Kookmin (my half brother)2

160 15 0
                                        

part61

ویو جونگکوک
با استرس وارد خونه شدم و از پله ها بالا رفتم
_جیمین..
در اتاقشو باز کردم و با ندیدنش از پله ها اومدم پایین و به سمت حیاط پشتی خونه رفتم
و با دیدنش که کنار استخر روی صندلی تخت، خوابش برده بود نفسی که تا الان حبس کرده بودمو آزاد کردم و آروم به سمتش قدم برداشتم وقتی نزدیک تر شدم با دیدن صورت قشنگش لبخندی روی لبم اومد و روی زانوهام نشستم و لباسی که بالا رفته بود شکم سفید و پنبه اییشو نشون میداد پایین کشیدم که همون لحظه با فریاد کوتاهی بیدار شد که سریع دستمو روی شونش گذاشتمو گفتم
_ششش..منم عزیزم..منم..

ویو جیمین

_تا اومدم حرفی بزنم با دیدن صورتش با نگرانی دستمو روی گونه سرخ شدش گذاشتمو گفتم
_کوک چیشده
_چیزی نیست عزیزم..
اما همون لحظه دماغش شروع به خونریزی کرد
_سرتو بگیر بالا بشین اینجا
و بعد دستمالی که روی میز بودو یه تیکشو برداشتم و سریع گذاشتم روی دماغش و با نگرانی به چشمای مشکیو کشیدش نگاه کردم..
_بزار برم کمپرس یخ بیارم
و از سرجام بلند شدم که دستشو روی مچ دستم گذاشتو گفت
_لازم نیست..پیشم بمون..
دوباره کنارش میشینم و دستمو به سمت موهای مشکی و بلندش میبرم و از جلوی صورتش کنار میزنم که مچ دستمو میگیره و به سمت لباش میبره و بوسه ایی روی انگشتام میزنه
_جیمین
_جونگکوک
و بعد همزمان باهم میگیم
_دوست دارم
_دوست دارم...
لبخندی میزنم و به آرومی دستمو به سمت دکمه های لباسش میبرم و شروع به باز کردنش میکنم اما با دیدن کبودی های پرنگ روی قفسه سینش لبخند از روی لبم کنار میره و  نفسم برای لحظه ایی حبس میشه...با چشمایی درشت شده دستمو به آرومی روی کبودی هاش میکشم..و با صدایی لرزون میگم...
_چ...چه...ات..اتفاقی افتاده...تو که گفتی چیزی نشده...لعنتی تو که گفتی چیزی نیست
و بعد قطره اشکی روی گونم افتاد..

ویو جونگکوک

با دیدن اشکی که روی گونش افتاد دستامو دور صورتش ظریفش قاب کردم و با انگشت شستم به آرومی اشکی که روی گونش افتاده بود رو پاک کردم و بعد بوسه ایی به پیشونیش زدم و برای چند لحظه ایی مکث کردم و بعد ازش جدا شدمو به چشمای کشیده او قشنگش نگاه کردم
_ششش...چیزی نیست عشق من...چیزی نیست ماه قشنگم....
_کی...کی اینکارو کرد...
_هیشکی...هیشکی اینکارو نکرد..فقط
_بهم دروغ نگو..؟
_جیمین...
_لطفا..
_با جانو جیمز دعوام شد..
_چی..جان..جانو جیمز؟

فلش بک 3 روز قبل..مسابقات رالی

ویو جیمین

روی تخت دراز کشیده بودم و تو اینستا میچرخیدم اما با صدای حرف زدن کسی پشت در اتاقم با کنجکاوی از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم و گوشمو روی در گذاشتم...
این...صدای جونگکوک بود..
_اوکی..باشه رونی فهمیدم...امشب سر 100هزار دلار شرط ببند...آره..مطمئنم...همین الان راه میوفتم
و بعد صدای دور شدن قدماش اومد..
از در فاصله گرفتم و دستمو زیر چونم گذاشتم...
درمورد چی حرف میزد..سر چی شرط میبست؟
با یه تصمیم ناگهانی سریع کاپشنمو از روی تخت برمیدارم و در اتاقو باز میکنم و به سمت در ورودی میرم..در خونرو به آرومی باز میکنم و با دیدنش که میخواد سوار ماشین بشه لعنتی به شانس گندم میفرستم اما با دیدن سگ نگهبان مشکی رنگ که دم در خوابیده بود با چشمایی براق یه تیکه سنگ برمیدارم و به سمتش پرت میکنم که تا بهش برخورد میکنه بلند میشه و شروع به پارس کردن میکنه....همون لحظه جونگکوک به سمت عقب برمیگرده و به سمت سگ میره که سریع از در خونه فاصله میگیرم و به سمت ماشین میرم و بعد در عقبو باز میکنم و بین صندلیا جا میگیرم...

یک ساعت بعد

بعد از یک ساعت بالاخره ماشین متوقف میشه و جونگکوک از ماشین پیاده میشه که نفس حبس شدمو آزاد میکنم و به سرعت از ماشین پیدا میشم که با جمعیت زیادی روبرو میشم با تعجب به سمت جمعیت قدم برمیدارم و از کنارشون رد میشم اما با دیدن پیست روبروم دستمو روی قلبم میزارم
_خدای من...این..این شگفت انگیزه..
با هیجان به دورو اطرافم نگاه میکنم اما با دیدن فورد آلبالویی رنگ جونگکوک که قبلا عکسشو توی اتاقش دیده بودم مسخ شده به سمتش میرم و بعد با نزدیک شدنم به ماشین با هیجان دستی روی بدنه براقش میکشم و کمی به اطراف نگاه میکنم و با ندیدن کسی به آرومی در جلو رو باز میکنم و پشت رول میشینم و با هیجان به داخل ماشین نگاه میکنم اما همون لحظه با صدای غرش ماشینی کنار پنجره سرمو به سمت پنجره برمیگردونم و با دیدن یه فونیکس زرد رنگ تعجب میکنم اما با اشاره فرد به پایین کشیدن پنجره..پنجررو پایین میکشم..
_تازه واردی؟
_به تو ربطی داره؟
پوزخندی میزنه و بعد با رفیقش نگاهی بهم میندازن و بعد دوباره بهم نگاه میکنه
_معلومه خیلی از ماشین میدونی
پوزخندی میزنم
_آره....
_اوه...پس الان برای مسابقه اومدی...
_اوه نه...
_نه؟ پس چرا تو خط شروعی؟
با تعجب نگاهی به اطرافم میندازم و با دیدن جمعیتی که تا الان نبودن و زنی که بین دو ماشین ایستاده بود با استرس به سمتش برمیگردم

Kookmin (my half brother)2Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora