لبخند زدم پشتمو کردم بهش و راهی هواپیما شدم داشتم سوار میشدم که گفت: صبر کن نرو
با تعجب برگشتم گفت:نرو کمکم کن ؛ما میتونیم به هم کمک کنیم رفتن چیزی رو حل نمیکنه.
یه چیزی تو دلم تکون خورد که کاش نمیخورد... برگشتم بغلم کردو گفت: بمون احساس میکنم دوست دارم.
بی اختیار گفتم: منم دوست دارم
برگشت طرفم انتظار نداشت این حرفو بزنم گفت: جدی؟
گفتم:نه. لبخند زد باز دلم تکون خورد ...
ندونسته دلبستم به خنده هاش،ندونسته دوسش داشتم،ندونسته صداش شد آرامشم و ندونسته وابستش شدم ولی...
ترسیدم..ترسیدم..خیلی ترسیدم و این همه چیزو بهم زد
YOU ARE READING
پرواز بی سر و ته
Short Storyزندگی همیشه اونطوری که انتظارشو داریم پیش نمیره.... آدما وارد زندگیمون میشن و بعد رفتنشون یا تجربه ای برامون میمونه یا عبرتی از تموم اشتباه هایی که انجام دادیم وقراره دیگه هرگز تکرارشون نکنیم :) (یه داستان کوتاه پر از زندگی )