعد به سوي كمدش رفت تا لباس هايش را بردارد و هر چه سريع تر قايمش كند تا كسي نبيند و در زماني مناسب از پنجره خارج شود اما البته كه نميتوانست نقشه اش را به راحتي و بدون متوجه شدن كسي انجام دهد و در همين زمان بحراني بايد كسي به در اتاقش در ميزد.
كسي كه پشت در بود بدون منتظر ماندن جوابي از لولا در را ارام باز كرد و با لولايي با چشمان وحشت زده و گريان مواجه شد.
ان شخص كه حال لولا توانست بعد از چند بار پلك زدن و واضح كرد ديدش ببينتش ليام بود،او به ارامي در را بست و بسمت لولا رفت و او را در اغوش گرفت و گفت:اوه خواهر كوچلوي من همه چيز درست ميشه لازم نيست وسايلتو جمع كني ما از پسش بر ميايم تو كه دختر قوي بودي چي شد يهويي تصميم فرار گرفتي؟
_نميدونم من فقط ديگه از همه ي اين توهين ها،مسخره كردن ها و دعواها خسته شدم فقط ميخوام از اينجا دور شم برم يه جايي كه بتونم براي اولين بار احساس راحتي كنم يه جايي كه كسي منو به خاطر جادوگر بودنم قضاوت نكنه هر جايي دور از ادماي خودپسند و خودخواه اينجا.(ياد اهنگ سوگند افتادم:/)
_نظرت چيه يه سري به اقواممون بزني؟
_منظورت چيه ما كه خانواده اي نداريم!
_چرا داريم من وقتي هم سن تو بودم مدرسمون مارو به لندن برد و اونجا با يه شخصي كه خيلي شبيه من بود اشنا شدم وقتي يكم رفتم جلوتر يكي اسمشو صدا زد و اسمش بود رون ويزلي و فهميدم كه اونم فاميليش ويزليه،اول فكر كردم كه ممكنه فقط يه شباهت اسميه باشه اما بعد يادم اومد كه يه بار پدر داشت با تلفن صحبت ميكرد و اسم رون رو داد ميزد پس رفتم جلو و ازش پرسيدم كه پرسي ويزلي رو ميشناسيد و اونم گفت بله شما كي هستيد و بعد فهميدم كه بوممممم ما يه عمو داريم!
لولا كه هاج و واج به ليام نگاه ميكرد با فكر مغشوشي كه داشت اول نفهميد ليام چه مي گويد اما بعد از تحليل ماجرا يواش گفت:ما عمو داريم!
_اره اون تو لندن زندگي ميكنه و جادوگرِ ادرس خونشم يه جايي همين جاها بود يه لحظه وايسا الان پيداش ميكنم اها اينجاست!
و تمام جيب هايش كه در مجموع دوتا بودند را گشت و برگه اي در اورد كه با خط خرچنگ قورباغه اي روي ان چيزي نوشته بود و ان را به لولا داد.
_بيا اينم ادرس خونش.اون گفت كه در خونش براي ما بازه ما ميتونيم هر وقت دوست داشتيم بريم پيشش اما يك مشكلي هست تو براي قطارِ به سمت لندن پول داري؟
لولا سرش را به نشانه ي نه تكان داد و ليام گفت:عيب نداره ميتوني پول حقوق اين چند هفته ي منو قرض بگيري.
_نه نه مرسي تو براي اون پول زحمت كشيدي.
_نه تو اين پولو بگير بعدا بهم پس ميدي.
ليام چشمكي زد اما لولا كه يك سوال ذهنش را مشغول كرده بود گفت:چرا اينكارو ميكني؟چرا كمكم ميكني كه برم؟تو كه هيچوقت با من حرف نميزدي و فكر ميكردي من عجيبم!
_چون ميديدم مالفوي و بچه هاي ديگه چقدر مسخرت ميكردن و اين موضوع هم همه چيزو بدتر كرد هر كسي يه تحملي داره تو تا اينجا دووم اوردي ولي خدا ميدونه چطور ميخواي بعدا با مشكلاتي كه قراره رو به روت باشه كنار بياي تازه اگه كسي بفهمه كه تو جادوگري ممكنه اعدامت كنن تو هر چي باشه خواهرمي و من دوست دارم هممون دوست داريم حتي لورا اگه اينو نميگه دليل نميشه اينطور نباشه.
و با لبخند مهربونش به لولا نگاه كرد كه باعث شد اشك در چشمان لولا حلقه بزند و ليام دوباره بغلش كند.
_بيا اينم پولت بدو همين الان برو من حواسم هست كسي نياد تو.
و پولي از جيبش در اورد كه براي يك هفته ي لولا كافي بود و بعد او را به سمت پنجره هدايت كرد...
*******
اميدوارم خوشتون اومده باشه!
من يه داستان ديگه هم نوشتم كه اسمش
Harry styles life story
اين داستان همون طور كه از اسمش معلومه داستان زندگي واقعي هري استايلزه كه من از اطلاعاتي كه از رسانه ها گرفتم نوشتمش ولي در پارتاي اخرش تبديل به فن فيك ميشه.
پس اگه از گروه واندايركشن خوشتون مياد يه سري هم به اين داستان بزنيد.
شما همچنين با فالوو كردن من در واتپد ميتونيد اين داستان رو پيدا كنيد.@faranaknb
يه چيز ديگه هم بگم من شخصيتاي داستانو عوض كردم اگه دوست داريد به پارت سه يعني همون عكس شخصيت ها بريد تا راحت تر داستان رو بخونيد.و اينكه اين ليام تو اين داستان ليام پين نيست اين ليام موهاش مثل رون قرمزه ولي لويي همون لويي البته بچگياشه.

Witch girl Where stories live. Discover now