***
جیمین نچی گفت و کلافه جلوی پای خواهرش نشست. موهای آشفتهاش رو پشت گوشش فرستاد و گفت:
_عزیز دلم تو فقط دو روز از من دوری. من قول میدم با اولین پرواز خودم رو به تو برسونم. تازه اونجا با اوپا کوکی میتونی کلی خرید و بازی کنی...مگه نه جونگکوک؟
جونگکوک لبخندی زد و موهای دختر رو نوازش کرد و گفت:
_حتما...تازه یونا، به این فکر کن که اوپا جیمین نیست و من و تو میتونیم تا صبح کارتون نگاه کنیم، چی از این بهتر؟
جیمین چشم غرهای به جونگکوک رفت و غرید:
_جونگکوک! قرار نیست توی این دو روز کل تربیت هشت سالهی من رو ببری زیر سوال مردک!
جونگکوک خندهی شیرینی تحویل دوست پسر عصبانیش که شبیه یه پاپی خشن شده بود، داد و گفت:
_میخوام بزارم دو روز این بچه نفس بکشه.
جیمین چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و خواست چیزی بگه که دستهای کوچولوی خواهرش، دور گردنش گره شد. یونا سرش رو توی سینهی جیمین پنهون کرد و همونطور که هق هق میکرد گفت:
_اوپا...اگه وقتی من نیستم...دایی...دایی اذیتت کنه...چکار کنم؟
جونگکوک و تهیونگ که در سکوت به اونها نگاه میکردند، با شنیدن این حرف آتیش گرفتن قلبشون رو احساس کردن.
جیمین چشمهاش رو بهم فشرد و توی دلش لعنتی به جونگسوک فرستاد. دستهاش رو دور دختر حلقه کرد و به خودش چسبوندش. چندبار موهاش رو نوازش کرد و پیشونیش رو بوسید.
_من مواظب خودم هستم یونا. تو به اوپات اعتماد نداری؟
یونا محکم تر گردن جیمین رو فشرد و گفت:
_دارم.
جیمین نفس عمیقی کشید و گفت:
_پس نگران نباش. من قول میدم صحیح و سالم، با اوپا تهیونگت برگردم پیشت. باشه؟
اینبار تهیونگ هم مداخله کرد. کنار اون دوتا زانو زد و دستش رو پشت کمر یونا گذاشت و گفت:
_من مواظب اوپات هستم. باشه؟ میدونی که چقدر قویم.
یونا بلاخره رضایت داد دست از گریه کردن برداره. از بغل جیمین بیرون اومد و اشکهاش رو پاک کرد.
عروسک خرس قهوهای مستربین رو که از دست گرفته بود و تقریبا کل فرودگاه رو باهاش جارو کرده بود، بالا گرفت و تهدید وارد جلوی صورت جیمین تکون داد و با عصبانیت کیوتش گفت:
_امیدوارم که زود بیایی پیشم پارک جیمین وگرنه...
مکثی کرد و انگشت شستش رو زیر گلوش کشید و ادامه:
_حسابت رو میرسم.
جونگکوک که با تعجب به این صحنه نگاه میکرد، نمایشی آب دهنش رو قورت داد و گفت:
_ببینم جیمین، مطمئنی خواهرت رئیس باند مافیایی چیزی نیست؟ تو هشت سالگی خیلی جذبهی بالایی دارهها.
جیمین که به این قلدر بازیهای یونا عادت داشت، همونطور که میخندید و موهاش رو بهم میریخت، بلند شد و گفت:
_به برادرش رفته دیگه. مگه غیر از اینه؟
و با نگاه پر معنی، به پایین تنهی جونگکوک اشاره کرد.
تهیونگ ابروهاش بالا پرید و همونطور که صداش رو صاف میکرد تا اعلام حضور کنه، گفت:
_اهم...من و یونا میریم بشینیم، شما همحرفهاتون تموم شد بیایید.
بعد دست یونا رو گرفت و بی اهمیت به غر غرهاش از اونجا دورش کرد.
