این پارت دهنم سرویس شد😐
مرسی از کامنت ها و ووت ها🥳
ووت ۲۰
کامنت ۸۰
بیشتر بشه پارت بعدی رو همون چند ساعت بعدش می ذارم😙
جواب یه سری کامنت ها اسپویل حساب می شه و مجبورم ندم
چون من نویسنده ی این فف نیستم جواب یه سری سوال ها رو نمی دونم😐😂
نویسنده دو پایان متفاوت برای این فف نوشته! جفتش رو بذارم؟😐
💙💚
🏳️🌈
•
[فلش بک]
با لبخندی که به لب داشت، آخرین لباسش رو داخل ساک گذاشت و زیپش رو بست. باورش نمی شد لویی با مادرش صحبت کرده تا هری رو با خودش به شهرشون ببره، هرچند فقط برای تعطیلات تابستونی اما همین هم برای اون پسر کافی بود.
با شنیدن صدای باز شدن در، سرش رو بالا گرفت و با دیدن اخمی که روی چهره ی پدرش بود لبخندش خشک شد. جک در رو بست و به سمتش قدم برداشت، با اخمی که بین ابروهاش بود روی تخت نشست و به اطراف اتاق هری نگاه انداخت و لحظه ای بعد به چشم های پسرش خیره شد.
" چرا لویی همچین درخواستی رو کرد؟"
هری با دست های لرزونش به ساک جلوی پاهاش چنگ زد و شونه هاش رو بالا انداخت.
" باور کنین نمی دونم، من از هیچی خبر نداشتم."
جک به ساکی که جلوی پاش بود زل زد و به هری اشاره کرد بده دستش، بعد از گرفتن ساک اون رو به آهستگی باز و وسایلش رو با دقت بررسی کرد.
"کتاب دعا کو؟"
هری سریع از روی زمین بلند شد و به سمت قفسه ی کتابخونه اش که پر بود از کتاب های مذهبی و تاریخی رفت، کتاب دعاش رو برداشت و اون رو به سمت پدرش گرفت.
"می خواستم آخر بذارم، اینطوری تو راه می تونم راحت بردارم بخونم."
جک با افتخار بهش نگاه کرد و سرش رو تکون داد.
"آفرین. می دونستی پدر خیلی ازت تعریف می کرد؟ می گفت پسرت یکی از سالم ترین پسرهای اینجاست، منحرف نشده."
هری لبخند فیکش رو تحویل پدرش داد.
"ممنون."
جک بلند شد و محکم زد به شونه اش.
"اونجا هم به این روش ادامه بده، کاری نکن از این که من و مادرت بهت اجازه دادیم تابستونت رو پیش لویی بگذرونی پشیمون بشیم؛ باشه؟"
![Anna! Larry [ AU ] Persian](https://img.wattpad.com/cover/269457580-64-k9688.jpg)