5

64 13 3
                                    

"سلام جیک"
"اوه خدای من توی قلب من یه اتفاقی رخ داد"
"

سلام تنها کاری که کردم این بود که سلام کردم بهرحال میدونستم که تو زنگ زدی"
"با اینحال میتونستی جوابمو ندی من عاشق اینم که چطوری با تو پیر شم هیسونگی زمان واسه ی ما خیلی مهمه تا وقتی که ازدواج کنیم و دوتا بچه و یدونه سگ داشته باشیم"
"تو خیلی عجیبی"
"فقط برای تو"
"---"
"پس امروز یکشنبست یعنی تو امروز بیکاری؟"
"من یکشنبه و سه شنبه ها کار نمیکنم"
"این واقعیت که تو بدون تردید این اطلاعات رو به من میگی باعث میشه احساس کنم خیلی قدرتم فقط منم که دیوارهای دورتو یکی یکی میشکنم"
"خب ببخشید نمیخوام فورا با یه غریبه درمورد زندگیم حرف بزنم"
"الان این یعنی من دیگه کاملا واست غریبه نیستم؟ یعنی من بلاخره من یه کنه نیستم؟"
"حدس میزنم..."
"دوباره تو قلبت من یچیزی اتفاق افتاد"
"باید بری چک کنی قلبتو"
"تو روز تعطیلت چیکار میکنی هیسونگی"
"قبل از اینکه زنگ بزنی من توی خونه ی دوستم داشتم روزمو سپری میکردم"
"اوه دوستت ریکی؟ من اونو دوست دارم"
"من توی اپارتمانشم اون با دوست پسرش باهمدیگه زندگی میکنن"
"وای چقدر کیوت یه روز ماهم میتونیم اپارتمان خودمونو داشته باشیم هیسونگی دارم روزشماری میکنم تا بتونم زالوهای هم اتاقیمو از پشتم بیرون بیارم" یک نفر از پشت تلفن داد زد"شنیدم چی میگی جیک"
جیک با حالت بیگناهی گفت "شوخی کردم شوخی کردم"
"در حال حاضر با کسی هستی؟"
"اره هم اتاقیم جونگوون متاسفانه اون همچنین برادر ناتنیه منه پس من تا اخر عمرم گیر کردم هرچند دوسش دارم"
"اوه دارم میبینم "
"حسادت نکن هیسونگ عشق من به اون خیلی با عشق من به تو فرق داره"
" تو نمیتونی پنج ثانیه بدون لاس زدن بگذرونی؟"
" نمیتونم! من حتی نمیدونم تو چه شکلی هستی و باز هم منو درگیر خودت کردی هیسونگ"
"من باید برم ریکی و دوست پسرش دارن میان"
"به اونا سلام برسون فردا باهات حرف میزنم عشقِ من"
"اومم حتما خداحافظ"
"هیسونگ من میتونم ذوب شدن تو رو از پشت تلفن ببینم"
"خداحافظ جیک"
"خیلی کیوتی"

               • تماس به پایان رسید •

♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•

"چرا رنگ گوجه فرنگی ای؟" صدای سونو به دلیل زمانبندی بی عیب و نقص اون و پایان تماس جیک هیسونگو متعجب کرد هیسونگ به تازگی تماس خودشو با جیک تموم کرده بود و همزمان اونا وارد اپارتمان شدن 

ریکی پوزخند میزنه و با بی احتیاطی کلید اپارتمان رو روی کابینت اشپزخونه پرت میکنه" من میخوام برم بیرون و داد بزنم هیسونگ هیونگ همین الان تلفنشو قطع کرده بود"

سونو با نگاهی متعجب به دوست پسرش نگاه میکنه

هیسونگ با عصبانیت از لای دندوناش میگه" به اون گوش نده سونو اون چیزی نبود" هیسونگ با ناراحتی بلند میشه تا به اونها توی اشپزخونه برسه

سونو با دیدن ناراحتی هیسونگ حالت ناراضی به خودش میگیزه وقتی کیم سونو با جدی ترین شایعه ها اپدیت نیست باید به هرطریقی متوجه بشه چی داره اتفاق میوفته

هیسونگ اهی میکشه اما قبل از اینکه حتی بخواد حرفی بزنه ریکی اینکارو براش انجام میده "هیسونگ علاقه ی زیادی به کسی داره که قبلا اونو ندیده "

سونو با ناباوری به سمت هیسونگ نگاه میکنه"واقعا دوسش داری؟ میخوای بری دنبالش؟"

هیسونگ حرفشو قطع میکنه و دست پاچه میشه و میگه" وای وای دست‌ نگه دارید منظور دوست پسر احمق تو این بود که شماره ی منو توی توپ بولینگ نوشت و یکی از پسرای دانشگاه ما باهام تماس گرفت"

درحالی که ریکی از هیسونگ یک چشم غره گرفت سونو وضعیتو توی سرش پردازش میکنه،سونو حرف میزنه" پس تو عاشق این پسره هستی؟و تقریبا یک هفته هست که باهاش صحبت میکنی و من همین الان دارم این موضوعو میفهمم؟!"این بار سونو دور خودش میچرخه و با عصبانیت به دوست پسر قد بلندش نگاه میکنه

ریکی با لبخندی اونو میبوسه "متاسفم عزیزم من خیلی بعنوان کوپید سرمایه گذاری شدم قول میدم از این به بعد تو رو توی جریان همچی بزارم"

هیسونگ با صدای بلندی فریاد میزنه"اگه جیک خواست از این تماسای تلفنیه خودش بیرون بیاد منو هم در جریان بزارید و جهت اطلاع شما من علاقه ای به این پسره ندارم به سختی میشناختمش حالا اگه منو ببخشید باید برم چشامو با اسید بشورم"

Hit Me Up(heejake)Where stories live. Discover now