اول آقای یانگ وارد کلاس شد و من هم درست پشت سرش حرکت میکردم. بچههای کلاس قبل از حضور معلم سر جاهاشون نشسته بودن و به شدت منظم بنظر میرسیدن. معلم یانگ لبخند زد و همونطور که دستش رو تکیه گاه میزش میذاشت با صدای رسا و بلندش گفت:« امسال یه دانش آموز جدید داریم. اسمش چوی سوئه است، لطفا هواشو داشته باشید و باهاش درست رفتار کنید. » بچهها بعد از تموم شدن صحبتهای معلمشون، شروع به دست زدن کردن.
یکی از دخترا دستشو بالا گرفت و با هیجانی که سعی داشت کنترلش کنه، گفت:« آقای یانگ شما امسال معلم اصلی مایید؟ » با سر تایید آقای یانگ جیغ و داد بچهها بالا رفت. بنظر میرسید معلم یانگ تاثیر خوبی روی بچهها گذاشته بود که اینطور بخاطرش ذوق زده میشدن.
آقای یانگ برای خوابوندن سرو صداها، با کف دستش روی میزش ضربه زد و گفت:« دیگه کافیه! » به طرف من برگشت و گفت:« میتونی بری روی اون صندلی خالی بشینی. » و بعد به نیمکتی که درست وسط کلاس قرار داشت اشاره کرد.
سرمو تکون دادم و به سمت میز رفتم. با اینکه سرم پایین افتاده بود، با این حال میتونستم نگاه کسایی که از کنارشون رد میشدم رو، روی خودم احساس کنم. کلاس تم سلطنتی شکلی داشت و خیلی بزرگ بود. دو تا پنجرهی توی کلاس از کل دستشویی خونه ما بزرگتر بود و همچنین پردههای حریر سفید، مطمعن بودم زمانیکه به بازار رفته بودیم تا پرده بخریم فروشنده به مامان گفت که اونا پنجاه هزار وونن! پس اگه بخوایم برای هر کلاس دو جفت از این پردهها بگیریم...
سرم رو تکون دادم تا افکار عجیب و غریب از سرم بیرون ببرن. معماری داخلی مدرسه هیچ تفاوتی نسبت به قصرهای اروپایی توی داستانها نداشت. پس به عبارتی من داشتم توی یه کاخ درس میخوندم!
با صدای زنگ تفریح، به خودم اومدم و متوجه شدم هیچ کدوم از اتفاقات توی کلاس رو متوجه نشدم. چطور انقدر سریع گذشت؟ سرمو روی میز گذاشتم و همون موقع بود که متوجه همهمه دور میزم شدم، تقریبا کل کلاس دور میزم ایستاده بودن و به طرز عجیبی بهم خیره بودن. یکی از اون پسرا که دقیقا روی میز جلوی من ایستاده بود، سرش رو نزدیک آورد و گفت:«چوی سوئه؟ تاحالا اسمت رو نشنیدم، تو کی هستی؟ دختر یه سیاست مدار که نیستی؟ یا شاید بچه نامشروع یه سلبریتی هستی، تو کی هستی؟ » با تعجب بهش نگاه میکردم، اونا درباره چی حرف میزدن؟
نفس عمیقی کشیدم و دفترچهام رو بیرون آوردم و همون جملاتی که یه معاون جونگ رو به اونا نشون دادم.
"من نمیتونم صحبت کنم
توی یک حادثه، تابستون آسیب دیدم.
لطفاً هوای من رو داشته باشید. ممنونم"
یکی از دخترای بین اونا که موهای صورتی رنگی داشت، دستشو جلوی دهنش گرفت و گفت:« پس اون جای زخم روی گلوت بخاطر همینه؟ » دفترچه رو ورق زدم و با مداد جواب اون دختر مو صورتی رو توی دفتر نوشتم و بهش نشون دادم.
"گلوم پاره نشده، عصب حنجرهام ضربه دیده."
با دیدن جوابم سری تکون داد و دیگه سوالی نپرسید. میخواستم دفترچهام رو توی کیفم برگردونم که یکی از دستم قاپیدهاش.
BINABASA MO ANG
shameless
FanfictionShaMelEsS - 🌀 - بــیشـرمــ ❗الهام گرفته شده از سریال a time called you ❗ -« میدونی چرا اون اینجاست؟.. یه دختر نوجوان که تمام زندگیش توی یک کلمه 'تکواندو' خلاصه میشه. فکر میکنی چرا همچین شخصی باید اینجا باشه؟ » جونگکوک مکث کرد. با دستایی که بخاطر...
