6

471 137 11
                                        

بیست و پنجم اپریل2010 :

- این...
برای منه؟
- اره چ.چون تو گفتی هیچ وقت ماهی ق.قرمز نداشتی منم اینو ب.برات گرفتم و اوردم
- اوه خدای من
ازت مچکرم یونگی
این بهترین هدیه عمرمه
- ب.باید ازش خ.خ.خوب مراقبت کنی ت.تا زنده بمونه
- قول میدم خیلی خوب ازش مراقبت میکنم
- هوم...
نقاش لبخند زد
از همون لبخند های قلبی شکل
کیسه شفافی رو که درونش تا نصفه اب بود و بعد یه ماهی قرمز کوچولو، از یونگی گرفت و با زوق نگاهش کرد:اسمش چیه؟
- ن.نمیدونم
مال توعه
خ.خ.خودت ب.براش اسم بزار
- خب اون خیلی کوچولو و خوشگه...
پس اسمشم ماهی قرمز کوچولوعه!
- ت.تو فقط اسم ک.کتاب مورد علاقت رو روش گذاشتی!
هوسوک خندید و با قهقهه گفت:همین طوره
مثل این که توی اسم انتخاب کردن استعداد ندارم!!
- م.م.مربای تمشک اوردم
یکم. م.میخوری؟
- البته که میخورم
- پس برو دست های ر.رنگیت رو ب.بشور که با این د.دست ها خ.خ.خبری از ساندویج مربایی نیست
هوسوک با شیطنت احترام نظامی داد و با خنده گفت:چشم قربان!

....................................

- میگم...
م.میخوایی این شیشه مربای خالی رو ب.ب.بشورم تا ماهی قرمز ک.کوچولوت رو بندازی توی این؟
- اوه واقعا لطف میکنی یونگی
این جوری وقتی بخوام ببرمش اسیب نمیبینه
- هوم
هوسوک اروم به یونگی که داشت تلاش میکرد ظرف شیشه یی مربای تمشک رو توی اب رود بشوره نزدیک شد
با خودش فکر کرد که چقدر دلش میخواد گریه کنه!
چقدر نمیخواد بره و در عین حال باید بره!
چقدر سخت بود ترک کردن بهشت زندگیش!
- فردا...
کار این تابلو تموم میشه
- م.م.من فردا نمیام هوسوک!
ته دل نقاش با این حرف ریخت:نمیای؟
یعنی چی که نمیای؟
- نمیام ت.تا اون ت.ت.تابلو نصفه کاره بمونه!
ت.تا مجبور ب.بشی برگردی
ب.بیای و نقاشیت رو تموم کنی!!
- معلومه که میام
میام و تمومش میکنم
یونگی ظرف شیشه یی رو به دست هوسوک داد:ب.بیا
ماهیت رو ب.ب.بنداز توی این
نقاش اما تحمل نکرد
دیگه نمیتونست
پس در کمتر از ثانیه یی دست هاش رو دور تا دور بدن ظریف یونگی پیچید و سرش رو توی گردن سفیدش قایم کرد
با صدای خفه یی گفت:دلم برات تنگ میشه
ولی یونگی جوابی نداد بلکه لرزش شونه هاش و صدای هق هقش که بلند و بلند تر میشد غمالود ترین جوابی بود که نقاش میتونست بشنوه!

-----------

- یونگی...
یه روز
وقتی دوباره این درخت شکوفه بده
وقتی روز بهاری از راه برسه...
دوباره همو میبینیم!
تا اون موقع همین جا منتظرم بمون!
...

spring dayOnde histórias criam vida. Descubra agora