"وقتشه که برگردی پرنده کوچولو"
به ناگهان با حس افتادن، از خواب پریدم. سرم گیج میرفت و احساس خفگی میکردم. درتلاش برای تکون دادن انگشتام، متوجه بسته شدنشون شدم. روی یه صندلی چوبی با طناب چرمی بسته شدم. تقلا کنان پاهای آزادم رو تکون میدم ولی هرچقدر بیشتر تکون میخورم حس فشردگی بیشتری میکنم. با صدای پاشنهی کفشهایی که بهم نزدیک میشد، متوقف شدم. میتونم سایهی سیاه پسر قد بلند و آراستهای رو ببینم که هر لحظه کوچکتر و واضح تر میشه. به طور غیرمنتظره صدای آشنایی رو میشونم:« دلت برام تنگ نشده بود, خانم چوی؟ » بیاختیار از اسمش از دهنم بیرون اومد:« چوی یونجون! » پسر درحالیکه دستهایش رو روی هم میکوبید، خندهای کرد و گفت:« حافظهاش از چیزی که به نظر میاد، قویتره درسته؟ »
یونجون از پشت دیوار بیرون اومد و جلوی من ایستاد. توپ بیسبال رو توی دستش گرفته بود و همونطور که باهاش بازی میکرد قدم قدم زنان بهم نزدیک شد و دورم گشت. موهای قرمز رنگش، لباسای مشکیش و همینطور تق تق کفشهاش. اونا همشون من رو فقط به یاد یک نفر میانداخت، پسر مرموزی که در خاطرات مبهوتم حضور داشت، کسی که شکاف رو باز کرد! یونجون بعد از اینکه به من فرصت تحلیل داد با صورت خنثیای دور و بر من میگشت و شروع به حرف زدن کرد:« تو هیچوقت نباید اینجا میبودى، سوئه! از اول هم میدونستم که با وجود تو همهچیز بههم میریزه، اما نمیتونستم کاری کنم. نمیتونستم حتی برت گردونم چون اگه اون کارو میکردم، میمردم! میدونی چیه؟ اون دارو... فقط یک شانس بود، یک راه برای زنده موندن. پزشکا گفتن هیچ امیدی نیست، هیچ درمانی. و برای من سخت بود چون دیگه نمیتونستم ببینم که چطور روز به روز این بیماری همهچیزم رو میگیره.
گزارشهای جئون سووون بهم گفت که توی یک جهان دیگه، تو یه دنیای دیگه، چیزی هست که میتونه درمان منو بده. من همهچیز رو از دست دادم، سوئه! همهچیز. برای همینه که اون شکاف رو ساختم، برای همینه که قوانین رو شکستم. و تو اون روز نباید اونجا میبودی! نباید با من توی اون سیاهچاله فرو میرفتی! من داشتم با تقلب این بازی رو میبردم از اون لعنتیا فرار میکردم درحالیکه اصلا نمیدونستم که تو! توی عوضی. »
پسر نفس عمیقی کشید و با صدای آهستهتری ادامه داد:« حالا میفهمی که چرا اینکارو کردم؟ برای خودم. برای نجات خودم. ولی حالا همهچیز خراب شده و تو اینجا هستی، تو که نباید میبودى. و حالا... گیو میدونه! تمام این مدت تلاش میکردم ازش مخفی بشم از اون و اون شکارچیای زمان ولی با برگشت تو دوباره دارن پیدامون میکنن و اینبار فقط من نیستم که مجازات میشه، بحث کل دو عالمه. » بهت زده به جملات آخرش گوش دادم. داشت از چی حرف میزد؟ چشمای ملتمسم رو بهش دادم و پرسیدم:« منظورت چیه؟ » یونجون یک دفعه کنترلش رو از دست داد و با گرفتن دو طرف صندلی توی صورتم فریاد زد:« یعنی ما داریم میمیریم! سوئه داریم میمیریم! اگه ما نمیریم کل دنیا به خطر میوفته! الان ما مجبوریم که بین خودمون و جهان یک و دو انتخاب کنیم. اگر این کارو نکنیم کل جهان نابود میشه، و همهی اینا بخاطر توعه! » سوئه پوزخندی زد و با تف کردن بزاقش روی صورت یونجون، با حقارت لب زد:« تقصیر منه؟ من؟ منی که حتی نمیدونم کیام؟ چیکاره ام یا از کجا اومدم؟ یکم بهش فکر کن. واقعا فکر میکنی اگه گند کاریا و خودخواهی خودت نبود ما الان توی همچین موقعیتی بودیم؟ یونجون شی؟ » مرد جوان ذره ذره از فشارش به دستههای صندلی کم کرد و کمرش رو صاف کرد. مستقیم به چشمهای کشیدهی سوئه خیره شد و پرسید:« میگی چیکار کنم؟ » دختر سرش رو پایین انداخت. توی این مسئله فقط مقصر یونجون نبود، خودش هم خلافایی داشت که باید جبران میکرد! مثل دزدین جسم چوی سوئه.
YOU ARE READING
shameless
FanfictionShaMelEsS - 🌀 - بــیشـرمــ ❗الهام گرفته شده از سریال a time called you ❗ -« میدونی چرا اون اینجاست؟.. یه دختر نوجوان که تمام زندگیش توی یک کلمه 'تکواندو' خلاصه میشه. فکر میکنی چرا همچین شخصی باید اینجا باشه؟ » جونگکوک مکث کرد. با دستایی که بخاطر...