جونگکوک که از رفتن یونا خیالش راحت شده بود، بی توجه به جمعیتی که دورشون بود، کمر دوست پسرش رو گرفت و به خودش چسبوند.
_بی پروا شدی پارک جیمین...نکنه دلت برای سرکشیش تنگ شده؟!
جیمین کاملا نامحسوس پاش رو، روی عضو جونگکوک کشید و با چشمهای خمارش گفت:
_من همیشه دلم برای قلدر بازیاش تنگ میشه. این تویی که ازم دریغش میکنی!
جونگکوک با چشمهای گرد شده، به دوست پسر شیطونش نگاه کرد. این ساید از جیمین کی بیدار شده بود؟
به کمر جیمین چنگ زد و گفت:
_جیمین آروم بگیر. محض رضای خدا، ما توی مکان عمومیم!
جیمین انگشتهاش رو از زیر تیشرت کوک رد کرد و سیکس پکهاش رو نوازش کرد و گفت:
_خوب شاید یکی اینجا فیتیش پابلیک داشته باشه، تکلیف چیه؟
جونگکوک کم مونده بود شاخ در بیاره و یک درصد هم احتمال نمیداد رفتارهای عجیب دوست پسرش بخاطر چیه!
_وات دافاک! جیمین تو چت شده؟
جیمین از اینهمه خنگ بازیهای دوست پسرش کلافه شد و نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و گفت:
_تو خیلی احمقی جونگکوک...حتی یک درصد این احتمال رو نمیدی که شاید این دو روز دلتنگت بشم و الان دارم برات لوندی میکنم؟ خیلی کِپی!
جونگکوک که تازه متوجه ماجرا شده بود، لبهاش رو غنچه کرد و سوتی کشید. پس اون بیبی دردش دلتنگی بود؟
خندید و همونطور که جیمین رو همراه خودش میکشید، خطاب به تهیونگ گفت:
_ما میریم سرویس و سریع برمیگردیم!
منتظر جواب تهیونگ نموند، پا تند کرد و دم گوش دوست پسرش پچ پچ کرد:
_نظرت با یه بلوجاب خیس و هورنی چطوره بیب؟
جیمین که تازه به عمق فاجعه پی برد و فهمید چه غلطی کرده. اون فقط میخواست کمی برای دوست پسرش دلبری کنه، وگرنه اون و چه به سکس توی مکان عمومی!
سعی کرد خرابکاریش رو جمع کنه، لبخند مضطربی زد و گفت:
_کوک عزیزم من داشتم شوخی میکردم. بیا برگردیم، از پرواز جا میمونیدها.
جونگکوک محکم تر کمر جیمین رو چسبید و وارد سرویس بهداشتی که تقریبا خلوت هم بود، شد و گفت:
_مشکلی نداره بیب، ولی باید پای شوخی که کردی وایسی. چون اژدهای دو سر بیدار شده و باید براش لالایی بخونی تا دوباره بخوابه. نگران پرواز هم نباش. چند ساعت وقت داریم.
بعد در یکیاز سرویسهای بهداشتی رو باز کرد و واردش شد.
جیمین رو به جلو هل داد و در رو قفل کرد. جیمین مضطرب دستهاش رو بهم مالید و گفت:
_کوک ممکنه یکی بشنوه!
جونگکوک بی اهمیت به جیمین، به دیوار دستشویی چسبوندش و لبهای قلوهای و حجیمش رو به دندون کشید. شلخته وار و با عجله، لب بالا و پایین جیمین رو میبوسید و میمکید. دستش رو روی گودی کمر جیمین گذاشت و چنگش زد.
جیمین دستهاش رو روی سینهی پهن جونگکوک گذاشت و همونطور که متقابلا لبهای دوست پسرش رو میبوسید و داخل دهنش زبون میزد، زانوش رو روی عضو برآمدهی پسر کشید که نالهاش رو در آورد.
سعی کرد حواسش رو از سر و صداهای بیرون پرت کنه و از موقعیت پیش اومده لذت ببره. هرچند که الان داشت تاوان شیطنتهای خودش رو پس میداد، یه تاوان شیرین و دل چسب.
