P's POV:
وارد کتابخونه شد. سکوت اون مکان روحش رو نوازش میکرد. بین قفسههای کتاب چرخید و اجازه داد نگاه کردن به دنیاهای متفاوت نوشته شده که توی این چند متر مربع نگه داری میشد باعث بشه ذهنش از تکرار کردن این باور که زیادی فکر میکنه دست بکشه.
روبروی قفسهای ایستاد. روی اون قفسه حروف فلسفه نقش بسته بود. بین دو ردیف قرار گرفت و چشمهاش رو بست. سرانگشتهاش رو روی جلد کتابهایی که به صورت عمودی کنار هم قرار گرفته بودند کشید و اجازه داد با هر قدمی که به جلو برمیداره به سمت دورههای فرهنگیای که با عقاید فلسفی احاطه شده بودند پرت بشه. به آرومی چشمهاش رو باز کرد
نفس عمیقی کشید. با لمس بوی نرم و ملایم کتاب لبخند گرمی زد. بوی کاغذ... بوی کتابهای قدیمیای که روزی پذیرای کلمات پر ذوق یک نویسنده بودند و حالا با چند چند اثر چسب و منگنه خودشون رو به دست پوسیدگی میسپردند.
نگاهش رو متمرکز کرد و به فلسفه برگشت. فلسفه درسی بود که باید یاد میگرفت تا بهتر کار میکرد...تا بهتر زندگی میکرد!فلسفه پایه و اساس هیچ چیز و همه چیز بود،علم...ثروت...زندگی...
اما اونچه که فلاسفه بیشتر اوقات ارزش بیشتری براش قائل میشدند هنر و هنرمند بود! یا حداقل این چیزی بود که توی کتابها نوشته شده بود.
از کتابخونه بیرون اومد و سوار مترو شد. ایستگاه مترو فقط چند متر با کتابخونه فاصله داشت. اما...
مترو دیگه چی بود؟!
یه وسیله سنگین و عجیب غریب که آدمها رو بدون ایجاد آلودگی از روی زمین یا زیر زمین به مقصدشون میرسوند؟
*اما این تعریف اشتباهه! پس گرمایی که تولید میکنه چی؟! این آلودگی به حساب نمیاد؟ *
توی ذهنش تکرار کرد و نگاهش رو به آدمهای ایستاده و نشستهای داخل مترو داد.
خسته-تکراری-روزمره-عادت-استمرار-بیهودگی-خالی- پوچ-پوچ-پوچ...
کلمات آدمها رو توصیف میکرد. (واقعا این کار رو میکرد؟!)
جمله ای توی ذهنش برق زد
*مترو:مکانی تکراری با آدمهایی پوچ و از روی عادت*
وارد خونه شد و چراغ رو روشن کرد. لبهاش رو به هم فشار داد و نفسش رو با کمی فشار از پناهگاه سینهاش بیرون فرستاد.
روبروی دیوار اتاقش ایستاد و به کارهایی که در طی روز انجام داده بود فکر کرد.صبحانه ای که خورده بود، راهی که تا کتابخونه طی کرده بود، رنگی که کتابخونه روی بوم احساساتش به یادگار گذاشته بود (البته که کتابخونه هر بار با رنگ کاملا جدیدی اون رو شگفت زده میکرد) و مترو!
به آرومی قلمی برداشت و روی دیواری که با کاغذ پوشونده شده بود نوشت
"انسان به هر چه دست بزند، آن را به آمیزه ای از خوبی و بدی تبدیل میکند"
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام به همه
خوشحالم که این فیک رو به پیشنهاد ایشون -Mikrokosmos_دارم مینویسم و شما دارید میخونیدش.امیدوارم خوشتون بیاد و دوسش داشته باشید. خب راجب این پارت اینکه یکم کمه چون من ساعت یک شب درحالی که چشمام داشت میمرد نوشتمش و میخواستم ببینم نظرتون چیه که ادامشو بنویسم.
راجب اسم فیک همین اول بگم اون چیزی نیست که فکر میکنید😅
دلم میخواست این فرصت رو به ریدرها بدم که برداشت خودشون رو از اسم فیک داشته باشن پس این کار رو بکنید و اسم کامل فیک رو شما بنویسید.
پارت های آخر که رسید شاید اسمش که تو ذهنم بوده رو بهتون گفتم😜
دیگه اینکه هر گونه ادیت و کاوری رو پذیرا هستم:")
خداوکیلی کاور زدن خیلی سخته😭
منتظر نظراتتون میمونم.
آها راستی این فیک رو از قبل ننوشتم و با نظرات شما جلو میره... سو... بنویسید=)
دوستون دارم
Paradise of Purpleness
VOCÊ ESTÁ LENDO
S.O.S
FanficNAME:S.O.S COUPLE:KOOKV, VKOOK(verse) UPDATE:ONCE A WEEK A part of fic: -بیا با هم زندگی کنیم. -چرا؟ چون من نیاز دارم که با تو زندگی کنم؟ -نه. چون "تو نیاز داری که با من زندگی کنی"! درستش اینه که این جمله رو بگی. -تو نیاز داری که با من زندگی کنی؟ ...
