_بیا یه مدت همو نبینیم.
شوکی که در نگاه کاپیتان شکل گرفت دوام چندانی نداشت.
شاید این واکنش سوکجین میتونست قابل حدس باشه پس نیازی به تعجب بیش از حد نبود.
اما باز هم کاپیتان به چیز دیگهای فکر میکرد که رفته رفته تاریکی نگاهش ببشتر میشد."چطور جرئت کرد، بهش فکر کنه؟!"
واقعا؟ روبروش ایستاده بود و دم از جدایی میزد؛ هرچند موقت؟
اونم دقیقا بعد از اولین شبشون؟!دو قدم نرمی که برداشت به هدایت شدن پسر به عقب و تکیه دادنش به در باز اتاق منجر شد.
_چی گفتی؟
سردی لحنش واضح بود.
انگار داشت فرصتی میداد تا پسر ساکتی که چشمهاش به حد آخر باز شدگی رسیده بود، حرفش رو اصلاح کنه._تکرارش کن جین... الان. بهم. چی گفتی؟!
کلماتی که بین دندونهای کلیک شدهاش بیرون میومد بوی خشم میداد و باعث شد در کنار حالت تهاجمی و نوع نگاهش، مو فندقی آب دهانش رو به طور نامحسوسی قورت بده.
اما نمیتونست کم بیاره پس...
_باید... یه مدت از هم جدا باشیم جونگکوک. باید فکر کنم.
صدای مهیبی که در کل اتاق و به خصوص در گوش پسر کوچکتر پیچید، بخاطر ضربه کف دست کاپیتان روی در اتاق و دقیقا کنار سر جین بود.
_چرا اینجوری میکنی؟!
صدای بلند جین در اون موقعیت اصلا چیزی نبود که به مذاق مرد خوش بیاد.
دستش روی در مشت شد و با به هم فشردن لبهاش سعی در کنترل خودش داشت._دیوونهام میکنی... میخوای دیوونهام کنی آره.
_این رفتارات منطقی نیست! من حق اینو دارم که همچین خواستهای داشته باشم چون بهم دروغ گفتی! میفهمی؟
خیره به چشمهای مرد که بدون پلک بهش زل زده بودن گفت و میتونست قسم بخوره رگههای کمرنگی از سرخی درحال تعیین قلمرو در چشمهاش و اثباتی برای خشماش بودن.
_بهت دروغ گفتم؟
صدای آرومش هیچ با لحن محتاط و تهدیدوارش همخوانی نداشت.
_جونگ-
_بهت دروغ گفتم ولی تو حق نداری بگی میخوای ازم دور بمونی!!
فریاد زد و پسر کوچکتر نمیتونست تعجبش رو از واکنش مرد کنترل کنه.
و وقتی قصد داشت قدمی برداره دستهای کاپیتان روی شونههاش و نشست و به در کوبوندش.
نگاه زخمیاش یک لحظه هم از چشمهای گرد شده پسر جدا نمیشد._ولم کن... اینطور که معلومه الان نمیتونیم صحبت کنیم. اونی هم که باید صداشو ببره بالا منم، متوجهی؟

YOU ARE READING
𝗠𝗢𝗡𝗔𝗥𝗖𝗛𝗬'𝗦 𝗕𝗟𝗢𝗢𝗗 ‖ KOOKJIN
Fanfictionنگاهش خیره به اغواگری حکشده در چشمهای یشمی پسر بود و نیشخندی گوشه لبش نشست. _من مرد قانونم؛ اما فکرش رو هم نمیکنی که خشاب اسلحهام، برای چه چیز دیگهای میتونه خالی بشه. دستهاش دور کمر سوکجین حلقه شدن وقتی نیشخندش، جاش رو به لحنی مهآلود از خشم...