03

376 68 5
                                        

آرام پیش بیا
زیرا که من زنده‌ام برای در انتظار تو بودن
و تپش‌های قلبم
جز برای قدم‌های تو نیست[1]
                   
شب چند ساعتی بیشتر خوابش نمیبره و صبح خیلی زود از جا بلند میشه. تمام مدت به حرف‌های مباشر و نقشه‌های خودش فکر می‌کنه. می‌دونه که با وجود نداشتن اعتماد به دشمن مجبوره ریسک کنه و این کارو انجام بده. بهتره از اینِ که هیچ کاری نکنه.
توی همین افکار هست که بعد از چند تقه‌ای که به در می‌خوره سول به داخل اتاق میاد. تهیونگ این بار لباس به تن داره اما سول با دیدنش باز هم لبخند خجالت زده‌ای می‌زنه. ظرف و پارچه تمیز رو روی میز قرار میده. بعد از تعظیمی کوتاه به حرف میاد.
سول- ب‌بخشید دیر شد ارباب! صبح در حال رسیدگی به زخم‌های پرنس یونگ بودیم! برای همین...
تهیونگ با لبخندی مصنوعی سری به نشانه‌ی فهمیدن تکان میده.
تهیونگ- ممنون.
سول دوباره تعظیم کوتاهی می‌کنه و در حالی که مردد هست به سمت در میره، اما در میانه راه انگار که پشیمان شده باشه و نتونه طاقت بیاره، دوباره به سمت تهیونگ می‌چرخه و تند و شتاب‌زده به حرف میاد.
سول- ارباب! لطفا امروز مراقب خودتون باشید!
برای پیدا کردن جواب ابرویی بالا میندازه.
تهیونگ- متوجه نشدم!!
سول با همان تردیدی که در رفتار و لحنش مشخصِ، سعی می‌کنه دست و پا شکسته توضیح بده.
سول- شاید... درست نباشه که... اینارو به شما بگم! اما بهتره که بدونید... بعد از اون اتفاقاتی که شبا برای پرنس یونگ میفته... همیشه فرداش... تلافیش رو سر بقیه درمیارن! ب‌ب‌برایِ... همینِ که...
با صدای پایین‌تری ادامه میده.
سول- همه‌ی خدمه‌ی کاخ از ایشون... متنفرن! چون کسی نیست که ارباب اذیتشون نکرده باشه!
اخم‌های تهیونگ درهم گره میخوره. چهره‌ی درهم و ترسان دختر جوان اذیتش می‌کنه.
تهیونگ- اون... چی کار می‌کنه؟
سول- بله؟؟
تهیونگ- منظورم اینِ که پرنس دقیقا با بقیه چی کار می‌کنه؟
صدایِ دختر جوان رنگ و بوی بغض‌آلودی به خود میگیره.
سول- اوه! هر کاری ارباب! هر کار چندش‌آوری که فکرش رو بکنید! همین چند وقت پیش... یکی از خدمه‌ی دختر و... یه روز بی دلیل دست و پاش رو میبندن و توی یه وان پر از جک و جونور میندازنش... از اون روز به بعد دختره‌ی بی‌چاره دیوونه میشه... تازه از قصرم میندازنش بیرون... دیگه بعد از اون... نمی‌دونم چه بلایی سرش اومده! میگن انگار یه جورایی سر به نیستش کردن تا کسی نفهمه پرنس چی کار کرده! بیشتر ما از بچگی اینجا هستیم و اجازه نداریم از قصر خارج بشیم!
تهیونگ به این فکر می‌کنه که سول کم‌کم داره بدون لکنت حرف میزنه و انگار شجاعت عجیبی پیدا کرده.
تهیونگ- تا حالا تو رو هم اذیت کرده؟
چشم‌های سول از وحشت گرد میشه.
سول- ب‌بب‌ببخشید ارباب! من باید برم.
