بیشترین چیزی که نامجون رو در مورد حمله ی زامبی ها آزار میداد، بوی بد بود. یونگی بار ها در مورد این مشکل بهش گفته بود و نامجون کاملا میفهمید، در دنیایی که تموم اعضای خانوادش رو از دست داده و هر روز باید با یک موجود نیمه مرده برای ادامه ی بقا مبارزه میکرد، بهداشت از اولویت اول زندگی خارج میشد.
میتونستن خیلی خوش شانس باشن اگر هر از گاهی به یک چشمه یا رود خونه برخورد کنن تا بتونن از بوی بد بدنشون خلاص بشن.
اما لعنت به این موجودات چندش آور!
به طور دقیق اگر محاسبه میکرد، حدود هشت ماه میگذشت که این بیماری همه گیر به کل جهان سرایت کرده بود و نامجون در طول این مدت زامبی های زیادی رو از داشتن مغز محروم کرده بود.
-انقدر بهش اهمیت نده نامجون، فکر میکنی اون زامبی های لعنتی براشون مهمه که تو چه بویی میدی؟
نامجون در حالی که به یک ساختمان متروکه که کمی دور تر از اون ها قرار داشت خیره شده بود به این فکر کرد که بهتره شب رو همونجا اردو بزنه.
-در ضمن، فراموش نکن که اونا مُردن!
میتونست سنگینیه نگاه یونگی رو درست کنار صورتش حس کنه، اما قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه، با برخورد جسمی به ماشین در حال حرکتشون، از جا پرید. یونگی با سرعت به عقب برگشت تا نگاهی به جاده ی پشت سرشون بندازه و نامجون محکم تر از قبل پدال گاز رو فشار داد.
وقتی که حس کرد به اندازه ی کافی از خطر احتمالی دور شده، نفس عمیقی کشید و رو به یونگی گفت: یک ساختمون اون جلو هست، میتونیم شبو اونجا بمونیم.
یونگی سری تکون داد و به ساختمون نزدیک شدن.
به نظر میرسید که اون ساختمون متروکه یک سوپر مارکت باشه، داخلش تاریک بود. اما هنوز هم به لطف خورشیدی که کم کم غروب میکرد میتونستن داخلش رو از طریق پنجره های بزرگی که داشت ببینن.
بیشتر قفسه ها به هم ریخته و نصف دیگه شون خالی از مواد خوراکی بودن.
تمامیه صندوق های پول شمار خالی شده بودن و نامجون به این فکر کرد که در هر حال توی این موقعیت نیاز به پول دغدغه ی بی اهمیتی به حساب میاد. اون میدونست که نجات جون خودش و تلاش برای بقا از همه چیز مهم تره.
-من میرم عقب ماشینو چک کنم. تو هم برو آتیش رو درست کن.
نامجون نگاهی به یونگی انداخت و گفت: از من میخوای آتیش درست کنم؟
-تو یک انسان بالغ بیستو پنج ساله ای که هر روز داره سر زامبی ها رو میترکونه، اونوقت از آتیش میترسی؟
-من از آتیش نمیترسم.
و با لحن آروم تری گفت: تو برو آتیش رو روشن کن، من میرم یه نگاهی به اطرف بندازم.
دو پسر نگاهی به همدیگه انداختن و یونگی قبل از اینکه سراغ آتیش بره تیکه ای نثار نامجون کرد: باشه. تو برو، لعنتیه بی مصرف!
-من اون کسی نیستم که به خاطر اون حادثه ای که سال 2010 اتفاق افتاد از سرو کار داشتن با آتیش منعم کرده!
سعی کرد به یونگی یادآوری کنه. اما پسر قبل از اینکه نامجون حرفش رو بزنه رفته بود.
یونگی گاهی اوقات میتونست خیلی آزار دهنده باشه.
ESTÁS LEYENDO
NamJin summer pakage
Fanfiction• Name: Namjin Summer Package • Type: One shot • Writer: Various