جونگکوک بیطاقت دست از بوسیدن جیمین برداشت و در یک حرکت مجبورش کرد روی توالت فرنگی بشه. با عجله کمربند و زیپ و دکمهی شلوارش رو باز کرد و بدون اینکه کاملا شلوارش رو پایین بکشه، عضو راست شدهاش رو بیرون کشید. به موهای آشفتهی جیمین چنگی زد و سرش رو بالا کشید. عضوش رو چندبار روی لبهای جیمین کوبید و با صدای دورگهاش غرید:
_زودباش دیگه، شروع کن پتال.
جیمین با چشمهای خمار و مسخ شدهاش، به جونگکوک نگاه کرد. لپهاش از فرط حرارت سرخ شده بود و تند تند زبونش رو روی لبهاش میکشید و جونگکوک رو دیوونه میکرد.
عضو جونگکوک رو بین دستاش گرفت و سعی کرد با انگشتهای کوچولو و تپلش، تمام طولش رو کاور کنه. چندبار بهش هندجاب داد و کلاهک قارچی شکلش رو لیس زد.
جونگکوک هیسی کشید و از سرمای زبون جیمین رو ناحیهی حساس عضوش، غرق لذت شد.
جیمین ماهرانه بوسههای کوتاه و عمیقش رو روی جای جای عضو دوست پسرش مینشوند و بالزهاش رو میمالید.
جونگکوک ناخودآگاه کمرش رو تکون داد و غرید:
_جیمین، زودباش...آه.
جیمین دلش نیومد بیشتر جونگکوک رو اذیت کنه. پس با بوسهی کوتاهی، دهنش رو باز کرد و عضو دوست پسرش رو بلعید. با مهارت سرش و عقب جلو کرد و بالزهاش رو مالید.
جونگکوک بی اختیار کمرش رو تکون داد و توی دهن کوچیک دوست پسرش کمر زد.
عضو حجیم پسر تا انتهای حلق دوست پسرش رفت و باعث شد عق بزنه و اشکتوی چشمهاش جمع بشه.
جونگکوک از لذتی که میبرد، چشمهاش رو توی حدقه چرخوند، تنگی دهن جیمین دور عضوش محشر بود. نگاهی به جیمین که با چشمهای شهوتی و خیس نگاهش میکرد انداخت و همین کافی بود که زیر دلش بهم بپیچه و با فشار توی دهن جیمین، کام بشه.
جیمین عقی زد و خواست عقب بکشه که جونگکوک دستش رو پشت سرش گذاشت و اجازه نداد:
_قورتش بده جیم...زود!
جیمین تمام کام جونگکوک رو قورت داد و عقب کشید. چندبار سرفه کرد و دهنش رو پاک کرد.
جونگکوک گونهاش رو نوازش کرد و گفت:
_خوبی؟
جیمین بیحال سری تکون داد و با از درد پایین تنهاش اخم کرد.
_خوبم بریم. دیرت میشه جونگکوک.
و جونگکوک رو کنار زد تا از دستشویی بیرون بره که، جونگکوک دستش رو گرفت.
از پشت بغلش کرد و لبهاش رو به گوش جیمین رسوند:
_کجا با این عجله؟ جیمین کوچولو زیاد حالش خوب نیست!
و انگشتهای بلندش رو از کمر شلوار جیمین رد کرد و عضوش رو توی دستش گرفت.
جیمین با لمس عضوش تکون شدیدی خورد و غرید:
_بهش نگو کوچولو عوضی. سایز من نرمال...آه.
با حرکت شست جونگکوک روی کلاهک عضوش از لذت آه کشید و لرزید.
جونگکوک سرش رو توی گردن جیمین کرد و گوشت نرمش رو به دندون کشید. همونطور که گردنش رو میمکید و گاز میگرفت، کمر کشی شلوارش رو گرفت و پایین کشید. عضو تحریک شدهاش رو توی دستاش گرفت و تند تند بالا پایینش کرد.