بعد از تعظیمی سریع به سرعت به سمت در میره و از اتاق خارج میشه. با این حرکات شتاب‌زده تهیونگ مطمئن میشه که سول هم به نوعی اذیت شده و احتمالا یادآوری آن خاطرات باز هم دختر بی‌چاره رو اذیت میکنه. آه عمیقی می‌کشه و به تخت تکیه میده.
تهیونگ- دیوانه کننده‌اس! چطور میشه یه لحظه باعث بشه دل آدم براش بسوزه و درست لحظه‌ی بعد تا حد مرگ حال آدمو بهم بزنه! در هر صورت به هر دلیل و بهانه‌ای... اون یه احمقِ نفرت‌انگیزه! به خاطر تلخی‌های زندگی خودش سعی می‌کنه اطرافیانش رو آزار بده! چنین حقی نداره.
دستی به صورتش می‌کشه و با چشم‌های باریک شده به روبه رو خیره میشه.
تهیونگ- پس امروز قراره یه بلایی سر یکی بیاره!
با لحن و قیافه‌ای راسخ ادامه میده.
تهیونگ- اما من چنین اجازه‌ای بهش نمیدم! هر طوری شده جلوش رو میگیرم! در هر صورت اون از قبل اوضاع جسمی زیاد خوبی نداشت و... با کتکی هم که دیشب خورد موندم امروز واقعا می‌تونه سرپا بشه؟؟
با فکر کردن به بدن لاغر مردنی پرنس یونگ سری به نشانه‌ی منفی تکان میده.
تهیونگ نمی‌دونه چه موقع می‌تونه به دیدن او بره. پا در هوا بین رفتن یا نرفتن به اتاق پرنس مانده. هنوز چند ساعتی نگذشته که صدای فریادی از اتاق یونگی باعث میشه تردید رو کنار بذاره و به سرعت از اتاق خارج بشه. به محض خروج در اتاق یونگی رو می‌بینه که باز و یکی از خدمه‌ی مرد به بیرون از اتاق پرتاب میشه. قبل از اینکه تهیونگ بتونه عکس‌العملی نشان بده یونگی رو می‌بینه که با چهره‌ای برافروخته تلو‌تلو خوران بیرون میاد. مشخصِ که مست کرده و انگار مستی زیاد باعث شده چیزی از دردِ بدنِ آش و لاشش متوجه نشه.
یونگی- تو موش کثیف... جرات می‌کنی برای من تعیین تکلیف کنی! آره؟! خوبه... دیگه یکی یکیتون واسِ من آدم شدین! نشونت میدم... به همتون نشون میدم!
تلو‌تلو خوران به سمت خدمتکار جوان که پسر کم سن و سالی هست میره. پسر از ترسش روی زمین مچاله شده و با صدایی پایین مدام التماس و معذرت خواهی می‌کنه.
خدمتکار- ارباب! خواهش می‌کنم... ببخشید...
یونگی بی‌توجه به تهیونگ که هاج و واج نگاهش می‌کنه، به دو سربازی که همیشه جلوی در اتاقش هستن دستور میده پسر رو بلند کنن و به دنبالش بیارن. تهیونگ نمی‌دونه چطور می‌تونه جلوی اتفاقی که داره پیش میاد رو بگیره. یونگی با قدم‌هایی نامنظم جلوتر راه میره و دو سرباز پسر بی‌چاره رو که هنوز در حال التماس کردنِ با خودشون روی زمین می‌کشونن. خودش رو به یونگی می‌رسونه و در کنارش قدم بر می‌داره.
تهیونگ- داری چی کار می‌کنی... پرنس؟؟
یونگی از میان چشم‌های خمار و باریکش نگاه گنگ و نامفهومی به تهیونگ میندازه. یک جورهایی انگار تهیونگ رو به یاد نمیاره اما به یکباره لبخند می‌زنه و یک دستش رو دور گردن تهیونگ میندازه جوری که باعث میشه تهیونگ کمی به سمت پایین متمایل بشه تا هم قد به نظر بیان.
یونگی- آه تویی! خوبه! بیا! قراره یه نمایش عالی ببینیم! تو هم حتما خوشت میاد!
