00 : 00

320 78 14
                                    

- : خسته شدم!
- : خرگوش کوچولو خیلی غر میزنی!
جونمیون همونجا روی زمین نشست و گفت : ما دو هفته است اومدیم اینجا و هر روزش رو بیرون بودیم گشتیم...خسته شدم!
ییفان که متوجه نگاه خیره مردم شده بود دست جونمیون رو کشید و بلندش کرد...
- : اصرار خودت بود که همه جا رو برگردیم! وگرنه منم پاهام رو دوست دارم...
ییفان دست جونمیون رو کشید و مجبورش کرد همراهش قدم برداره ولی هنوز یه ذره هم راه نرفته بودن که جونمیون به بازوی ییفان چنگ زد و نالید : کولم کن!

ییفان یه نگاهی بهش انداخت و گفت : تو خیابون جلو این همه آدم کولت کنم؟!
- : مگه چی میشه؟!
ییفان یکم به چشم هاش نگاه کرد و به بعد پشت به جونمیون کرد و زانوهاش رو خم کرد...
- : هیچی نمیشه...

جونمیون با ذوق دستش رو دور گردن ییفان حلقه کرد و پاهاش رو دور شکمش...
ییفان هم دستاش رو زیر پای جونمیون گذاشت و یکم بالا کشیدش بعد بلند شد...
ییفان راهش رو سمت خونه کج کرد چون میدونست دیگه هیچکدومشون جون گشتن رو ندارن...دیگه یه امشب رو خونه می موندن...
بعد یکم کولی دادن به فرشته خسته اش ، جونمیون چونه اش رو روی شونه ی ییفان گذاشت و دم گوشش زمزمه کرد : ییفان...

- : بله؟!
- : چرا تو همیشه به من لقب های عجیب غریب میدی؟!
- : عجیب غریب نیست! دوست داشتنین!
جونمیون یکم فکر کرد و بعد گفت : پس منم باید بهت لقب بدم؟!
- : تو هرچی من رو صدا کنی دوست دارم...
جونمیون بازم فکر کرد و بعد دستش رو بین موهای ییفان برد و گفت : مرد یخی چطوره؟! بخاطر رنگ موهات...یا مثلا...ممم...آها! مرد آتیشی بخاطر اینکه شیطانی...

ییفان خندید و گفت : مگه داری واسه قهرمان ها اسم انتخاب میکنی؟! بعدشم اسم هایی که انتخاب میکنی با هم تضاد دارن!
- : خیلی هم خوبن! انگار خرگوش برفی خیلی فوق العاده است!
- : نیست؟!
جونمیون یکم مکث کرد و بعد گفت : چرا هست...

بوسه ای به گونه ییفان زد و گفت : دوست پسر شیطون من...روباه هم اسم فوق العاده ایه ، نه؟!
ییفان که اولین بار بود کلمه دوست پسر رو از دهن جونمیون میشنید با خوشحالی جواب داد : معلومه که فوق العاده است شازده کوچولو!

---Δ---

- : تو خونه هم غذاخوردن میچسبه ها!
ییفان با دستمال سسی که به لپ جونمیون مالیده شده بود رو پاک کرد و گفت : معلومه از پیتزاهای زمین خوشت اومده!
جونمیون درحالی که داشت یه تیکه پیتزا کامل رو که به زور تو دهنش جا داده بود میخورد برگشت سمت ییفان و گفت : عالیه!

ییفان با دیدن لپ های باد کرده جونمیون و لب غنچه شده اش بوسه ی کوتاهی رو لبش زد و سریع برگشت و اونم به ادامه پیتزا خوردنش رسید...
جونمیون سیخونکی به پهلوی ییفان زد و بعد برگشت سمت پیتزاهای عزیز روی میز...

بعد شام هردوتاشون ولو شدن جلوی تلویزیون و بدون هیچ حرفی مشتاقانه داشتن کارتون میدیدن...
وقتی دیگه شبکه کودک اعلام کرد ساعت ده ئه و همه ی بچه های گل باید برن بکپن جونمیون و ییفان هم که بچه های خیلی خوبی بودن تصمیم گرفتن بکپن...منتها جلوی تلویزیون...

Forbidden Love~Where stories live. Discover now