جیمین بی طاقت خودش رو توی بغل جونگکوک تکون میداد و آه و نالهاش بلند شد. جونگکوک برای ساکت کردن دوست پسرش، بیخیال گردنش شد و این بار لبهاش رو به دندون گرفت و با زبونش، زبون سرکش جیمین رو به بازی گرفت تا از سر و صدای زیادش جلوگیری کنه.
چندبار دیگه به عضوش هندجاب داد و بعد از این که حسابی کلاهکش رو مالید، جیمین با شدت کام شد و در دستشویی رو کثیف کرد.
جونگکوک چندبار دیگه عضو جیمین رو پمپ کرد و وقتی که تمام کامش رو خالی کرد، بوسهی آرومی به لب جیمین زد و گفت:
_چطور بود؟ لذت بردی؟
جیمین لبخند بیحالی زد و گفت:
_عالی بود عزیزم.
جونگکوک گونهاش رو بوسید و با دستمال هردوشون رو تمیز کرد. لباسهاش رو مرتب کردن و وقتی که مطمئن شدن کسی بیرون نیست، یکی یکی از سرویس خارج شدند.
به سالن انتظار برگشتند و درست وقتی که تهیونگ میخواست سرزنش کردن اون دوتا رو شروع کنه، از بلندگو شمارهی پرواز یونا و جونگکوک رو اعلام کردند.
تهیونگ چشم غرهای بهشون رفت و بیخیال شد. جیمین خواهرش رو محکم بغل کرد و بوسهی محکمی روی لپش زد. هانا از تهیونگ هم خداحافظی کرد و دست جونگکوک رو گرفت. جیمین کوتاه جونگکوک رو بغل کرد و نامحسوس بوسهای به سینهی سفت و بزرگش زد که متقابلا بوسهای رو موهاش نشست. تهیونگ خوشحال بود که توی یه فضای عمومین وگرنه مجبور میشد، شاهد یک بوسهی فرانسوی فوق خیس هم باشه.
جونگکوک با تهیونگ هم دست داد و بعد از اینکه به جیمین سفارش کرد مواظب خودش باشه و تند تند باهاش تماس بگیره، چمدون خودش و یونا رو برداشت و به سمت گیت رفتند.
جیمین با دلی آشوب و نگران شاهد دور شدنشون بود و تا وقتی که از جلوی چشمش دور شدن، همونجا موند. بازی اصلی اینجا شروع میشد و جیمین هیچ ایدهای نداشت که بعد از این کارها چجوری پیش میره.
تهیونگ دستی روی شونهی جیمین گذاشت و گفت:
_بیا بریم. سوکجین منتظرمونه!
جیمین نفس عمیقی کشید و سر تکون داد. همراه تهیونگ از فرودگاه خارج شدن و به پارکینگ رفتن. جیمین قفل ماشینش رو زد و پشت فرمون نشست. بعد از سوار شدن تهیونگ، ماشین و روشن کرد و به سمت یکی از قدیمی ترین محلههای سئول حرکت کرد.
اون محله انقدر دور و قدیمی بود که چهل و پنج دقیقه زمان برد تا رسیدن. در واقع سوکجین این محلهی قدیمی و تقریبا خارج از شهر رو برای این انتخاب کرده بود که جلب توجه نکنه و به راحتی بتونه به جعل اسناد و مدارک و خیلی دیگه از کارهای مورد علاقهی خودش برسه.
جیمین ماشین رو جلوی کوچهی باریک و خلوتی پارک کرد و همراه تهیونگ پیاده شد. ماشین و قفل کرد و به سمت خونهی قدیمی و فرسودهای که انتهای کوچه قرار داشت، رفتند.
به جلوی خونه که رسیدن، تهیونگ دوتا سیم آبی و قرمزی که از جایگاه زنگخونه آویزون بود رو بهم وصل کرد که صداش بلند شد. با تاسف گفت:
_گندت بزنن جین. این همه پول از این و اون میکشی بالا، حداقل این زنگ بیصاحاب و درست کن. انقدر استتار هم لازم نیست!
