chapter 2

1.7K 328 174
                                        

"میشه بعضی وقتا آرایشتو بهم نشون بدی؟"با اشتیاق بهم نگاه کرد.

"اممم...ن‌-نمیدونم ،تو میخوای که اینکارو بکنم؟" پرسیدم ، نمیدونستم چرا میخواد آرایشمو ببینه.

"میخوام، واقعا مشکلی ندارم تمام وقتی که خونه تنهاییم آرایش داشته باشی." لبخند زد، یه چیز متفاوت تو چشماش بود.

"او-اوکی ،میتونم . اگه بخوای بعد از اینکه از مصاحبه برگشتیم بهت نشون میدم." سریع گفتم ، یجورایی خوشحال بودم خوشش اومده.

"میتونم موقع آرایش کردن ببینمت؟" یه سوال دیگه که گیجم کرد.

"اره فکر کنم." لبخند زدم . ظرفامونو برداشتیم و سمت آشپزخونه رفتیم . شروع کردم و ظرفارو تو ماشین‌ظرفشویی گذاشتم و میتونستم حس کنم که به کونم زُل زده.

"میدونی ،بهتره عکس بگیری،بیشتر میمونه ." خندیدم و کونمو تکون دادم. (ودف این لکنت داشت:-\ )

"اوه تو فکر میکنی؟ اگه همینجوری نگهش دارم چی؟" اومد سمتم کونمو گرفت ، یه کوچولو فشار داد.

"ل-لویی چ-چه کار د-داری میکنی؟" یه دفه گفتم و لویی متوجه شد که داشت چه‌کار میکرد و ولم کرد.

"متاسفم. " سریع گفتو رفت اتاقش .حتما برای اینکه لباسشو عوض کنه .

بعد یه مدت جفتمون آماده بودیم و سرموقع لیام بهمون زنگ زد، گفت  اینجاس که مارو ببره .

------------

"خب هری، میخوای راجب خودت و کندال بهمون چیزی بگی؟" مصاحبه‌گر بهم چشمک زد و من فقط میخواستم که داد بزنم ، خسته شده بودم.

"اره ، میدونی ، ما فقط دوستیم." من تلاشمو برای بهترین لبخند فیکم کردم ، ولی بدبختانه موفق نبودم.

همه تو این دنیای لعنتی فکر میکنن من زن‌بازم ،ولی واقعا ،نیستم. من فقط دوستایی دارم که بعضیاشون زنن. ظاهر دارم با همشون قرار میزارم.

لویی بدون توجه منو لمس میکرد به نظر میاد که ارومم کرد.

لیام بعد مصاحبه مارو رسوند خونه و رفتیم داخل .

"خب ، الان بهم نشون میدی؟" لویی سریع گفت ، حتی تلاش نکرد که به چشمام نگاه کنه. انگار که خجالت‌ کشیده.

"اره ، البته ، بیا اینجا. " گفتم و کشیدمش تو حموم . نشست روی توالت . من شروع کردم به زدن پودر به صورتم.احساس عجیبو غریبیِ وقتی که آرایش میکنم یکی بهم نگاه کنه. بعد ریمل برداشتم ،شروع کردم و زدم به مژه‌هام .

رژ لب قرمزو برداشتم و با دقت زدم به لبام.  وقتی تو آینه به خودم نگاه کردم نمیتونستم به انعکاس خودم لبخند نزم . این کسیه که هستم ، خب کسیه که میخوام باشم.

بعد ارایش کردنم به لویی نگاه کردم و اون داشت دقیق به من نگاه میکرد .بلند شد اومد نزدیکم وایساد، دستاش گونم ،لبام و گردنمو لمس میکرد .

"خیلی خوشگلی ،پرنسس." زمزمه کرد و محکم بغلم کرد .منم بغلش کردم و حس کردم دستاش دارن به سمت کونم حرکت میکنن . یادم افتاد که پنتی توری پوشیدم و ترسیدم که اگه بفهمه منو مسخره کنه.ولی نمیدونم چرا اون از ارایشم خوشش اومد .

اروم کونمو گرفت منو بیشتر سمت خودش کشید. لباش سمت گردنم رفت و من نمیتونستم جلوی نالمو بگیرم.

شروع کردم خودمو روش میکشیدم و اون فقط گردنمو میبوسید.

"فاک ، پرنسس ، خیلی خوبه." توی گردنم ناله کردو حس خیلی عالی داشت ،که پرنسس صدام میکرد.

دوباره روی توالت نشست و منو کشید و خب روی روناش نشسته بودم. خودمو دیوانه‌وار روش میکشیدم ، خیلی حس خوبی داشت.

"آاااه‌ه‌ه‌" ناله کردم و سرمو پرت کردم عقب ، از فرصت استفاده کردو دوباره شروع کرد به بوسیدن گردنم.

"ددییییییی" ناله کردم، تازه بعد از اون فهمیدم چی گفتنم . بلافاصله وایسادم ، با چشمای کاملا باز بهش نگاه کردم.اونم با چشمای از حدقه بیرون زده بهم نگاه میکرد.

"من متاسفم ، من خیلی متاسفم ، فاک ." سریع پا شدم و دوییدم تو اتاقم، هنوز آرایشمو داشتم. خودمو انداختم رو تخت و شروع کردم به گریه کردن. فاک ، بدجور گند زده بودم.

 بعد از اون سریع صدای در زدن شنیدم و لویی اومد داخل. اومد تو تختم و کنارم دراز کشید.

"مشکلی نیست .در هر صورت ا-ازش خوشم اومد. "با لکنت گفتو بعدش لبخند زد ، منو کشید نزدیک تر به خودش.

بهش لبخند زدم ،اونم لبخند زد.

و این همون چیزی بود که برای بقیه روز انجام دادیم.

-------------

"لویی!" زمزمه کردم. "ساعت دهه . اینجا میخوابی؟" دماغشو بوسیدم و اون فقط لبخند زد.

"میتونم؟" با نیشخند پرسید و قرمز شدم.

"آ-اره، حدس میزنم . سریع برمیگردم ،میتونی لباستو عوض کنی .ا-اگه م-میخوای ." لکنت داشتم . شاید اون فکر کنه که میخوام بهش بگم چه‌کار کنه.

"کجا میخوای بری؟" غر زد. منو دوباره کشید تو تخت .

"فقط میخوام آرایشمو پاک کنم." خندیدم و لپشو کشیدم ، از تخت بلند شدم.

------------

"یای،هری برگشته." بچگونه خندید.

"آه خفه شو. " با شیطنت هولش دادم به سرعت نزدیکش شدم . اون منو کشید نزدیکتر و این جوری بود که خوابیدیم.

------------

یای!

یه اپدیت دیگه!!

لطفا بزنید رو ستاره و کامنت بزارید برا داستانم

عاشقتونم

Xx
------------

HARRIET
Sun,16Jun
12:05 a.m

Dangerously Pretty [L.S](Persian Translation)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora