2

598 142 28
                                        

دوم اپریل2010 :

پسرک از پشت به مرد غریبه خیره شده بود
دیروز بعد از دیدن اون مرد فکر میکرد قرار نیست فردا به این جا برگرده و حالا؛
اون دقیقا همون جای دیروزی ایستاده بود و با جدیت تمام خطوط رنگی رو روی بوم سفید به جای میگذاشت که درک کردنش کار دشواری بود
اما سوال اصلی این بود:
غریبه یی، که تنهاییه لذت بخش و درخت مورد علاقش رو تصرف کرده کیه؟
به چه حقی به درختش نزدیک شده بود؟
با خودش فکر کرد که کل سال رو منتظر نشسته تا بهار بشه و مکان بکر مورد علاقش توی دشت رو دو دستی به یه غریبه تقدیم کنه
هر چقدر هم که خجالتی بود و یا نمیتونست با ادم ها به درستی ارتباط برقرار کنه این دفعه نباید جا میزد.
باید میرفت و به مرد غریبه میگفت که به اندازه کل دونه های برفی که توی زمستون باریده به انتظار بهار و شکوفه دادن این درخت نشسته.تا شاید اون مرد غریبه هم دلش به رحم بیاد
قلمو ها و رنگ هاش رو جمع کنه و از این جا بره
- ه. هی!
نقاش با شنیدن صدای اشنا با سرعت به طرفش برگشت
چه خوب که دوباره میدیدش!
بعد از اتفاق دیروز فکر میکرد نکنه موهای نعنایی پسرک ریز نقش چیزی جز خواب و خیالات خودش نبوده!
ولی حالا اون، اینجا بود
ایستاده بود مقابلش
با همون چشم های عمیق و پوست سفید
با همون انگشت های باریکی که همون ظرف زرد رنگ اشنا رو تصرف کرده بودن!
- اوه تو برگشتی!
از دیروز که یهو گذاشتی رفتی اصلا نفهمیدم چی شد
- ب.با درخت من چیکار داری؟
- چی؟
درخت تو؟
پسرک نعنایی سرش رو پایین انداخت و به کفش های چرمی و بند های پیچیده شده در هم نقاش رو به روش خیره شد
با صدای ضعیفی که میلرزید گفت: او. اون درخت گیلاس...
م.مال منه
چ.چ. چرا این ...
اینجایی؟
- اوه
این درخت رو تو کاشتی؟
- م.م. من نه!
مادر بزرگم کاشته
- واو درخت مادربزرگت خیلی قشنگه
- م. می. میدونم
ب.ب برای همین ن.نباید بیای این جا
نقاش به پسرک دستاچه رو به روش خیره شد
همه چیز خیلی عجیب غریب بود
هم پسرک
هم این منظره و گل های بابونش
هم احتمال رو به رو شدن دو تا ادم توی این دشت بزرگ!
همه چیز عجیب میگذشت ولی این حس نا اشنا چیزی نبود که هوسوک از اون بدش بیاد!!
بلکه دوستش داشت و همین هم ماجرا رو عجیب تر میکرد!
هوسوک خوب فهمیده بود پسرک مقابلش چه جور شخصیتی داره
مثل اینه شفاف بود و این باعث میشد توی همین چند لحظه کوتاه تا عمق وجود پسرک نعنایی رو ببینه
از حرکاتش و لرزش صداش مشخص بود که توی ارتباط برقرار کردن با ادما مشکل داره!
اما چه اشکالی داشت
حداقل این لکنت زبون پسر مقابلش برای هوسوک خیلی جذاب بود!!
لبخند گرمی زد و گفت: چرا اجازه ندارم این جا باشم؟
- چو. چون..
پسرک نعنایی نفس عمیق کشید
حالا وقتش بود درسته؟
باید با همه توانش حرفاش رو به غریبه میزد
سخت بود
اما باید انجامش میداد
توی دلش با خودش زمزمه کرد:به خاطر مامان بزرگ به خاطر مامان بزرگ باید انجامش بدی
پس به بالا جایی که صورت درخشان غریبه نقاش قرار داشت خیره شد و سعی کرد لرزش دست هاش رو پنهون کنه:
م.من کل پاییز و زمستون م.م.م منتظر بودم این د. درخت شکوفه بده
تا. تا بیام زیرش و ک.ک کیک پرتقالی بخورم!
ز.زیرش دراز بکشم و ب.ب.به شکوفه هاش خ.خیره بشم
م.م.من میخواستم از گ.گل های بابونه ب.برای خودم تاج گل د.د.درست کنم!
