با دیدن ییفان از دور پوزخندی زد و بعد اینکه به چند قدمی مرز رسید وایستاد...
ییفان با خوشحالی براش دست تکون داد...
- : سلام میونی! خوندیش؟!
جونمیون کتاب توی دستش رو بالا گرفت و گفت : آره...
- : چطور بود؟!
جونمیون نگاهی به کتاب انداخت و لبخندی زد و با صادقانه ترین لحن ممکن گفت : عاشقش شدم...ییفان خندید و گفت : بیخود نیست انسان ها بهش میگن شاهکار...
جونمیون کتاب رو روی ابر کوچیکی گذاشت خواست اونو بفرسته سمت ییفان ولی ییفان گفت : نه نه! کتاب مال خودت...بعنوان اولین هدیه دوستیمون!
جونمیون که واقعا دلش میخواست کتاب براش خودش باشه از خدا خواسته کتاب رو بغلش گرفت و با لبخند نصفه نیمه ای گفت : مرسی روباه!ییفان به خودش اشاره کرد و گفت : الان من روباهم؟!
جونمیون به تایید سرتکون داد...
- : پس یعنی الان تو شازده کوچولویی؟!
فرشته رو به روش شونه هاش رو بالا انداخت و لبخند کوچکی زد...
ییفان با دیدن لبخندش لبخندی زد و با خوشحالی گفت : پس تو باید اهلیم کنی شازده کوچولو!- : فکر کنم همین فاصله ای که الان داریم خیلی خوبه...لازم نیست بهم نزدیک بشیم...
ییفان با ناراحتی گفت : چرا؟! اینطوری که نمیتونیم با هم دوست بشیم!
- : مجبور نیستیم با همه دوست بشیم...
- : ولی تو قبول کرده بودی!
- : من نمیخوام با یه شیطان دوست بشم...
- : مگه من چه گناهی در حقت کردم؟!جونمیون بهش جوابی نداد...
ییفان آهی کشید و نگاهش رو از جونمیون گرفت و به سمت دیگه ای داد...
جونمیون معذب روی ابری نشست و به ییفان نگاه کرد...میدونست داره کار درست رو انجام میده و بهتره خودش رو از اون شیطان دور نگه داره ولی حسش میگفت هیچ خطری وجود نداره...به طرز احمقانه ای به اون اعتماد داشت...جونمیون نگاهش رو به کتاب توی دستش داد...
حس یه فرشته هیچوقت اشتباه نمیکرد...اگه حس میکرد چیزی بهش آسیب نمیرسونه میتونست بهش اعتماد کنه حتی اگه اون شیطان باشه!
جونمیون از جاش بلند شد و گفت : فردا میبینمت...
و بدون اینکه منتظر جواب ییفان باشه رفت...---Δ---
فردا شده بود...و اون همون ساعت همون جا بود...و اون شیطان مثل همیشه اون طرف مرز نشسته بود و با چشم های براقش بهش خیره شده بود...
جونمیون با تردید یک قدم نزدیک تر از دیروز شد و روی ابری نشست...
نگاهش رو به ییفان داد و لبخند خیلی کوچیکی به اون که لبخندی به پهنای صورتش داشت زد...تا مدتی طولانی هردو بدون هیچ حرفی بهم خیره شدن...و تو این مدت هیچکدوم نگاهش رو از اون یکی نگرفت...
تا اینکه ییفان بلند شد و گفت : فردا میبینمت...
و رفت...
فردا شد و باز هردوشون رو به روی هم نشسته بودن با این تفاوت که جونمیون یه قدم نزدیک تر شده بود...هنوزم حرفی نمیزدن و چیزی نمیگفتن...فردا و فرداهای بعدش هم همینطور گذشت...هردوشون هزاران هزار سال گذرونده بودن و کلی هزار سال دیگه وقت داشتن پس گذروندن کلی روز به اون شکل خسته کننده نبود...
و گذر این روزها باعث شد تا معنی اهلی شدن رو بفهمن...---Δ---
جونمیون حالا لب مرز ایستاده بود و ییفان هم چند سانت باهاش فاصله داشت...
تنها چیزی که بینشون فاصله مینداخت مرز بین بهشت و جهنم بود...
طرفی از مرز یه فرشته ایستاده بود و طرف دیگه یه شیطان...
هردوشون بهم خیره شده بودن و بازم حرفی نمیزدن...تا اینکه جونمیون با صدای آرومی گفت : فردا...باید چیکار کنم؟!
ییفان میخواست دستش رو بالا بیاره و صورت فرشته مقابلش رو نوازش کنه...برای اون مشکلی نبود ولی میدونست که باعث ترس شازده کوچولوش میشه...پس لبخندی زد و گفت : فردا...بیا به برزخ...
جونمیون با بهت گفت : برزخ؟!
ییفان سری تکون داد و گفت : آره...بیا دم پرتگاه...
جونمیون با ترس گفت : همون پرتگاهی که گناهکارا رو توش پرت میکنن؟!
ییفان خندید و گفت : اگه شایعات رو باور کردی آره همون پرتگاه...ولی همه اینا دروغه شازده کوچولو...- : میگن اونجا نباید رفت...
- : تا حالا اونجا رفتی؟!
- : نه...
- : فردا بیا اونجا...بهت نشون میدم چقدر قشنگه...تو از جاهای خلوت خوشت میاد ، نه؟! جایی که فقط برای تو باشه...پس مطمئن باش عاشق اونجا میشی...

VOUS LISEZ
Forbidden Love~
Fanfictionسوهو فرشته ی پاک و ساده ایه که تنها تفریحش گشت و گذار بین طبقات مختلف آسمون و لمس ابرهای سفید و نرمه، اما یک روز بر خلاف همیشه یه نفر با بال های بزرگ و مشکی رنگ رو میبینه...