Part 31

392 76 36
                                    

[Hold on /Chord overstreet]
-اون میمیره

دیمن نگاه عاقل اندر سفیهی به پیتر انداخت و دست به سینه شد:نه بابا؟نمیدونستیم خوب شد گفتی
الینا آهی کشید و جلو پرید تا از شروع بحث جدید جلوگیری کنه:بهتر نیست یکم سودمند واقع شین؟این جر و بحثا فایده ای نداره
حرف الینا باعث شد اتیش تو دل دیمن دوباره شعله ور شه:سودمند؟ها؟ اون بچه داره میمیره و هیچکس هیچ کاری نمیتونه بکنه.تمومه

بانی و دریک روی صندلی های ابیه بیمارستان نشسته بودن به قدری تو افکارشون غرق بودن که سر و صدای بتاها حتی ذره ای توجهشونو جلب نکرد

۱۲ ساعت از تموم شدن عمل اسکات میگذشت و با اینکه همه خوب میدونستن نباید زیاد روش حساب کنن اما بازم کورسو امیدی داشتن که اونم باحرفایی که دکتر بهشون گفت خاموش شد

حال ملیسا با دیدن جسم باندپیچی شده ی پسرش بدتر شد و تقریبا از هوش رفت و حالا اونم روی یه تخت توی یکی از اتاق بیمارستان با کلی مسکن به خواب رفته تا بلکه لحظه ای ارامش پیدا کنه

لیدیا،دختر کوچولوی مهربون ،دلسوز و قوی یک ساعتی میشه که بالا سر مادرش نشسته تا پدرش فرصت خلوت کردن با خودشو پیدا کنه و درده غم کشنده ی دفن شده توی قلبشو با اشک ریختن کمتر کنه
دریک از ته دلش میخواست برای همدردی با رفیق قدیمیش کنارش باشه اما...موضوع این بود که حتی نمیدونست برای اینکار باید از چه حرکت یا کلمه ای استفاده کنه
پس اونم بعد از چند دقیقه گوش دادن به درد و دل های پدر درد کشیده و شکسته به جمعی که جلوی در اتاق اسکات تجمع کرده بودن پیوست

همه اعضای باقی مونده ی گله ی متحدین و دوستای اسکات به علاوه خانواده ی ارجنت"به جز عامل این مصیبت که جرارده" تمام ۶ ساعته عمل رو جلوی در اتاق عمل منتظر نشسته بودن و بعد از شنیدن نتیجه ی ناخوشایند ،دریک سعی کرد بچه هارو مجبور کنه که به خونه هاشون برگردن ولی اونا کله شق تر از این حرفا بودن

مخصوصا استایلز که با کلی لجبازی با اون وضع اسفناکش پدرشو مجبور کرد تا اونو به اتاق اسکات ببره
حالا هم نواه دست از پا دراز تر بیرون اتاق وایساده بود در انتظار اینکه حرفای دو دوست چندین و چن ساله تموم شه تا استایلز هم کمی استراحت کنه
گرچه چشمش اب نمیخورد اصلا اتمامی وجود داشته باشه.هرچی نباشه اونا مثل دوتا برادر پا به پای هم بزرگ شده بودن و بشدت به همدیگه وابسته بودن
میدونست حتی فکر اینکه اسکات اسیب ببینه استایلزو میکشه..چه برسه به اینکه قرار باشه برای همیشه از دستش بده

صبر دریک بالاخره سر اومد و از جا پرید تا استایلزو به اتاقش برگردونه
اما همینکه درو باز کرد متوجه ی رایحه ی عجیبی شد که فضارو پر کرده بود
نگاهشو تو اتاق گردوند که با دیدن رگای سیاه دستای رنگ پریده ی استایلز و همینطور عنبیه ی ابی درخشان چشماش مچشو گرفت

He's My WolfWhere stories live. Discover now