همونلحظه در باز شد و صدای غرغر جین از پشتش به گوش رسید:
_خیلی ناراحتی میتونی این طرفا پیدات نشه. یادم نمیاد برات دعوت نامه فرستاده باشم کیم.
تهیونگ بی اهمیت به غر زدنهای سوکجین از جلوی در کنارش زد و همونطور که وارد حیاط خونه میشد گفت:
_مطمئن باش عاشق چشم و ابروت نیستم مرتیکه. کار جیمین پیشت گیر نبود، صدساله سیاه نمیاومدم اون صورت پیرت و ببینم.
خب تهیونگ چون پشتش به سوکجین بود، متوجه نشد کی اون پسر قد بلند دمپاییش رو در آورد و با نشونهگیری دقیقی به سمت پس کلهی پسر، پرتش کرد.
تهیونگ با شک از جاش پرید و همونطور که پس گردنش رو میمالید، به سمت سوکجین برگشت و فریاد زد:
_این چه کاری بود احمق؟ سن پدر بزرگ جومونگ رو داری ولی هنوز کارا و رفتارت احمقانه و بچگونهاس.
سوکجین که به مسئلهی سنش خیلی حساس بود، دست به کار شد تا اون یکی دمپاییش هم توی سر تهیونگ بکوبه، که جیمین که از اول بحثشون ساکت بود، مداخله کرد.
دمپایی رو از دست سوکجین بیرون کشید و روی زمین انداخت و گفت:
_بسه دیگه مثل سگ و گربه افتادید به جون هم... من زیاد وقت ندارم.
سوکجین لنگ دمپایی رو پوشید و در رو بست. بعد همونطور که لی لی کنان به سمت لنگ دیگهی دمپاییش میرفت، گفت:
_باز چه گندی زدی که اومدی سراغ من؟ نکنه اینبار امضای رئیس جمهور رو میخوایی!
جیمین بی اهمیت به چرت و پرت گفتنهای سوکجین، وارد ساختمون قدیمی و درحال ریزش خونهی سوکجین شد و روی مبلهای زهوار در رفتهاش نشست.
کمی بعد تهیونگ و سوکجین که داشتن با نگاه همدیگه رو پاره میکردند، وارد خونه شدند و هر کدوم رو یکی از مبلها جا گرفتند.
جیمین برگه چکی رو از جیبش بیرون آورد و روی میز کوبید و گفت:
_امضای لی جونگسوک رو بزن پای این.
سوکجین از تعجب ابروهاش بالا پرید. خم شد و برگه چک و برداشت و گفت:
_این و از کجا تونستی گیر بیاری؟!
جیمین به پشتی مبل تکیه داد و پاهاش رو شلخته روی مبل ول کرد و گفت:
_کار سختی نبود. یه دسته ازشون همیشه همراهم هست.
سوکجین از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونهی نقلی خونهاش، رفت و همونطور که لیوانها رو، روی کانتر میچید تا با قهوه پرشون کنه، گفت:
_خب اگه اینجوری باشه نیازی به جعل امضا نیست. برو بهش بگو پول لازم داری و امضا رو بگیر دیگه.
جیمین آرنجهاش رو، روی رونهاش گذاشت و به جلو خم شد و گفت:
_این بار مسئله فرق میکنه، لی جونگسوک به من چک سفید امضا نمیده!
سوکجین یک لحظه آبجوش ریختن توی لیوان شیشهای رو ول کرد و گفت:
_چی؟ چک سفید امضا؟
تهیونگ که پاهاش رو روی هم انداخته بود و با بی حوصلگی به سوکجین نگاه میکرد گفت:
_لیوان سر ریز شد پیرمرد...این کجاش تعجب داره.
سوکجین، چایی سازش رو سرجاش برگردوند و همونطور که قهوههای فوری رو توی سینی میذاشت به پذیرایی برگشت. سینی رو، روی میز گذاشت و گفت:
_مگه چقدر میخوایی برداشت کنی؟
جیمین قهوهاش رو توی لیوانش ریخت و با جلد همون قهوه مشغول هم زدنش شد و گفت:
_کل موجودی حساب بانکیش رو!
