دنیای انسان‌ها

301 85 45
                                    

- : جونی!
- : بله؟!
- : میونا!
- : بله؟!
- : خرگوشم؟!
- : بله؟!
- : د زهرمار یه جانم بگو دیگه!

جونمیون با تعجب برگشت و به ییفان که اخم کرده بود نگاه کرد...
- : چرا باید بهت بگم جانم؟!
- : مگه دوستم نداری؟!
- : چرا!
- : خب پس وقتی انقد با عشق صدات میکنم توام بگو جانم!

جونمیون چشم های رو چرخوند و گفت : حتی آدم و حوا هم اینطوری نبودن! فانتزی های مسخره عاشقانه ات رو واسه خودت نگهدار! ما هردوتامون خیرسرمون مردیم! از این کارای لوس دخترونه انجام نده...
- : ببینم تو مشکلت با دخترا چیه؟! بعدشم مگه خود شما فرشته ها نیستید که تو بهشت اصلا به جنسیت اهمیت نمیدید؟!

- : اگه قرار بود اهمیت داده نشه که به انسان ها وعده حوری های بهشتی رو نمیدادن!
- : اینم حرفیه ولی تو مثل اینکه کلا با دخترا مشکل داری!
- : مشکل ندارم ولی اینکه دختر ناز بکنه و مرد هم ناز بکشه یه چیز طبیعیه! من دوست ندارم مثل دخترا ناز کنم!
- : خودت هم میدونی همه چی تو این دنیا ممکنه! پس هم یه مرد میتونه ناز بکنه و هم یه دختر ناز بکشه! انقدر هم تو همه چی تفکیک جنسیتی انجام نده! خاک تو سرت مثلا فرشته ای!

- : تو بعنوان یه شیطان یکم زیادی پاستوریزه نیستی؟!
- : نه چون فقط جلوی تو اینطوریم!
جونمیون که از بحث کردن خسته شده بود گفت : میخواستی یه چیزی بگی!
- : ها؟!
- : تمام بحث الانمون بخاطر اینه که داشتی صدام میکردی...چیزی میخواستی بگی لابد...

- : آها! آره...
- : بگو
- : میخواستم ببینم تو میتونی مرخصی بگیری؟!
- : چطور مگه؟!
- : راستش میخواستم بریم زمین...

---Δ---

فرشته بعد اینکه برگه ها رو مهر زد با خوشرویی دروازه بزرگ رو برای جونمیون باز کرد و گفت : سفرتون به زمین خوش بگذره...
نقشه ای دستش داد و گفت : اینم نقشه کشوری که درخواست رفتن بهش رو داده بودید...
و خواست کلید یه خونه هم به جونمیون بده که جونمیون سریع رد کرد و گفت : نه مرسی! میخوام کشور رو بگردم واسه همین تو یه شهر نمی مونم...با پولی که بهم دادید میرم هتل...

فرشته تعظیمی کرد و جونمیون پا از دروازه بیرون گذاشت...
قدمی که برداشته بود روی زمین یه معبد قدیمی نشست...
به آسمون که خورشید توش میدرخشید نگاه کرد و با ذوق کوله اش رو روی دوشش مرتب کرد و چمدون بزرگش رو پشت سرش کشید...
وقتی در معبد رو باز کرد اولین چیزی که باهاش مواجه شد قد بلند شیطان عزیزش بود...

با ذوق خندید و گفت : سلام ییفان!
- : واو! مگه زمین بیای اسم من رو صدا کنی...
جونمیون با ذوق دستش رو دور بازوی ییفان حلقه کرد و گفت : حالم خیلی خوبه پس سعی نکن با تیکه انداختن بهم خرابش کنی...
- : من غلط بکنم...

به چمدون جونمیون نگاه کرد و گفت : میخوای برات بیارمش؟!
- : نه خودم میتونم...
- : بریم؟!
جونمیون عینک آفتابیش رو با ذوق از رو سرش برداشت و به چشم هاش زد : بریم!

Forbidden Love~Where stories live. Discover now