...پشت میز نشست و لبخند گنده ای زد . مامانش بشقابی که شانل نیمرو و یکم گوشت بود جلوش هول داد .
- اااه...بیا بخور .
و خودش هم پشت میز جا گرفت . پدرش طبق معمول همیشه روزنامه ای رو که هنوز سه دقیقه هم از اوردنش نگذشته بود رو داشت تموم میکرد .
- زوود باش جان !! اون روزنامه رو بزار کنار خواهشا .
اقای پالوین با اکراه روزنامه رو کنارش گذاشت و مشغول نوشیدن فنجون قهوه اش شد . روی صورت باربارا که به نظر در حال فکر میامد زوم کرد.
- چیزی شده عزیزم ؟؟
باربارا چنگالش رو سریع برداشت و تکه ای گوشت رو برداشت
+ هوووم ؟ نه !! من...خوبم .
- مطمئنی نمیخوای چیزی بگی ؟؟
+ در واقع یک سوال داشتم . شما چیزی در مورد شهر بلک لِیک ( یعنی دریاچه سیاه ) میدونید ؟؟
- هه ! نه...فقط یک شهرک تو امریکاست ! اگه قرار بود در مورد همه شون اطلاعات داشته باشم که حالا احتمالا دیوانه میشدم !!
سری به نشونه تایید تکون داد . اگه نمیدونست که به هر حال چه دلیلی داشت همچین چیزی رو توضیح بده . قبل از این که بخواد حرف دیگه ای بزنه موبایلش زنگ زد و شماره دوست نسبتا صمیمیش روی صفحه افتاد
+ الو ؟؟
- احتمالا این زنگ خونه شما خراابع ؟؟ بیا دم در دیرم شد ....
+ اوووم ؟؟ زنگ زدی ؟؟ اوهوم باشه اومدم .
از پشت میز بلند شد و در خونه رو باز کرد و با چهره اخمو سارا رو به رو شد
+ هی !!
- هوف...نمیاامدی !
همون موقع نامزد جدید سارا از پشت با لبخند جذابش سلام کرد
باربارا دسوی به گونع های رنگ گرفته اش کشید . توی دلش گفت
* عوضی جذاب !!
...از فکرش سری تکون داد .
+ اهم...سلام .
و لبخند روی لب هاش نشست . سارا که وضعیت رو دید سینش رو صاف کرد و گفت
- خب...باربی ! ااااه...معلوم هس کجایی تو ؟؟ قبلا همش بیرون پلاس بودی و حالا یهو چت شده ؟؟؟ اووه...ننکنه دوست پسر پیدا کردی هااا ؟؟؟
لبخند روی لب باربارا تبدیل شد به پوزخند .
+ نه فقط...فقط دلم میخواست یکم هم تو خونه موندن رو تجربه کنم همین ! چیزی رو از دست دادم ؟؟
- نه در واقع!! با کندال صحبت کردی این چند روز ؟
دستاش رو توی جیباش فرو برو . دیگع این مکالمه داشت اذیتش میکرد
+ اوهوم...فقط به نظرم باید کار مهمی داشته باشی که تا اینجا اومدی ارع ؟؟
- اوهوم . میخواستم ببینمت و فرد هم انگار باهات کار داشت . تنهاتون میزارم . زود بیا فرد .
و رفت . فرد قدمی بهش نزدیک شد . لبخندش درخشان تر از هر روز دیگه به نظر باربارا اومد .
- باربااارا پالوین !! رازت رو فهمیدم هه هه !!
+ چی ؟؟ فرد خوبی ؟؟
- اااه بی خیال . من میدونم قبلا ....دوسم داشتی نه ؟؟ نگو نه !!
+ تو...ا..از
- این قسمتش رو بی خیال ! فردا ! بیا هم رو ببینیم نزدیک اسکله !!
~~~~~~~~~~~~~~~~~
[ ZaYn ]...با طلوع خورشید نفس عمیقی کشید و چشماش رو برای یک دقیقه بست . بعد دوباره به تصویر رو به روش خیره شد . یک جفت چشم تیله ای اشنا ! خب یک شب بیدار موندن ارزش کشیدن همچین پیزی رو داشت . عینکش رو برداشت و موهاش رو به سمت بالا هدایت کرد
میخواست اسپری جلا رو روی نقاشی بزنه و تمومش کنه ! ولی قبلش تلفن زنگ خورد و همون موقع یادش اومد
فردا 28 Aguast ..!
بالاخره وقتش بود و به سمت تلفن رفت ._______________________
اپ بعدی وقتی سین عا به 100 رسید =)🥀
لایک و وویت یادتون نره بیبییز ♡

YOU ARE READING
••вℓαcк ρєαяℓ••[+18]
Fanfic[...وارد شدن به عمارت بزرگ مالیک به عنوان یک برده ...🍷⛓] [شاید اولش مثل یک کابوس ترسناک بود و خب ..🌚🌿] [کی مُیدِونه پشت دیوار های بلند اون عمارت چه چیز هایی مخفی شده ؟ 🏹👣]