"خب، مقالهت چطور پیش رفت؟ نمره ی صد رو گرفتی؟"
"جیک، من همین امروز مقالهمو تحویل دادم حداقل تا یه هفته دیگه نمرهش نمیاد"
"میدونی، هیچوقت نفهمیدم چرا استادا دوست دارن مقاله هایی بیشتر از ده صفحه بدن فکر میکنن ما رو با نوشتنش عذاب میدن، ولی خودشونن که باید مثلا سیتا از اینا رو بخونن! اگه از من بپرسی خیلی احمقانس"
"ولی من ازت نپرسیدم"
"ولی باهام موافقی دیگه، درسته؟"
"خب، راست میگی یه حرف منطقی زدی"
"دیدی؟؟ من و تو، همیشه روی یه موجیم سونگییی"
"میدونی، اینکه هر روز ظهر وقت داری برای یه دانشجوی دانشگاه جالبه واقعا ظهرها هیچ کاری نداری؟"
"بهت گفتم که کارمو ول کردم مگه نه؟ نگران نباش دنبال کارمولی آره فقط کلاسای صبح دارم پس ظهرها هیچ برنامهای ندارم... بهجز زنگ زدن به تو البته"
"شغل قبلیت چی بود؟ اگه مشکلی نیست که بپرسم..."
"شوخی میکنی؟ سونگی داره ازم دربارهی زندگیم میپرسه؟ کریسمسه مگه؟"
"خیلی بامزهای جواب بده قبل اینکه سوالمو پس بگیرم"
"واقعا چیز خاصی نبود توی قسمت پذیرش باشگاه دانشگاه کار میکردم"
"اوه، پس یه شغل داخل دانشگاه داشتی؟ خیلی راحت بوده خب چرا ولش کردی؟"
"امم... فقط... از محیطش خوشم نمیاومد فکر کنم ازه تابستونم اونجا کار میکردم تو میری باشگاه؟"
"سال پیش خیلی میرفتم راستش الان دیگه زیاد نمیرم"
"واقعا؟ منم دقیقا از بهار سال پیش این کارو شروع کردم شاید قبلاً همدیگه رو دیده باشیم عاشق این نیستی که دنیا چطوری همه چیزو میچینهسونگی؟؟"
"جهان پر از غافلگیریه اینو شک ندارم"
"میدونی همین الان که داریم حرف میزنیم دارم تو سایت دانشگاه دنبال آگهیهای استخدامی میگردم خب کدوم یکی جذابتره به نظرت؟ دستیار استاد فیزیک یا نمایندهی خدمات مشتری تو بخش خوابگاه و غذاخوری؟؟"
"اه، هر دوتاش خوابآوره مخصوصا فیزیک"
"هی! بذار اینو بدونی فیزیک بهترین درسمه فقط خوشتیپ نیستم، باهوشم هم هستم واقعا یه پکیج کاملام"
"فروتنی که قطعاً تو لیستت نیست"
"ولی بامزه و دلنشین بودن تو لیست تو هست"
"..."
"شاید کار داخل دانشگاه بهترین گزینه نباشه هنوز منتظرم بدونم تو کجا کار میکنی سونگی منظورم اینه که بالاخره باید یهجوری همدیگه رو ببینیمکار کردن با هم بامزه نیست؟"
"محل کار من الان نیرو نمیگیره"
"جونگوون هم همینطور ولی اون توی پمپ بنزین کار میکنه واسه همین اصلا مشتاق نیستم اونجا درخواست بدم"
"همون پمپ بنزینیه که دو تا خیابون از دانشگاه فاصله داره؟ همون که کنار اون رستوران قدیمیطوره؟"
"آره همونه"
"من همش میرم اونجا... جونگوون موهای قهوهای تیره داره؟ قدش یه کم کوتاهه؟ خیلی لبخند میزنه و... لپاش چالهدارن؟"
"وای خدای من دقیقااا خودشهصبر کن ببینم تو برادر احمق منو دیدی قبل از اینکه منو ببینی؟؟؟ این دیگه واقعا عجیبه"
"خب حداقل خوشحالم که مطمئن شدم با یه قلابی طرف نیستم یا یه چیز شبیه اون"
"هنوزم فکر میکنی یه آدم چندش اور و مسنام هان؟ حسابی دلم شکستسونگی"
"نهمیدونم که نیستی فقط... کل این موقعیت هنوزم یه کم دیوونهبازیه اگه بهش فکر کنی"
"هوم، احتمالا راست میگیولی یه داستان عالی میشه که برای نوههامون تعریف کنیم نه؟"
"تو خستگیناپذیری"
"اسم وسطیم همینه"
"موفق باشی تو پیدا کردن کار جیکولی من باید برگردم سر کارم"
"از اینکه تماسهامون اینقدر کوتاهه متنفرم میتونم ساعتها باهات حرف بزنم"
"پف... باور کن زود ازم خسته میشی"
"غیرممکنه تازه دیروز کلی با هم حرف زدیم"
"ولی همش دربارهی مقالهی من بود"
"پس بیایم دفعهی بعد راجب به مقاله حرف نزنیم اگه شب برات راحتتره منتظر یه تماس غافلگیرکننده از طرف من باش خیلی زود"
" میتونیم تا طلوع خورشید صحبت کنیم"
"مگه صبح کلاس نداری؟"
"واااای یادت مونده؟؟به فکرم بودی مگه نهه؟"
"تو همین پنج دقیقه پیش اینو گفتی معلومه که یادمه"
"بذار این یکی برد رو من داشته باشم سونگیی"
"باشه جیک بهزودی باهات حرف میزنم"
"رو من حساب کن"
تماس قطع شد
♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡
وقتی هیسونگ تماس رو قطع میکنه و آماده میشه تا برگرده سر کار یه لحظه از مکالمهشون تو ذهنش میمونه
جیک میخواست دلیل متفاوتی برای اینکه چرا کارشو ترک کرده بگه اما منصرف شد چرا؟ چرا؟
این سوال تا پایان شیفت کاریش رهاش نکرد.
YOU ARE READING
Hit Me Up(heejake)
Fanfictionوقتی جیک شیم یک شماره تلفن غریبه روی توپ بولینگ پیدا میکنه و تصمیم میگیره بهش زنگ بزنه