سوکجین با شنیدن این حرف تمام محتویات دهنش رو که شامل، قهوهی فوری داغ بود، بیرون و روی کسی که رو به روش نشسته بود، یعنی کیم تهیونگ، پاشید!
تهیونگ با انزجار دستمال کاغذی از روی میز برداشت و فریاد زد:
_گندت بزنن مرد. خوب جلوی دهنت رو بگیییر.
سوکجین بی اهمیت به داد و فریاد تهیونگ، به سمت جیمین برگشت و این بار با نگرانی که کم پیش میومد، جیمین ازش ببینه، گفت:
_تو عقلت و از دست دادی. میدونی اگه جونگسوک بفهمه چی میشه؟ بیچارهات میکنه احمق.
جیمین با خونسردی قلپی از قهوهاش خورد و لیوان رو روی میز گذاشت و گفت:
_نگران نباش هیونگ، اون چیزی نمیفهمه.
سوکجین پوزخندی زد و تکیه داد و گفت:
_به محض برداشت اون مبلغ، کارمند بانک باهاش تماس میگیره و همه چی لو میره.
تهیونگ که موفق شده بود، صورت و لباسش رو تمیز کنه، دستمالهای کثیف رو توی سینی فلزی انداخت و با نیشخند گفت:
_اما این مهمه که اون بتونه گوشی رو جواب بده!
سوکجین که گیج شده بود، پرسید:
_یعنی چی؟ نقشهی مبتکرانهاتون اینه که گوشیش رو بشکنید؟ واقعا که نابغهاید.
جیمین بی حوصله چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و گفت:
_هیونگ من میخوام لی جونگسوک و از سر راهم بردارم. میخوام بکشمش!
دستهای سوکجین دور لیوانش خشک شد و با شوک گفت:
_چی؟
جیمین از جاش بلند شد و دستش رو به کمرش زد. کلافه طول و عرض خونهی سوکجین رو طی کرد و گفت:
_درست شنیدی هیونگ. دیگه خسته شدم. زندگی من و هزاران نفر دیگه شده بازیچهی یه پیرمرد خرفت و از خودراضی. تا کی باید با جون و امنیت خواهرم تهدید بشم؟ اصلا من به درک. تا کی جوونای بیگناه مردم قربانی تجارت خونی این مردک ابله و خونخوار بشن! نمونهاش بردارهای خودت هیونگ...اگه لیجونگسوک نبود، یونگی و هوسوک هیچوقت دزدیده نمیشدن، هیچوقت برای اینکه تو تحت فشار قرار بگیری، بدنشون تیکه تیکه نمیشد...من چندین ساله که دارم این چیزا رو تحمل میکنم و دیگه به اینجام رسید.
دستش رو زیر گردنش گذاشت و دوباره ادامه داد:
_میخوام این آفت و از بین ببرم.
سوکجین که با یادآوری برادرهای جوونش که قربانی لیجونگسوک خونخوار شده بودن، تا سوکجین تحت فشار قرار بگیره و بردهی لی جونگسوک بشه، دوباره سایهی غم و اندوه سنگینی روی صورتش نشسته بود، گفت:
_به همین سادگی که فکر میکنی نیست. لیجونگسوک یه آدم عادی نیست که شب بری بالا سرش و با یه گلوله از پا درش بیاری. کل اون عمارت مثل عقاب مواظب اون کفتار پیرن.
جیمین بی اهمیت شونهای بالا انداخت و گفت:
_منم همون عقابیم که از همه نزدیک تر بهش پرواز میکنه!
سوکجین، لیوانش رو توی دستش جا به جا کرد و سکوت کرد. چند لحظهای سکوت سنگینی روی جمع حاکم شد و هرکس به فکری فرو رفت.
سوکجین زودتر از همه به خودش اومد. نفس عمیقی کشید و گفت:
_خیلی خب من این رو برات امضا میکنم و...
مکثی کرد. نگاهش رو به دو نفر رو به روش دوخت و ادامه داد:
_کمکتون میکنم!
جیمین لبخندی زد و روی مبل دو نفره، کنار سوکجین نشست. چندتا ضربه به کتف سوکجین زد و زمزمه کرد:
_ممنون هیونگ.
جیمین و تهیونگ کمی دیگه پیش سوکجین موندن و نزدیکهای غروب قصد رفتن کردن. این بار تهیونگ پشت فرمون نشست و جیمین کل راه رو به فکر عملیاتی بود که از فردا شروع میشد.
فردا یکی از محمولههای مهم جونگسوک وارد بند اینچئون میشد و اونقدری براش اهمیت داشت، که تقریبا بیشتر از نصف افرادش رو برای محافظت از اون محموله، که شامل تعداد زیادی از اعضای انسان و پسرهای نوجوون و زیبای دزدیده شده بود، فرستاده بود. عمارت تقریبا خالی بود و جیمین و تهیونگ، میتونستن به راحتی از پس افراد باقی مونده بربیان!
با ایستادن ماشین، جیمین از فکر خارج شد. خیلی زود رسیده بودن. جیمین در ماشین رو باز کرد و گفت:
_میرم توی باغ کمی قدم بزن، ماشین و ببر پارکینگ!
تهیونگ سری تکون داد و اطاعت کرد.
جیمین پیاده شد و راه باغی که همیشه با یونا بازی میکرد و پیش گرفت. هنوز یک روز از رفتن اون شیطان بزرگ نگذشته بود و جیمین اینجوری دلتنگش شده بود.
به سمت یکی از صندلیها که از دید مخفی بود رفت و نشست. گوشیش رو بیرون آورد و ساعتش رو نگاه کرد. حتما دیگه جونگکوک و یونا رسیده بودن. واتساپ رو باز کرد و با جونگکوک تماس تصویری گرفت.
چند دقیقه هم نگذشته بود که تصویر جونگکوک روی صفحهی گوشی نمایان شد. جیمین لبخندی زد و گفت:
_سلام.
جونگکوک هم متقابلا لبخند زد و گوشیش رو به تاج تخت تکیه داد و خودش دمر دراز کشید:
_سلام بیبی. چه خبر؟ کارا خوب پیش میره؟
جیمین از لفظ بیبی قند توی دلش آب و لبخندش عمیق تر شد.
_هوم بد نیست. شما چخبر؟ یونا کجاست؟ خوابیده؟ پروازتون خوب بود؟
جونگکوک موهای لخت مشکیش رو عقب فرستاد و گفت:
_آره خوابه. انقدر ورجه وورجه کرد و کارتون دید که خوابش برد. مثلا قراد بود تا صبح بیدار بمونیم.
جیمین کوتاه خندید و گفت:
_تا تو باشی که برای خراب کردن تربیت من نقشه نریزی.
جونگکوک هم تقریبا بلند خندید و گفت:
_چشم مستر.
بعد یک دفعه حالتش عوض شد و این بار با نگرانی گفت:
_جیمین، خیلی مواظب خودت باش، باشه؟ من خیلی نگرانم!
خوب حقیقتا خود جیمین هم داشت از نگرانی دق میکرد ولی باید دوست پسرش رو آروم میکرد، هرچی نباشه اون به این موقعیتها عادت داشت.
_چیزی نمیشه جونگکوک. نگران نباش. من حواسم هست. فقط...
حرفش رو قطع و مکث کرد. نمیدونست چجوری حرفش رو بزنه که باعث تشویش پسر پشت خط نشه. میدونست درخواستش خودخواهانهاس ولی چارهای دیگهای نداشت.
_فقط چی بیبی؟
با صدای جونگگوک به خودش اومد. نفس عمیقی کشید و گفت:
_جونگکوک اگه من موفق نشدم، میتونی مواظب یونا باشی؟ اون خیلی تنهاس.