دلش میخواد دست یونگی رو همونجا بشکنه تا دیگه اینجوری ازش آویزان نشه اما خیلی جلوی خودش رو میگیره تا خشم و نفرتش رو سرکوب کنه.
تهیونگ- صبر کن...!
سعی می‌کنه یونگی رو متوقف کنه، اما فایده‌ای نداره. نمی‌تونه بیش از این بهش فشار بیاره. نمی‌خواد دوباره عصبانیش کنه.
بالاخره به فضای بیرون از محوطه‌ی کاخ می‌رسن انگار که بقیه از قبل می‌دونن قراره چه اتفاقی بیفته. یک صندلی مخصوص یونگی در قسمتی از فضای خالی قرار دادن.
یونگی بالاخره تهیونگ رو ول می‌کنه و روی صندلی ولو میشه. سربازها پسر جوان رو با دو متر فاصله روبه‌روی یونگی دو زانو روی زمین مینشونن. پسر از ترس به خودش می‌لرزه انگار که او هم می‌دونه قراره چه اتفاقی بیفته. یونگی در حالی که به خاطر مستی حتی سرش هم با حرکاتی نامحسوس و ریز اینور و آنور میشه، یک زانوش رو بالا میاره و جوری میشینه که بتونه آرنج دست چپش رو به زانوش تکیه بده و بعد همان مشتش رو اهرم صورتش کنه. توی آن حالت با نگاه خمار و براقش درست مثل یک گرگِ زخمی به پسر بی‌چاره خیره میشه. تهیونگ درمانده به تمام تحرکاتی که داره اطرافش اتفاق میفته نگاه میکنه. انگار همه آماده هستن تا یک اتفاق عادی و تکراری رو ببینن. نمی‌فهمه چرا هیچکسی جلوی این پرنس دیوانه رو نمی‌گیره؟ چطور انقدر آزادش میذارن تا هر بلایی دلش خواست سر خدمه‌ی بیچاره‌ای که دستشون به هیچ کجا بند نیست بیاره؟ باید همین دیشب راجع به این مسئله با مباشر حرف میزد اما آن دلسوزی مسخره و احمقانه باعث شد تا چنین نکات مهمی رو نادیده بگیره.
یونگی- شروع کن...
اشک‌های پسر جوان سرازیر میشن.
خدمتکار- سرورم! تورو خدا... غلط کردم.... ارباب...
یونگی با لحنی کشدار و خالی از هر احساس به میان لحن ملتمس پسر جوان میپره.
یونگی- آه خفه شو! نگفتم که حرف بزن!
خدمتکار- ارباب...
یونگی- اگه می‌خوای زبونت رو از دست بدی به حرف زدن ادامه بده!
پسر جوان که میدونه قطعا چنین اتفاقی میفته به جای استفاده از کلمات با ناله کردن به التماس‌هاش ادامه میده.
یونگی- خوبه! حالا شروع کن... نه نه... این نه... لباسات... اول لباسات رو در بیار...
خدمتکار- ا...اا...ارب...
یونگی- شششش!
پسر با هر سختی که هست از روی زانوان لرزانش بلند شده و می‌ایسته. بعد از مکثی با دست‌هایی که به سان بید می‌لرزن یکی‌یکی لباس‌هاش رو درمیاره. تهیونگ وقتی می‌بینه انگار واقعا داره یه همچین اتفاق مسخره‌ای رخ میده بالاخره دخالت می‌کنه.
تهیونگ- صبر کن!
پسر متوقف میشه و نگاه ملتمسش رو به تهیونگ می‌دوزه. جوری که انگار با نگاهش به تهیونگ التماس می‌کنه کمکش کنه.
تهیونگ- دارید چی کار می‌کنید؟
یونگی از همان زاویه‌ای که نشسته از گوشه‌ی چشم نگاهی به تهیونگ می‌کنه. یکدفعه انگار که چیز جالب تری پیدا کرده باشه چشم‌هاش برق می زنن. لبخند خاصی می‌زنه.
یونگی- اوه! تو نمی‌دونی! آره تو نمی‌دونی... تو جدیدی! محافظ عزیز من! همین چیزی که می‌بینی... ازش میخوام که لخت بشه...
تهیونگ سعی می‌کنه لحن و رفتارهای اعصاب خردکنِ یونگی رو نادید بگیره و روی نجات دادن آن پسر تمرکز کنه.
تهیونگ- که چی بشه؟؟
یونگی- چی بشه؟ معلومه... دارم تنبیهش می‌کنم. تو...
لحنش به سرعت رنگ و بوی دیگری پیدا می‌کنه و ترسناک میشه.
یونگی- یه جورایی داری دخالت می‌کنی و کم‌کم میری رو اعصابم... پس ساکت شو و فقط نگاه کن... و لذت ببر!
رو به پسر جوان فریاد می‌زنه.
یونگی- هِی تویِ احمق چرا دست نگه داشتی! ادامه بده...
تهیونگ- یه همچین چیزی برات لذت‌بخشِ؟!
دوباره به تهیونگ خیره میشه. احساسی که توی چشم‌هاش هست اذیتش می‌کنه.
یونگ- آره! باید برای تو هم باشه. چون تو هم مال منی!
میخواد دوباره به سمت خدمتکار نگاه کنه که صدای محکم و رسای تهیونگ با آن لحن دستوری باعث میشه بی‌حرکت بمونه.
تهیونگ- تمومش کن!
برای چند ثانیه سکوت سنگینی فضای اطراف رو پُر می‌کنه.
یونگی- الان چی گفتی؟!
تهیونگ- این دیوونه بازی رو تموم کن! این پسر مگه چی کار کرده که مستحق این همه تحقیرِ؟ حتی اگه کاری هم کرده باشه به عنوان یه اشراف‌زاده حتی جانشین حق نداری اینطوری باهاش رفتار کنی!
یونگی- زیاد حرف زدی حوصله‌ی اینکه جواب همشو بدم ندارم.
باز هم چشم‌هاش برق می‌زنه و جوری که مشخصِ داره حسابی از فکر و خیال‌های خودش لذت میبره ادامه میده.
یونگی- بیا یه کاری کنیم... چطوره تو به جای این پسر لخت بشی و برای ساعت‌ها اینجا توی این سرما در حالی که سربازهای من آب یخ روی بدنت میریزن وایسی... اون وقت من بی‌خیال این بچه میشم و میذارم که بره. هوم؟؟؟
تهیونگ به چشم‌های از اشتیاق گرد شده‌ی یونگی خیره میشه. با تمام خشم دندان‌هاش رو روی هم می‌سابه و صدای برخوردش رو خوب میشنوه. دلش میخواد سر یونگی فریاد بزنه و هر چی از دهنش درمیاد بگه، اما به یاد حرف‌های مباشر میفته. اینطور که معلومه اینجا واقعا عرصه‌ی تاخت و تاز دیوانه بازی‌های این پرنس مست احمق هست. نمی‌تونه جور دیگه‌ای جلوی این ماجرا رو بگیره. یا باید بی‌خیال بشه و اجازه بده به تحقیر آن پسر بی‌چاره ادامه بدن یا اینکه کاری که یونگی گفت رو انجام بده. نگاهش به سمت پنجره‌های کاخ میفته. سرهای کنجکاو زیادی دیده میشه. اکثرا دختران خدمه هستن که با قیافه‌هایی وحشت زده شاهد ماجران. چشمش به چهره‌ی گریان سول میفته. توی نگاهش چیزی هست، انگار که داره به تهیونگ التماس می‌کنه کاری نکنه. تهیونگ فکر می‌کنه انقدر بدبخت و حقیر شده که حتی این دختر رعیت هم داره اینجوری براش دلسوزی می‌کنه. میخواد نگاهش رو بگیره که برق چشمان مباشر از پشت پنجره‌ی اتاق میخکوبش میکنه. حتی او هم از دور تنها نگاه می‌کنه و کاری نمی‌کنه.
یونگی- منو زیاد منتظر نذار... عزیزم!
محکم پلک‌هاش رو روی هم فشار میده و سعی می‌کنه از آن حس مور‌مور شدن و نفرتِ زیر پوستِ تنش کم کنه. اما فایده‌ای نداره. به شدت بدش آمده و دلش میخواد بالا بیاره. کاش قدرت این رو داشت که یک مشت به صورت این پرنس درست جای همان کبودی قبلی بزنه و آن پسر بی‌چاره رو با خودش از اینجا ببره.
یونگی- خیلی‌خب باشه! متوجه شدم!
با اشاره به پسر ادامه میده.
یونگی- تو.... زود باش! اونم دربیار...
پسر که از کمک تهیونگ نا امید شده و الان فقط لباس‌های زیرش رو به تن داره با شدت گرفتن گریه‌اش دست پیش میبره تا شلوار سفیدِ زیرش رو دربیاره که صدای رسای تهیونگ متوقفش می‌کنه.
تهیونگ- انجام میدم.
یونگی- چی؟!
تهیونگ- بذار اون بره... من به جاش این کارو می‌کنم.
چشم‌های یونگی برقی از سر ذوق پیروزی می‌زنن و لب‌هاش به خنده باز میشن. شنیدن صدای هیجان زده‌ی یونگی که مشخصِ داره حسابی  لذت میبره، بیش از پیش اعصاب تهیونگ رو بهم میریزه. دست‌هاش برای اینکه حرکتِ بدونِ فکری انجام نده مشت میشن.
یونگی- اوه! چه نمایشِ جذابی! داره خیلی خوشم میاد شبیه یکی از نمایش‌های دراماتیکی شده که چند وقت پیش دیدم... چی بود؟ اوممم... اسمش یادم نمیاد! تو نقش یه جوانمرد رو داری! آه... اگه جای این احمق یه دختر بود بیشتر شبیه میشد! در هر حال... خیلِ‌خب... برو اونجا...
تهیونگ بعد از مکثی کوتاه، سر به بالا بدون اینکه چیزی در ظاهر بروز بده به سمت پسر میره. در میان نگاه‌های متعجب سربازان، کمکش می‌کنه بلند بشه. از درون انقدر نابود هست که توجهی به نگاه قدردان پسر نمی‌کنه. پسر جوان به محض اینکه روی پاهاش می‌ایسته با اشاره‌ی یونگی که بهش میگه از جلوی چشم‌هاش بره، لباس‌هاش رو از روی زمین جمع می‌کنه و تقریبا پا به فرار میذاره. تهیونگ به دور شدن پسر خیره میشه و آب دهانش رو به زور قورت میده. توی ذهنش تکرار می‌کنه. "ارزشش رو داره!"
یونگی- منتظر چی هستی؟!
به لباس‌ها اشاره می‌کنه.
یونگی- دربیار...
تهیونگ سعی می‌کنه تمام چشم‌هایی که اطرافش هست رو نادیده بگیره. به خودش میگه کسی اینجا نیست، این مثل وقتی هست که توی اتاق خودش تنها هست و لباس‌هاش رو درمیاره. هیچ‌وقت حتی به خدمه هم اجازه نداده بدنش رو کاملا لخت ببینن. ظاهرا اشتباه می‌کرده و باید ازشون کمک می‌گرفته، شاید اینجوری کمتر این احساس عذاب‌آور لعنتی رو تحمل می‌کرد. آرام‌آرام لباس‌هاش رو درمیاره. به محض اینکه نیم تنه‌ی بالا لخت میشه حس می‌کنه تمام آن چشم‌ها دارن بدنش رو تیکه پاره می‌کنن. یونگی هنوز با ژستی خاص روی صندلی نشسته و خیره نگاه می‌کنه در حالی که مشتش رو به دهانش فشرده و چشم‌هاش باریک شده. تیله‌های سیاه چشم‌هاش هنوز برق می‌زنه. صورتش جدی‌تر از همیشه به نظر می‌رسه. تهیونگ به سمت شلوارش دست میبره، مکثش انگار طولانی‌تر از همیشه به نظر می‌رسه. فکر می‌کنه نباید از خودش ضعف نشان بده اگه قبول کرده این کارو انجام بده باید تا آخرش پیش بره و تاوانش رو بپردازه. تاوان بی لیاقتی‌های پدر بی‌عرضه‌ی خودش، تاوان نجان دادن مادر و برادر کوچکتر و مردم سرزمینش، تاوان...! چرا همیشه باید خودش رو سپر بلای بقیه بکنه و جای آنها تاوان بده؟ اعتراف می‌کنه که در واقع همه‌ی اینها تقصیر خودشِ. داره تاوان قلب و احساساتش رو میده.
همانطور که تهیونگ روی شلوارش مکث کرده، چشم‌های یونگی روی بدن نیمه لختِ او قفل شده. با خودش فکر می‌کنه به خاطر مستی حتی توی این هوای سرد داره از درون آتیش می‌گیره. اصلا همه این‌ها به خاطر آن شراب قرمز لعنتی پیش آمد. وقتی شراب بیشتری از آن خدمتکار جوان بی‌عرضه خواست، او به جای اینکه فرمان ببره نافرمانی کرد و گفت دستور گرفته تا حد مشخصی برای پرنس شراب بیاره، و بعد تمام این ماجرا پیش آمد. یونگی زیر چشمی نگاهی به سربازهای اطراف می‌کنه. نزدیک ترین سربازها دو سرباز شیفت روز جلوی در اتاق خودش هستن. برای یک لحظه حس می‌کنه لبخند کج یکی از آنها رو آن هم وقتی به سینه‌های تهیونگ خیره شده دید. مشتش رو بیشتر به لب‌هاش میفشره. جای مشتش رو عوض می‌کنه و روی گونه نزدیک چشم چپش میذاره. دوباره به تهیونگ خیره میشه. به همان چشم‌هایی که انگار می‌تونه ازشون صدای شیطان‌‌کُشِ موسیقی کلیسایی رو به وضوح بشنوه. تپش‌های قلبش سریع‌تر و کوبنده‌تر میشه. با حرکت دست‌های تهیونگ متوجه میشه او میخواد تنها چیزی که به تن داره یعنی شلوارش رو دربیاره که صدای یونگی بی اراده به یکباره بالا میره.
یونگی- صبر کن!
چشم‌هاشون درهم قفل میشه. یونگی کمی مکث می‌کنه. نمیخواد با صدای لرزان حرف بزنه. نمیخواد کسی متوجه‌ی آشوبِ درونِ وجودش بشه.
یونگی- تا همی...
کسی به میان کلامش میپره.
لویی- هی یونگ! می‌بینم که باز نمایش جدید راه انداختی!
لویی و الکس رو می‌بینه که سوار بر اسب فاصله‌ی کمی باهاش دارن. به خودش لعنت میفرسته که چرا تا این حد غرق فکر و خیال شده که متوجه‌ی نزدیک شدن این دو احمق نشه. عصبی‌تر از قبل میشه. دلش نمیخواد آنها محافظش رو توی این وضعیت ببینن. اما صبر کن! چرا نباید چنین چیزی بخواد؟ چرا انقدر روی بدنِ لختِ این پسر حساس شده؟ اصلا چرا همه‌اش داره به همچین چیزایی فکر می‌کنه؟ گیج میشه. فقط می‌دونه که اونا حق ندارن چیزی ببینن. هیچ کسی حق نداره حتی این سربازهای احمق، اون برای خودشِ! برای خودش؟؟ حس می‌کنه باید تمامش کنه. باید از اینجا بره.
الکس- اگه یه همچین چیزیه باید مارو هم خبر می‌کردی! انقدر تنها‌تنها...
یونگی- خفه‌شو!
برای چند ثانیه سکوتِ سنگینی شکل میگیره. یونگی به سرعت از روی صندلی بلند میشه و انگار که مستی از سرش پریده باشه، در حالی که درد بدنش باعث اخم درشتی توی چهره‌اش شده، با چند قدم بلند روبه روی تهیونگ قرار می‌گیره.
لویی- چی گفتی!!
توجهی به صدای عصبانی برادرش نداره و مردمک چشم‌هاش درون چشم‌های نافذ تهیونگ قفل میشه. خشم و نفرتِ درونِ نگاهِ او اذیتش می‌کنه. چرا یکی مثل این پسر که خودش پرنس بوده باید به خاطر یک رعیت خدمتکار به درد نخور چنین کاری بکنه؟ آن هم در حالی که خودش تو شرایط زیاد خوبی نیست. نقش بازی می‌کنه یا واقعا این شخصیت خودشِ؟
یونگی- برو تو اتاقت!
لویی از روی اسب پایین آمده، قصد داره به سمت یونگی یورش ببره که الکس هم به سرعت از روی اسب پایین می‌پره و جلوش رو میگیره. تهیونگ که همچنان نگاه سرد و یخبندانش خیره درونِ چشم‌های نافذِ یونگیِ، به خوبی صدای زمزمه‌های الکس رو میشنوه.
الکس- ولش کن... دیوونگی نکن! اون الان مسته!
لویی- باید حالیش کنم!
الکس- احمق نشو! اگه اینجوری کاری کنی پدر به حسابت می‌رسه! اینجوری نه... جلوی همه نه...
تهیونگ مطمئن میشه با وجود نفرتی که مباشر گفت اما آن نیمه‌ی دیگر لیوان یعنی عشق باعث میشه پرنس یونگ در برابر تمام فرزندان دیگر قدرت بیشتری داشته باشه، طوری که آنها برای تلافی نتونن هیچ کاری بکنن و احتمالا برای همین دست به کارهای پشت پرده و کثیف دیگه‌ای میزنن. به خودش میگه "شاید لازم نبود براش دلسوزی کنم. این احمق همه چی داره اما بلد نیست ازشون استفاده کنه. فقط همه چیزو به گند وکثافت می‌کشه!"
لباس‌هاش رو از روی زمین بر می‌داره برخلاف خدمتکاری که با بدن لرزان فرار کرده بود، بدون اینکه خم به ابرو بیاره سر به بالا، سینه به جلو، با اعتماد به نفسی باورنکردنی جوری که حتی برادران پرنس یونگ هم متعجب خشکشان میزنه، به سمت ورودی کاخ قدم بر‌می‌داره. یونگی به کمرِ برهنه‌ی تهیونگ که دور و دورتر میشه خیره میمونه. برای اولین بار در طول زندگی چیزی درونِ سینه‌اش می‌جوشه، مثل چشمه‌ای که تازه سر باز کرده، از قلبش شروع میشه و تمام بدنش رو دربر می‌گیره. کرختی و احساسی عجیب که تا به حال تجربه نکرده بود. مخلوطی از تمامی احساسات لذت بخش و نفرت انگیز، عجیب ترین حسی که نمی‌تونه توصیفش کنه و ازش سر درنمیاره. میلِ به لمس کردن و داشتن!
بی‌توجه به قیافه‌های پر از نفرت برادرانش به سربازها دستور میده کمکش کنن تا به داخل بره. می‌دونه حالا که مستی پریده و درد هر لحظه داره بیشتر و بیشتر میشه نمی‌تونه به تنهایی خودش رو به اتاق برسونه. خصوصا با کرختی که توی بدنش حس می‌کنه. برای یک لحظه فکر می‌کنه کاش می‌تونست با وجود تمام مشکلات مثل آن لعنتی خودش به تنهایی با اعتماد به نفس احمقانه‌ای که به نظرش زیباترین چیز ممکن بود به اتاقش برگرده.
* * * * *

DARKWhere stories live. Discover now