"الو؟"
"نظرت دربارهی سریال وینچنزو چیه؟"
"ها؟"
"نکنه تا حالا ندیدیش؟ فقط بهترین کیدرامای تاریخه، یعنی همهچی رو قاطی کرده اکشن، کمدی، جنایی، همه چی نابغهست واقعا نویسندش میتونه ساعتها بشینه راجب بهش حرف بزنه"
"نویسنده؟ چی؟ وای .. اسمش چی بود؟"
"وینچنزو رئیس مافیای کرهای-ایتالیایی؟ سونگ جونگکی؟"
"همون پسرهی نوادگان خورشید؟"
"پسر اون رو دیدی ولی این یکی رو ندیدی؟؟ یهدفعه یه ایده توپ برای قرار اولمون افتاد تو سرممم"
"تو خیلی سمجی"
"چی بگم خب؟ من مردیام که آسون تسلیم نمیشه"
"با اینکه همیشه این موقع با هم حرف میزنیم، ولی الان یه ذره سرم شلوغه
میتونیم بعداً حرف بزنیم؟"
"میشه بپرسم چی باعث شده عشق من، سونگی انقدر مشغول باشه؟"
"یه انشای دراز و حوصله سربر دارم برای کلاس زبان انگلیسی مینویسم دیروز نتونستم تمومش کنم حتی از کار مرخصی گرفتم تا بنویسمش"
"انگلیسی؟ همون زبونی که از همه سختتر و گیجکنندهتره ؟"
"خودشه دقیقا"
"اوه سخته واقعاا من که انگلیسی زبان اولمه تحسینت میکنم که اصلاً میخوای یادش بگیری"
"صبر کن تو انگلیسی حرف میزنی؟"
"آره، اهل استرالیام اونجا به دنیا اومدم، ولی فقط دو ساله برگشتم کره واسه همین کرهایم قطعاً به خوبی انگلیسیم نیست"
"اوه، اصلاً فکرشو نمیکردم"
ـ"یعنی… اگه یه وقت کسی رو خواستی که باهاش تمرین مکالمه کنی من همیشه هستم"
"…مرسی جیک"
"قابلی نداره رفیق"
"تو… لهجهت خیلی خ-خفنه"
"دوباره توی حرفات اون خجالتو حس میکنم میدونم، میدونم، لهجهی خوشگلم همین تأثیرو رو آدما داره"
"پفف، آره حتما زیادی خودشیفته نیستی؟"
"بخشید، دارم وقتتو میگیرم، نه؟"
"خب… اگه یه لحظه وقت داری که کمکم کنی این جمله رو ترجمه کنم مخالفتی ندارم"
"بیشتر وقت گذروندن با سونگی؟ روم حساب کن جملت چیه؟"
"خب، جملم اینه که…"
مدت تماس: ۱ ساعت و ۴۲ دقیقه
♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•
"تق تق"
"ریکی، لازم نیست همزمان هم در بزنی هم بگی تقتق"
در اتاق هیسونگ باز شد، بهترین دوستش اونطرف در ایستاده بود. این دوتا تو یه مجتمع آپارتمانی زندگی میکردن و با اینکه طبقاتشون فرق داشت ریکی یه کلید اضافی از اتاق هیسونگ داشت درواقع، این اتفاق معمولیای بود که ریکی بیاد سر بزنه ببینه جغد شبش (هیسونگ) هنوز زندهست یا نه و خودش رو تو درس خفه نکرده باشه.
از اون روز زمستونی سال دوم که هیسونگ به خاطر دو شب بیخوابی پشت سر هم تو هفتهی امتحانا بیهوش شد ریکی دیگه بهش اعتماد نداره که دوباره اون کارو نکنه هیسونگ معمولاً زیادی تو کارا غرق میشه و این با سلامتیش کاملا در تضاده ، ریکی مثل یه دوست واقعیِ بینقص، معمولاً نصفهشبا میاد سر بزنه بهش شاید هیسونگ به زبون نیاره ولی واقعاً قدردانشه.
