chapter 5

102 28 15
                                    

                       (شروع تنهایی من)

دکتر- بیمار الان قادر به پاسخگویی نیست در شرایط مناسبی به سر نمی‌بره اگر امکانش هست لطفاً در زمان دیگه تشریف بیارید اینجا...

مگه چه اتفاقی افتاده که دوتا مأمور آمدن اینجا؟؟ از استرس نمی‌دونم باید چیکار کنم واقعا چه بلای سر من آمده.

من دارم دنبال جواب سوالی می گردم که حتی جوابی براش ندارم هیچی به خاطر نمی آورم
هر چقدر هم به مغزم فشار میارم فایده ای نداره خالی از هر خاطره‌ای هست چقدر حس بدی هست انگار گم شدم.

مأمور پلیس رو به دکتر کرد و گفت:«متوجه ام ولی باید پرونده رو کامل کنیم تا بتونیم پیگیری‌های لازم رو انجام بدیم تا الان شاهدی که واقعا می‌تونه به ما کمک کنه خانم شارما هست پس اجازه بدید ما چند سوال بپرسیم شاید چیزی دست گیرمون شد.»

شاهد؟؟دارن از چی صحبت میکنن مگه چه اتفاقی افتاده برام که اصلا به خاطر نمیارم هیچی رو...
همش بدبختی پشت بدبختی...
زندگی منم شده مثل هفت خان رستم، هی روزگار

نگاهی به دکتر انداختم حرفی برای گفتن نداشت دیگه کم آورده بود خواست متقاعد شون کنه ولی راهی از پیش نبرد نمی‌دونم چرا انقدر اصرار داره که من چیزی رو متوجه نشم؟؟

چهره اش گرفته شد غمی رویه چشماش پدیدار شد
معلوم نیست چه اتفاقی برام افتاده که این آقای دکتر برام احساس ترحم می‌کنه فقط خدا خدا می‌کنم  اتفاق فاجعه باری برام نیفتاده باشه.

نگاهی به آقای دکتر کردم و گفتم:«من واقعا چیزی یادم نمیاد و فکر هم نکنم بتونم کمک چندانی به مامور های پلیس کنم اگه میشه به خانواده ام اطلاع بدید که بیان»

واسه یک لحظه سکوت کردم از بس درگیر اتفاقاتی که برام افتاده بود شده بودم که کاملا خانواده ام رو از یاد برده بودم چرا تویه این مدت نیومدن به بیمارستان چرا هیچ خبری ازشون نیست؟؟

با نگاهی ناراحت و آشفته به دکتر گفتم:«خانواده ام الان کجا هستن؟؟؟ آیا تویه این مدت بهم سر زدن؟؟»

انگار دکتر مونده بود چی جواب من رو بده اینجا دقیقا داره چه اتفاقی میوفته خانواده ام الان کجان؟؟چرا نیومدن پیشم؟؟نکنه اتفاقی براشون افتاده؟؟ آخه تا الان هر طور که شده بود باید خودشون رو به اینجا می رسوندن.

دکتر خواست جواب سوال من رو بده که یکی از مأموران پلیس به من گفت:«ما هم در همین خصوص مزاحمتون شدیم شما و خانوادتون در سانحه آتش سوزی بودید و...»

دکتر پرید وسط حرفش و گفت:«بهتره الان برای بیمار این مسئله رو باز نکنید خودتون دارید می‌بینید
هیچی یادش نمیاد بهتره فعلا برید و در زمانی که بیمار آمادگی داشت بیاید»

Another Way To Save YouDonde viven las historias. Descúbrelo ahora