اما
اما ت.تو اومدی ای.این جا
ح حالا م.من نمیتونم هیچ کدوم از این ک.کار هارو انج.ج.ج .جام بدم
ل.لطفا برو!
اما با هر کلمه یی که از میون لب های باریک پسر رد میشد تنها یک چیز از ذهن هوسوک میگذشت:
چه شیرینه
و شیرین تنها کلمست!!!
- هی هی
اروم باش باشه؟
من نمیخوام به درختت اسیبی برسونم
منم دوستش دارم برای همین میخوام نقاشیش رو بکشم
ببین الان تابلوم نصفه کاره مونده
اگه برم نمیتونم نقش شکوفه های گیلاس روی بوم رو کامل کنم
میتونم؟
دوست داری این نقاشی نصف کاره بمونه؟
پسرک مو نعنایی با شک و دو دلی به نقاش خیره شد
باید چیکار میکرد؟
نقاش لبخند زد و بدون این که یاد کف دست های رنگیش باشه،! مچ لاغر پسرک مقابل رو گرفت و به سمت بوم نقاشی کشوند: تو اصلا نقاشی منو دیدی؟
بیا نگاش کن
به نظرت خوب شده؟
پسرک به تلاطم رنگ های روی بوم خیره شد:این ه.هنوز کامل ن.نشده
- دقیقا به خاطر همینه که نمیتونم از اینجا برم
حداقل نه حالا!
- اما م.من...
- اسمت چیه؟
هوسوک پرسید و با چنان نگاهی به مونعنایی خیره شد که
پسرک نتونست اعتراض کنه و ازش بپرسه : برای چی باید اسمم رو بهت بگم
در عوض در همون حالی که مچ دست هاش اسیر دست های مرد بلند قامت بود به سوالش جواب داد: یونگی!
- چه اسم قشنگی داری یونگی!
ببین چی میگم
من متاسفم که اومدم و درخت مورد علاقت رو تصرف کردم
اما نمیدونستم که این درخت مال توعه
و نقاشیم هم نصفه کاره مونده پس نمیتونم بزارم برم
اما
اما دلم میخواد باهات دوست بشم
چرا نمیای مدل نقاشی من بشی هوم؟
اما نقاش بدون این که خودش بدونه کلمه جادویی یونگی رو به کار گرفته بود!
"دوست"
برای یونگی که از ابتدای زندگیش نمیدونست تنها نبودن چه معنایی داره دوست کلمه یی بود که به تنهایی میتونست اون رو مجبور به هر کاری بکنه!
برای یونگی"دوست" یک کلمه غریبه و نا اشنا بود
کلمه یی که هیچ وقت حسش نکرده بود و با شنیدنش فقط میتونست یک نفر رو تصور کنه
یک نفری که حالا, حتی اونم پیشش نبود!
- اما م.من بلد نیستم
- لازم نیست کاری بکنی یونگی
فقط کافیه روزها بیای و بشینی زیر درخت مورد علاقت
کیک پرتقالی بخوری و با گل های بابونه تاج گل درست کنی
این منم که باید زیبا ترین خلقت جهان رو به تصویر بکشم!
- ز. زیبا ت.ت ترین خلقت جهان؟
- اره،
تو!
حرف های اون نقاش چی داشت که باعث شده بود گونه های سفید یونگی حالا گلبهی رنگ بشن؟
اصلا اون غریبه کی بود که این قدر راحت مچ دست ها و قلب یونگی رو در کسری از ثانیه به تصرف خودش در اورده بود؟
یونگی با سردرگمی، خجالت و دست و پاهایی که گم کرده بود سرش رو پایین انداخت و ضعیف گفت: ک.کیک پرتقالی میخوری؟
هوسوک به این واکنش یونگی خندید و با قهقهه گفت: معلومه که میخورم
ببینم کیک هات توی اون ظرف زرد رنگن؟
- او.اوهوم
یونگی سرش رو تکون داد و هوسوک مچ دست های پسر رو که خیلی وقت بود میون انگشت هاش زندانی کرده بود ازاد کرد تا بتونه درب ظرف رو باز کنه
- ه.هی!
نگاه کن
د.د.دستام رو رنگ.گ.گی کردی
نقاش که تازه متوجه اشتباهش شده بود با شرمندگی خندید: اوه متاسفم
یادم نبود دست هام رنگیه!
اما خدای من
اینجا رو ببین!
اون رنگ ها چقدر روی پوست سفید تو زیبا تر به نظر میرسن...!


spring dayWhere stories live. Discover now