ریکى که به چارچوب در تکیه داده بود گفت:
"نمیتونی انشاتو بذاری واسه صبح؟ اون کلاس که تازه بعد از ظهره"
هیسونگ لپتاپشو بست دستاشو بالای سرش کش و قوس داد و از پشت میز بلند شد و گفت:"در واقع چند ساعت پیش تمومش کردم واسه ترجمههای آخرش یه کم کمک گرفتم"
این رو گفت و با بیحالی رفت سمت کمدش تا یه دست لباس خواب تمیز برداره
ریکی کاملاً شوکه و بیزبون مونده بود
هیسونگ شاید طوری رفتار میکرد که انگار چیزی نشده ولی اینکه نه تنها کاری رو قبل از سه صبح تموم کرده بلکه حتی از کسی کمک گرفتهچیزی بود که ریکی هیچوقت فکر نمیکرد همچین روزی رو ببینه
ریکی با تعجب گفت: " تو واسه تکلیفت کمک خواستی؟ تو کی هستی و با این لی واقعی چی کار کردی؟"
هیسونگ با شنیدن اسم انگلیسی خودش پوزخند زد همزمان که داشت پیراهن خوابشو از سرش میکشید پایین گفت: "اینقدر فیلم بازی نکن فقط یه کم کمک گرفتم"
ریکی پرسید: "از کی؟؟"
هیسونگ با مکث گفت: "...از جیک"
چشمای گشاد شدهی ریکی مستقیم زل زده بودن به چشمای هیسونگ، که در مقایسه خیلی آروم و بیتفاوت به نظر میرسیدن ریکی با تمام وجود تلاش میکرد که قضیهی کمک گرفتن از جیک رو چیز خاصی جلوه نده ، ولی حتی خود هیسونگ هم میتونست اعتراف کنه که کل این موقعیت خیلی خارج از دایره ی امن شخصیت کنترلگر و سخت گیرشه
اون یه آدم کمالگراست که همیشه ترجیح میده تنها کار کنه حتی خودش هم نمیدونه دقیقاً چرا این بار گذاشته سد دفاعیش بیاد پایین و اجازه بده جیک کمکش کنه.
ریکی با تعجب دو بار نگاه میکنه و میگه: "پسرهی توپ بولینگ بهت کمک کرده مقالهتو بنویسی؟ دارم درست میشنوم؟"
هیسونگ چشماش رو میغلتونه و میره سمت دستشویی تا مسواک بزنه ریکی هم دنبالش میره
"چطوری یه آدمی که حتی از نزدیک ندیدیش تونسته توی یه هفتهی لعنتی بعضی از دیوارهات رو بشکنه لی هیسونگ؟؟؟"
هیسونگ سریع جواب میده در حالی که خمیر دندون نعنایی رو میزنه روی مسواکش:"هیچی رو نشکسته اون اهل استرالیاس، انگلیسی زبان اولشه، خب چرا از یه منبع خوب استفاده نکنم؟"
هیسونگ شونهای بالا میندازه و شروع میکنه به مسواک زدن
ریکی هنوز نمیتونه همهی چیزی که میشنوه رو هضم کنه "این جِیکِه باید یه قدرت جادویی داشته باشه چون اینکه بهترین دوستم قبل از سپیدهدم داره میره بخوابه خودش یه معجزهست"
اگرپه هیسونگ بهزودی اون پسرهی توپ بولینگی رو ملاقات نکنه ممکنه ریکی خودش مجبور بشه قضیه رو شخصا پیگیری کنه.
CZYTASZ
Hit Me Up(heejake)
Fanfictionوقتی جیک شیم یک شماره تلفن غریبه روی توپ بولینگ پیدا میکنه و تصمیم میگیره بهش زنگ بزنه
