~ вℓυє єуєѕ

444 22 4
                                    


..با ترس به اطراف نگاه میکرد . البته با دیدن تعدادی زیادی از دخترا که بعضی از اون ها چهره نگران و بعضی خونسرد بودن یکم خیالش راحت تر شد ولی فقط در حد ۵ درصد !!
تکونی به خودش داد تا خودش رو از دست مزاحم نگهبان ها راحت کنه . ولی هر چی بیشتر وول میخورد بازوش بیشتر فشرده میشد به طوری که حس کرد احتمالا جای انگشت های زمختشون کبود میشه . دختر ها کم کم صف درازی رو درست کردن . همه لباس های کوتاه رنگ چسب و قرمز تنشون بود . موهای بلندشون هم اطرافشون پخش شده بود . البته جز باربارا که لباسش مثل بقیه نبود تونسته بود با چهار تا لگد پروندن خودش رو از دست پوشوندن اون لباس های زننده نجات بده .
اخر صف دراز دختر ها ایستاد . کلاهش رو کشید توی صورتش کشید و سرش رو پایین انداخت . حتی نمیدونست قراره چه بلایی سرش بیاد یا اصن کدوم گووریه !!
فقط باید منتظر میموند...
با خودش تکرار کرد . و همون موقع در بزرگ ابتدای صف باز شد....
__________________

[ zAyN  ]

...در چوبی رو براش باز کردن . با غرور همیشگیش و قدم های بلند وارد شد و روی فرش قرمز پهن شده حرکت کرد . مثل همیشع برده ها توی یک صف طولانی ایستاده بودند و بعضی هم داشتم تمام تلاششون رو میکردن که خوب تر از بقیه به نظر برسن .
دستاش رو پشت سرش قفل کرد و با ارامش بین صف ها حرکت کرد . هیچ کدوم اون قدر ها هم خوب به نظر نمیرسیدن . اقای ایوانز شخصی مسئول فروش برده ها بود با عجله سمتش اومد و تعظیمی کرد .
- وقت بخیر اقای مالیک ! ....دوباره برای پدر ..?
...نگاه سردش رو به سمت اقای ایوانز پرتاب کرد
+ این بار برای خودم میخوام .
- اوه جدی ؟؟ پس اجازه بدید بهترین ها رو نشونتون بدم .
سری تکون داد و منتظر شد . سمت اوایل صف رفتن . دخترایی با پوست سفید و موهای بلوند بلند . لباس هایی تنگ و تحریک کننده تنشون بود . چشم هاش رو با طمانینه گردوند .
+ بلوند نمیخوام .
بین وراجی های تموم نشدنی اقای ایوانز با جدیت تمام گفت . اقای ایوانز هول شد و جواب داد
- خیله خب ...پس ...پس این سمت رو ببینید ..
نگاهش رو طرف اواسط صف گردوند . پوست های سفید و موهای مشکی رنگ بعصی فر و بعضی هم صاف و بی حالت . جلو تر رفت . دست یکی از دختر ها که چشم عای گربه ای و سبز رنگی داشت و موهای مشکی رنگش دورش پخش شده بودن رو گرفت .
توی فکر بود که صدای سکسکه نسبتا بلندی توی سالن پیچید و زین رو از افکارش بیرون کشید . برگشت سمت صدا . صدا از دختری بود که  کلاهش رو صورتش کشیده شده بود و لباسش با بقیع متفاوت بود . شورت جین کوتاهی پاش بود و کتونی های خاکی رنگی هم پاش بود و ته صف معذب ایستادع بود  
اروم سمتش رفت . چهرش رو از زیر کلاه زیر نظر گرفت . چهرش هم خیلی اشنا بود ....
اون چشم های ابی رنگ...
تو اون کابوس....
با سکسکه بعدی دختر ترسیده پوزخندی کنار لبش اومد . نگاه دیگه ای کرد و سعی کرد بین اون دختر چشم گربه ای و دختری که از ترس داشت اب میشد یکی رو انتخاب کنه  
یک دختر خوشگل و خوش هیکل ؟ یا یک دختر خنگ و نسبتا کیوت ؟
اااه جهنم . مگه قرار بود چقدر زندگی کنه ؟؟
دست دختری که حالا داشت سومین سکسکه اش رو میکرد کشید و با جدیت گفت
- همین رو میخوام !

••вℓαcк ρєαяℓ••[+18]Where stories live. Discover now