اخمهای جونگکوک با شدت توی هم رفت و کلافه دستی به موهاش کشید و درحالی که سعی میکرد صداش بالا نره و یونا رو بیدار نکنه، غرید:
_این چرت و پرتا چیه میگی جیمین؟ تو موفق میشی و صحیح و سالم میایی پیش ما و خودت از خواهرت، تا آخر عمر محافظت میکنی! فهمیدی؟
جیمین لبخندی زد. میدونست پشت اونلحن پر حرص دوست پسرش، فقط نگرانی و دلهره قایم شده و راه ابرازش رو بلند نیست.
_میدونم جونگکوک ولی باید خیالم از این بابت راحت بشه. اگه نمیتونی من درکت...
_دهنت و ببند پارک جیمین!
با صدای عصبانی دوست پسرش، ته دلش آروم شد. هرچند که میدونست جونگکوک یادگار اون رو تنها نمیزاره.
_ممنونم جونگکوک. خوب دیگه من باید برم.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و گفت:
_خیلی خب برو. مواظب خودت هم باش، باشه؟
جیمین سری تکون داد و گفت:
_باشه عزیزم.
بعد از خداحافظی، تلفن رو قطع کرد. نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد. به سمت ساختمون عمارت رفت و وارد شد.
از پلهها بالا رفت و وارد راهروی اتاقش شد. اما قبل از اینکه در رو باز کنه، یکی از خدمتکارها سمتش اومد و گفت:
_آقای پارک، ارباب لی دستور دادن برید اتاقشون.
جیمین دستگیرهی در رو ول کرد و نفسش رو بیرون فرستاد.
_خیلی خب ممنون.
از خدمتکار دور شد و به سمت اتاق جونگسوک رفت. تقهای به در زد و با اجازهی جونگسوک وارد اتاق شد.
جونگسوک پشت میزش نشسته بود و درحالی که یه ربدوشامبر ارغوانی رنگ ساتن به تن داشت و دوتا از بادیگاردهای غول پیکرش پشت سرش ایستاده بودند، مشغول مطالعهی چندتا برگه بود.
بدون اینکه سرش رو از روی برگه بلند کنه، گفت:
_در رو ببند و بیا جلوتر.
جیمین در رو بست و به میز نزدیک شد.
جونگسوک خودنویس طلاییش رو از جاخودکاریش برداشت و همونطور که پای اون برگهها رو امضا میزد، گفت:
_امروز یونا رو توی عمارت ندیدم!
جیمین سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه و با چهرهای که نمیشد، چیزی ازش تشخیص داد گفت:
_اصرار کرد خونه دوستش بمونه و منم بعد از تحقیق دربارهی اون خانواده، اجازه دادم.
جونگسوک خودنویسش رو به جا خودکاری برگردوند. عینک طبیش رو از روی چشمهاش برداشت و همونطور که چشمهای پیرش رو میمالید، گفت:
_جدی؟ ولی به من گفتن که با جئون از کشور خارج شده.
چیزی از گوشهی قلب جیمین کنده شد و عرق سردی روی کمرش نشست.
_این دیگه چه چرت و پرتیه؟ کی همچین حرفی زده؟
جونگسوک پوزخندی به قیافهی ترسیدهی جیمین زد. دستهاش رو بهم گره زد و چونش رو روی اونها گذاشت و گفت:
_کیمتهیونگ!
جیمین با چشمهای گرد شده و دهنی باز به جونگسوک نگاه کرد.
جونگسوک قهقههی بلندی زد و گفت:
_درست مثل پدرت احمق و کودنی.
بعد به دونفری که پشت سرش ایستاده بودند، اشاره کرد و گفت:
_ببریدش!
............................................................................
های گایز:)
حال و احوالتون چطوره؟
با داستان حال میکنید؟🫠
نظری انتقادی چیزی؟🤔
YOU ARE READING
Im sorry
Fanfictionپارک جیمین، پسری که تو خانوادهی مافیا به دنیا اومده و بازیچهی دست انتقام دایی و پدرش میشه. اما درست وقتی که بهش دستور میدن جئون جونگکوک رو بکشه، ورق برمیگرده و همه چیز عوض میشه! بخشهایی از داستان🥹👇🏻 "یا اون اسلحهی کوفتیت رو برمیداری و م...
