با ابروهایی که گره خوردگی محوی به همراه داشتن و از سر دقت و تمرکز برای گفتار صحیح و ریز به ریز جزئیات بود،به چشم های وزیر خیره مونده بود.
اینطور نبود که گزارش کامل مبنی بر اطلاعاتِ ماموریت به دستش نرسیده باشه اما در رابطه با پسرش _یکی از فرماندهان یگان ویژه کره جنوبی_ ترجیح میداد شنوایِ حقایق تکمیلی باشه تا موضوعی به ناگاه موفق به فرار از زیر دستش نشه.
و از اونجایی که این ماموریت طبق دستور مستقیم خودش به انجام رسیده بود،مایل بود تا از وضعیت دشمن آگاهی کسب کنه.
در مقابل اتمام صحبت های کاپیتان سری تکون داد و فنجان چای رو از روی میز برداشت.
عطر و بخار چای مرد رو به نفس عمیقی وا داشت و جرعهای ازش خورد.
نگاهِ رو به پایین کاپیتان جزوی از عاداتی بود که بیشتر در اوقاتی که به عنوان فرمانده یگان به دیدار وزیر میرفت،پایدار بود.تا زمانی که وزیر مخاطب قرارش نده و اونموقع خودش رو مجاز میدید تا ارتباط چشمی مستقیمی با مافوقش برقرار کنه.
البته که این قضیه به بیرون از چهارچوب مقام هم ادامه میافت.
حقیقتی شاید دور از انتظار برای یک پدر و پسر اما کاپیتان نگاه گرمی نداشت.
به طور تکنیکی حق با تهیونگ بود.
چشم در چشم شدن با جئون جونگکوک،گذر لرزی هرچند نامحسوس بر پیکره و ستون فقرات رو در پی داشت.و شاید این دلیلی بود که نمیخواست با خیرگی نگاه و زل زدن به چشمهای پدرش گستاخی خودش رو برسونه.
اما با توجه به این موضوع باید حدسیاتی راجع به شکاف ارتباط بین کاپیتان و وزیر یا _پدر و پسرش_ رو کنار گذاشت.
جونگکوک خانواده خوبی داشت.
مادر و پدرش به نحو احسنت بزرگش کرده بودن و خانواده جئون با کمبود گرمای کانون دست و پنجه نرم نمیکرد.اما به هرحال..
بزرگ شدن در خانوادهای که با پایههایی از قانون شکل گرفته بود تبعات خودش رو داشت.
مادری علاقمند به وکالت و تحت سیطره قانون و پدری درجستجوی مقام تصمیم گیرندگان سیاسی برای کشورش.و در نتیجه فرزندی که از ابتدا بیشتر از در نقش یک فوتبالیست فرو رفتن و چیدن دومینو همراه با همسنین خودش،در آخر به خوندن کتاب های پدرش و تماشای مستندهایی که حتی رد کوچکی از فرم نظامی یا اسلحه میدید،علاقه داشت.
هرچند که در سنین پایین تر چیزی نمیفهمید اما باعث نمیشد که از گوش دادن به اطلاعات بی سر و تهی که مغزش توان پردازشش رو نداشت،خسته بشه.
خب نه،جونگکوک منزوی نبود.
اما کمتر حرف زدن و گوش دادن رو ترجیح میداد.
حتی وقتی با دوستهاش وقت میگذروند تمرکزش رو روی کوبوندن گل داخل دروازه یا حتی لول به لول بالا رفتن در بازی های کامپیوتری میگذاشت.

ESTÁS LEYENDO
𝗠𝗢𝗡𝗔𝗥𝗖𝗛𝗬'𝗦 𝗕𝗟𝗢𝗢𝗗 ‖ KOOKJIN
Fanficنگاهش خیره به اغواگری حکشده در چشمهای یشمی پسر بود و نیشخندی گوشه لبش نشست. _من مرد قانونم؛ اما فکرش رو هم نمیکنی که خشاب اسلحهام، برای چه چیز دیگهای میتونه خالی بشه. دستهاش دور کمر سوکجین حلقه شدن وقتی نیشخندش، جاش رو به لحنی مهآلود از خشم...