آفتاب داشت غروب میکرد و اینبار جونمیون تنها اونجا ایستاده بود و ییفان کنارش نبود...قلبش مثل بچه ای که میون کلی سردرگمی رها شده میتپید...
همین دیروز برای اولین بار لمسش کرده بود...همین دیروز بهش گفته بود میبینمت ولی الان اونجا نبود...با شنیدن قدم هایی با ترس و امیدواری برگشت و وقتی ییفان رو دید تمام نگرانی ها و ترس هایی که داشت به ناراحتی و عصبانیت و یه گوشه موشه هاش نگرانی تبدیل شد...
با قدم های سریع سمتش رفت و با عصبانیت بهش توپید : کجا بودی؟!ییفان با ذوق بدون توجه به سوال جونمیون و عصبانیتش گفت : میدونستی یه جای برزخ برف اومده؟!
جونمیون با اخم گفت : رفته بودی اونجا؟!
ییفان سرتکون داد و با لبخند بزرگی که رو لبش بود گفت : خیلی قشنگ بود! همه جا سفید و سرد بود...کاش میشد بجای جهنم اونجا زندگی کنم...
جونمیون با همون اخم روی صورتش یه "آها" خشک و خالی تحویلش داد...
ییفان بالاخره اخم جونمیون رو دید و گفت : چیزی شده؟! ناراحت به نظر میای...جونمیون به چشم های نگران ییفان نگاه کرد و قبل اینکه "هیچی" تو دهنش بچرخه خیلی صادقانه جواب داد : خیلی وقته منتظرت وایستادم...
ییفان که انگار تازه متوجه شده معذب خندید و گفت : معذرت میخوام وقتی رفتم اونجا زمان از دستم در رفت...
جونمیون یکم مکث کرد و بعد زمزمه کرد : فکر کردم نمیای...و برگشت تا بره سمت تاب ولی قبل اینکه بهش برسه صورت ناراحتش که سعی داشت زیر چتری هاش پنهان کنه بین بازوهای ییفان گم شد...
چشم هاش از تعجب گرد شدن و قلب وقت نشناس و احمقش اونقدر تپش هاش تند و محکم شد که جونمیون مطمئن بود سینه اش که به سینه ییفان چسبیده بود هم داره با تپش هاش میلرزه...ولی اونم متوجه نبود که قلب ییفان داره مثل خودش محکم میتپه...- : ببخشید...
دلش میخواست اون جسم نرم و کوچیک شکستنی رو اونقدر تو بغلش نگه داره که بازوهاش خسته بشن ولی میدونست اجازه نداره شاید همین الانش هم جونمیون رو ناراحت کرده باشه...
برای همین حلقه دستش رو از هم باز کرد و یک قدم از جونمیون فاصله گرفت...جونمیون پلکی زد و سعی کرد چهره ی متعجب و سرخ شده اش رو از ییفان پنهان کنه واسه همین سریع پشتش رو به ییفان کرد و وانمود کرد داره سمت تاب میره ولی در واقع تو جاش ایستاده بود...
- : چیزی شده؟!
ییفان با نگرانی گفت و بعنوان یه شیطان داشت برای اولین بار دعا میکرد اون فرشته برنگرده و با یه سیلی محکم به صورتش برای همیشه نره...
که خدا ثابت کرد حتی دعای شیاطین رو هم میشنوه و این اتفاق نیفتاد...تنها صدای لرزون و آروم جونمیون اومد که میگفت "چیزی نیست" و بالاخره اون مسیر دو قدمی رو طی کرده بود و روی تاب نشسته بود...
ییفان لبخندی زد و کنارش نشست و بدون اینکه با سکوت جو رو معذب کننده تر بکنه خیلی بیخیال شروع کرد راجب برف حرف زدن و باعث شد جونمیون هم بتونه بیخیال گرمای آغوش ییفان بشه و خودش رو مشغول چیز دیگه ای بکنه...

YOU ARE READING
Forbidden Love~
Fanfictionسوهو فرشته ی پاک و ساده ایه که تنها تفریحش گشت و گذار بین طبقات مختلف آسمون و لمس ابرهای سفید و نرمه، اما یک روز بر خلاف همیشه یه نفر با بال های بزرگ و مشکی رنگ رو میبینه...