Kookmin (my half brother)2

199 18 1
                                        

part65

........

چشمامو به ارومی باز میکنم و برای چند بار پلک میزنم و با واضح شدن تصویر روبروم لبخند عمیقی میزنم و سرمو بیشتر به سینش نزدیک میکنم و بی اختیار بوسه کوچیکی روی سینش میزنم و زمزمه میکنم
_تو مال منی..
و چشمامو با ارامش میبندم که با حس لبای جونگکوک روی موهام دوباره چشمامو باز میکنم و سرمو بالا میگیرم

ویو جونگکوک

_صبح بخیر جوجه
با صدای بمی زمزمه میکنم که چشمای پف کرده و بامزشو بهم میدوزه
_جوجه؟
لبای صورتیشو جلو میده که قلبم از شیرینی کارش شروع به تند زدن میکنه...
به سمت پایین خم میشم و اون دوتا مارشمالوی صورتی رنگو بین لبام میگیرم و مک محکمی بهش میزنم و حلقه دستامو دور کمر ظریفش محکم تر میکنم و لبامو به سمت گوشش میبرم و بوسه ایی روی نرمه گوشش میزنم و اروم زمزمه میکنم
_خیلی عاشقتم جوجه...

ویو جیمین

لرزی از صدای بمش میکنم و لبخندی میزنم و تا دهنمو باز میکنم حرفی بزنم با شنیدن صدای اوما با چشمای گشاد شده و با ترس به جونگکوک نگاه میکنم...
_جونگکوک عزیزم
و دسته در به سمت پایین کشیده میشه

❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀

ویو یونگی

از ویلایی که یکی دو هفته بود توش مستقر شده بودم بیرون میام و مثل همیشه به سمت خیابون جلویی که مسیرش به دریا میخورد قدم برمیدارم..
از اون روزی که از خونه زدم بیرون  فقط میخواستم به یه جایی که دور از همه بود پناه ببرم...
جایی که بتونم تو تنهایی کمی فکر کنم و از خودم سوال بپرسم که چیشد من به اینجا رسیدم...
چیشد اون جئون یونگی که همه براش سرو دست میشکستن عاشق کسی شد که تهش مال یه نفر دیگه شد....
جونگکوک..برادر کوچولوش...کسی که وصله جونشه حالا چیشده که هفته ها به ندیدنش راضیه؟؟!
چند روز بود این سوالارو از خودم میپرسیدم اما....به هیچ نتیجه ایی نمیرسیدم...
با دیدن دریا از راه رفتن دست برمیدارم...نگاهی به موج های دریا میندازم....
بعضی اوقات حس میکردم قلب من با موجای طوفانی دریا هیچ فرقی نداره...گاهی اوقات آرومه و گاهی اوقات  به جوش و خروش میوفته .
_ اقای جئون؟
از تو فکر بیرون میام و به سمت صدا برمیگردم
و با دیدن پسر قد کوتاهی که با موهای آبی رنگ جلوم ایستاده بود، نگاهش میکنم و کمی توی صورتش دقیق تر میشم و بعد با تعجب یه تای ابرومو بالا میندازم
_ته مین؟

ویو ته مین

مثل این چند روز با برفی پاپی کوچولوم دم دریا قدم میزدم...چند روزی میشد که به کره برگشته بودم
نگاهی به موجای دریا میندازم...نا اروم بود...مثل قلب من...یه دلتنگی عجیبی داشتم که حتا خودمم نمیدونستم دلیلش چیه..البته شایدم میدونستم؟!...
چشمامو برای چند دقیقه ایی میبندم که با پارس ناگهانی برفی سریع چشمامو باز میکنم و نگاهمو به برفی میدوزم و بعد به سمتی که پارس میکرد سرمو به اون سمت میچرخونم و با دیدن اون قیافه آشنا لحظه ایی نفس توی سینم حبس میشه...اروم به اون جسم آشنا نزدیک میشم و با دیدن یونگی ناخوداگاه ضربان قلبم به اوجش میرسه..
_ آقای جئون؟
با برگشتنش به سمتم نگاهم به چشماش میوفته
_ته مین؟
با شنیدن اسمم از زبونش لبخند ریزی میزنم و میگم
_خیلی وقته گذشته...

ویو یونگی

با شنیدن این حرفش دوباره به دریا نگاه میکنم...
_اره...خیلی وقته...شاید..
_نه سال و سه ماه و...فکر کنم دوازده روز...
به چشمای قهوه ایی روشنش نگاه میکنم
_چقدر خوب یادت مونده..
_آدما...بعضی از خاطرات..بعضی از آدمارو نمیتونن از ذهنشون پاک کنن....البته فکر نمیکردم بعد از چند سال،دوباره ببینمت...اونم کنار دریا
یه پوزخند نصفه نیمه میزنم و میگم...
_دریا تنها جاییه که نمیتونه قضاوت کنه...درداتو با موج هاش میشوره و بهت ارامش میده...چیزی که خیلی ها بهت نمیدن و یا حتا ازت محرومش میکنن

ویو ته مین

با شنیدن این حرفش نگاهی به چهره پختش میکنم و میگم
_انگار یه نفر آرامش شب روزتو گرفته....تا جایی که یادمه تو اهل این حرفای شاعرانه نبودی....
_اره...یه نفر قلبو...روحو جسممو با خودش به اسارت کشیده...اما...خودش بند اسارت یکی دیگه شده...و فقط از من یه قلبی مونده که با بی طاقتی دنبال یه نگاهشه..
با شنیدن این حرفش قلبم شروع به سوختن میکنه...نه از حرفی که برای اون دل بی قرارش برای یه نفر  میزد...از این میسوخت که اون منو ندید...هیچ وقت...ناگهانی رفاقتمونو بهم زد... و بعد بدون هیچ دلیلی رفت...جوری رفت که فقط گرد خاطراتش روی قلبم موند...
_به نظرت هنوزم میشه؟..

ویو یونگی

اخمی میکنم...نگاهم توی صورتش سرگردونه...
_چیو؟

ویو ته مین
حالا با صدایی که حس میکردم برای حرف زدن به سختی بالا میاد اروم و ضعیف میگم
_اینکه برای داشتنت تلاش کنم؟

Kamu telah mencapai bab terakhir yang dipublikasikan.

⏰ Terakhir diperbarui: Sep 05, 2025 ⏰

Tambahkan cerita ini ke Perpustakaan untuk mendapatkan notifikasi saat ada bab baru!

Kookmin (my half brother)2Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang