در پس نگاهت به دنبال عشقی می گردم که التماس خوانده شدن می کند.
***
هیچگاه علاقه ای به خوردن قهوه ی تلخ آن هم زمان صرف صبحانه نداشت اما ناخودآگاه برای خو گرفتن با مردم کشوری که چهار سال بود در آن زندگی می کرد، به مررو خوردن قهوه ی تلخ صبگاهی جزء عاداتش شد. آن مایع قهوه ای رنگ با بوی تلخ و خاصش بجور ذائقه اش را تغییر داده بود.
قدم های بلندی برمیداشت و از خیابان های باران خورده و درختان نم دار آن هم در اواخر ماه ژوئن لذت می برد. تورین همیشه شهری خاص برایش بود. شهری که در شمال کشور ایتالیا، نزدیک کوه های آلپ و میان چهار رود قرار دارد.
زمانی که تصمیم به مهاجرت داشت به جای اینکه ذهنش سمت شهر های بزرگ و زیبایی همچون رم، میلان و ونیز برود اسیر کوه های آلپ و چهار رود مشهورش شد یا شاید هم آب و هوای متغییرش آن را شیفته خود کرد. به هرحال فرقی نمی کرد که چه چیزی پایش را به تورین کشانده، او در حال حاضر در این شهر نهایت لذت را می برد.
نفس عمیقی در آن هوای تمیز کشید و با دیدن کافه ی کوچک و گرمی که طراحی کلاسیک داشت قدم هایش را تند تر کرد. به اندازه ی کافی برای رفتن به محل کارش دیر کرده بود اما نمی خواست مافین های خوشمزه و قهوه ی گرم کافه ی دوست داشتنی شهر را از دست بدهد برای همین با اینکه می دانست قرار است غرغر های همکارش که با لحجه ی غلیض ایتالیایی اش صحبت می کرد را به جان بخرد بازهم از رفتن به آن کافه صرف نظر نکرد.
البته این را هم اعتراف می کرد وقتی آن دخترک مو کوتاه بامزه با عصبانتی ساختگی اسمش را به طرز خاص و عجیبی تلفض می کرد، دوست داشت. همیشه می گفت "سوکجِین تو آخرش به خاطر اون کافه ی فسقلی کارتو از دست می دی و مجبور می شی بری کف همون کافه رو طی بکشی"
خنده ای کرد و بعد از باز کردن در چوبی قدیمی کافه داخل شد. اولین چیزی که توجهش را به خود جلو کرد بوی قهوه ی درجه یک ایتالیایی بود. با اینکه هر روز به آنجا می رفت، باز هم لذت این بو برایش عادی نمی شد. طبق معمول میز دو نفره ای که در کنار پنجره ی شیشه ای و بزرگ کافه بود انتخاب کرد و جا گرفت. به محض نشستنش پسرک بور و چشم آبی قد کوتاهی با لبخند به طرفش قدم برداشت، "سلام آقای کیم روزخوش."
لبخندی به چهره ی زیبایش زد، "روز توام خوش ساموئل،" تک خنده ای زد، "نمی دونم چرا هر دفعه میای تا ازم بپرسی که چی می خورم!"
ساموئل خنده ی دندان نمایی کرد، "گفتم شاید سلیقتون توی این سه سال تغییری کرده باشه."
سوکجین نفس عمیقی کشید و با همان خنده ی که از روی لب هایش محو نشده بودند دست هایش را در هم حلقه کرد، "یادت باشه من هیچ وقت سلیقم درمورد قهوه و مافین اینجا تغییری نمی کنه."
پسر متفکر سری تکان داد، "حدس می زدم،" لبخند آرامی زد و کمی سرش را خم کرد و با گفتن "سریع سفارش رو میارم" از میز دور شد.
نگاهی به اطراف کافه انداخت و از درون آرامشی را حس کرد. میز های گرد و صندلی های جمع و جوری که از چوب گردو ساخته شده بودند، گوشه گوشه ی کافه را به خود اختصاص داده بودند. با اینکه از ساخت آن میز و صندلی ها مدت زیادی می گذشت اما هر زمان که به آنجا می رفت می توانست بوی چوب گردو را در سراسر کافه حس کند.
کاغذ دیواری های نارنجی رنگ گرمای محیط را دوچندان می کرد. حتی نگاه کردن به آن رنگ نارنجی می توانست سرما را از تنش بیرون کند.
تابلوهای کوچک و بزرگی که تصاویر کوه های آلپ، موزه ها و کلیساهای معروف تورین را به نمایش می گذاشتند از دیوار های نارنجی رنگ آویزان شده بودند.
کتابخانه ی کوچک که کتاب های شعر ها و افسانه های اصیل ایتالیایی را در خود داشت، گوشه ی کافه جای گرفته بود.
در همه جای کافه گلدان های کوچک و بزرگی که از انواع درخچه ها نگه داری می کردند به چشم می خورد. به لطف شاخ و برگ های درخچه ها حتی اگر اواسط زمستان هم به این کافه می رفتی احساس می کردی فصل بهار سر زده به این شهر پا گذاشته.
با گذاشته شدن ماگ شیری رنگ قهوه و ظرف حاوی شیرینی های مافین جلویش چشم از منظره ی دلنشین بیرون کافه گرفت و با لبخند از پسر تشکر کرد.
کمی منتظر ماند تا بخار داغ قهوه فروکش کند. هنگامی که قصد خوردن آن مایع قهوه ای رنگ را داشت آوایی از بیرون کافه به گوشش رسید که باعث شد ماگ را دوباره روی میز بگذارد.
با چشمانی حیرت زده به مردی قد بلند که پلیور نازک شیری و شلوار پارچه ای خاکستری رنگ به همراه کلاه فلت برسر داشت، نگاه کرد.
چیزی که باعث حیرتش شده بود ویولن قهوه ی رنگی بود که در دستان مرد می رقصید و آوای سوزناکی که با هوای نسبتا آفتابی و خیابان های سر زنده تضاد داشت، می نواخت.
پسرکی حدودا 7 ساله با سرهمی آبی رنگش کنارش نشسته بود و با پیانویی دیجیتالی کوچکش همراه مرد همنوازی می کرد.
قطعه که می نواخت قطعه معروف سکرت گاردن بود که بارها در جاهای مختلف به آن گوش سپرده بود اما چیزی در این آوا تفاوت داشت. چیزی که باعث می شد چشمانش بدون هیچ دلیلی نمناک بشوند و در دلش آشوبی بر پا شود. هرگاه به این موسیقی گوش می کرد آرامش سراسر وجودش را در بر می گرفت ولی این بار نه تنها آرامشش را از داده بود بلکه قلبش بیشتر از هر زمان دیگری بی تابی می کرد.
مرد آرشه ی ظریف درون دستش را ماهرانه روی سیم های نازک می کشید و کودک ریز اندام کنارش با انگشتان کوتاه و سفیدش پا به پای آن مرد می نواخت.
دستانش به لرز افتاده و شانه هایش به طرف پایین خم شده بودند.
حتی با قطع شدن صدای موسیقی هم چشم از آن دو نفر نگرفت. مرد سرش را بالا آورد و سوکجین توانست چهره شرقی اش را ببنید.
به طرف پسرک لبخندی زد و سرش را نوازش کرد. پسر لبخند زیبایی بر لب هایش نشاند و مشغول جمع کردن پیانوی کوچکش شد.
ویلونیست که انگار سنگینی نگاهی را حس کرده بود سرش را بالا گرفت و دنبال منبع آن گشت که چشمانش کشیده اش به یک جفت چشم خیس و مغموم افتاد.
سوکجین نگاهش را از چشمانش نگرفت. چنان در دلش غم نشسته بود که برای خودش هم عجیب و غیر منظره به نظر می آمد.
ویولنیست نگاه خیره ی عجیبی به آن دو گوی نمناک انداخت و بعد مدتی نگاهش را گرفت و مشغول جمع کردن وسایلش شد.
با گرفته شدن نگاهش تازه متوجه خیسی صورتش شد. دستش را لرزان بالا برد و با گوشه آستین پیراهن سفید رنگ و تابستانه اش اشک هایش را پاک کرد.
نمی دانست چه چیزی در آن موسیقی بی کلام وجود داشت که باعث برهم خوردن روان همیشه آرامش شده بود. دوباره نگاهی به بیرون انداخت اما دیگر اثری از آن دو ندید. انگار که هیچگاه آنجا حضور نداشتند.
در آوای بی کلامت چه رازی نهفته بود که اینگونه غمش را در دلم نشاند؟
***
"لعنت!"
با گیر کردن گوشه ی تیشرت آستین بلندش به دستگیره ی در و سوراخ شدنش غمگین به آن نگاه کرد. آن تیشرت سبز رنگ یکی از لباس های مورد علاقه اش بود.
لب پایینش را به دندان گرفت و با شانه های افتاده داخل برگشت تا لباسش را عوض کند.
"یه روز تعطیلمااا حالا هر بلایی که قراره توی طول سال برام بیوفته امروز میوفته."
تیشرتش را با پیراهن آبی رنگی عوض کرد و با برداشتن موبایل و کلیدش از خانه بیرون رفت.
برعکس هوای ابری و بارانی سه روز گذشته، امروز خورشید بدون هیچ محافظی وسط آسمان بود.
تابستان های تورین همیشه احساس خوشایندی را برایش به همراه داشت. هوایی که نه خنک بود و نه گرمای هلاک کننده ای داشت.
آجر های استخانی و قهوه ای رنگ ایتالیایی که اکثر خانه های تورین با آن آجرها ساخته شده بودند، زیبایی شهر را دو چندان می کردند. آن آجرهای استخانی رنگ و سنگ های برجسته ای که پیاده رو ها را تشکیل می دادند باعث زنده شدن خاطرات کودکی اش که با شوق و ذوق فیلم های قدیمی ایتالیایی را می دید، می شد.
درختان سر به فلک کشیده اطراف خیابان ها در فصل تابستان عجیب باشکوه به نظر می رسیدند.
لبخندی به دختر بچه ی دوچرخه سوار زد و داخل کافه ی محبوبش شد. میز همیشگی اش کنار پنجره توسط دو زوج جوان اشغال شده بود. چشم گرداند تا جای مناسب دیگری برای نشستن پیدا کند که نگاهش به همان پسر پیانونیست افتاد. این بار سرهمی خاکستری رنگی به تن داشت و با اضطرابی که در رفتارش مشهود بود هر از چندگاهی نگاهی به در ورودی کافه می انداخت. بستنی وانیلی اش به مرور داشت آب می شد اما پسرک توجهی به آن نمی کرد. مضطرب نوک پای چپش را به زمین می کوبید و با انگشتانش گوشه ی میز گرد را خش می انداخت. انگار به سختی جلوی گریه کردنش را گرفته بود.
کافه امروز شلوغ تر از همیشه بود و کسی به آن بچه ی پریشان توجهی نشان نمی داد. خودش هم اگر سه روز قبل آن را درحال پیانو زدن گوشه ی خیابان ندیده بود احتمال داشت متوجه حال عجیبش نشود.
قدم های کوتاه و آهسته ای برداشت و به طرف میز پسرک رفت. هنگامی که روی صندلی روبه رویش نشست. پسر با هیجان سرش را بالا آورد اما با دیدن مرد غریبه ای چشمان درشتش تاریک و ترسیده شد.
از ظاهرش می توانست حدس بزند که هر دو متعلق به یک کشورند اما محض اطمینان زبان ایتالیایی را برای گفتوگو انتخاب کرد، "سلام مرد جوان،"
پسر توجهی به سلام مودبانه اش نشان نداد و بار دیگر به در نگاهی انداخت،"منتظر کسی هستی؟" سکوت بار دیگر تنها جوابش بود اما سوکجین مصمم سوال را جور دیگری پرسید، "منتظر همون مردی هستی که ویولن می زد؟"
اینبار پسرک مکثی کرد و با تکان دادن سرش جواب مثبت داد. خوش حال از توجه اش لبخند ملایمی زد، "چند روز پیش که جلوی کافه آهنگ سکرت گاردن رو می زدین نگاهتون کردم. شما واقعا فوق العاده بودین،"
این بار بچه با توجه بیشتری به مرد نگاه کرد و به رسم فرهنگ کشورش که هنوز همراهش بود کمی سرش را به معنای تشکر خم کرد.
"می تونم اسمت رو بپرسم؟"
کودک چند لحظه با نگاهی ناخوانا به چشمانش نگاه کرد و بعد لب هایش را برای حرف زدن از هم فاصله داد، "جو... جونگ... کوک."
نکلت فاحشی که بین کلماتش فاصله می انداخت باعث شد کمی مکث کند اما نه به اندازه ای که باعث خجالت جونگکوک شود ، "اوه چه اسم زیبایی،" دستی به سرش کشید و موهای خرمایی رنگش را نوازش کرد، "اسم منم..."
"کوکو!"
با صدای متعجبی که اسم پسرک را به طرز عجیب و بامزه صدا زده بود، سرش را برگرداند که با همان ویولنیست شرقی رو به رو شد. جونگکوک با خوش حالی از جایش بلند شد و انگشتان کشیده و برنزه ی مرد را در دست کوچک و سفید خود گرفت.
سوکجین معذب دستی به لباسش کشید و از جایش بلند شد، "سلام."
مرد زیر لب جوابش را داد و با چشمان کشیده اش نگاهش کرد. رنگ نگاه آن دو شباهت زیادی باهم داشتند. انگار که نگاه هایشان از یک چیز حرف می زدند.
با استرسی که از نگاه خیره ی مرد گریبان گیرش شده بود به پشت گردنش دست کشید، "خیلی نگران و مضطرب به نظر می رسید برای همین کنارش نشستم." توضیح داد تا سوءتفاهمی پیش نیاید.
"هر بچه ی نگران و مضطربی که میبینید کنارش می شینید؟!"
هول کرده دستانش را در هوا تکان داد، "نه البته که نه. من چند روز پیش اجرای شما رو از توی همین کافه دیدم برای همین اومدم پیشش،" مکثی کرد، "اون اجرا خیلی توی ذهنم موند."
مرد چند لحظه ای را سکوت کرد و بعد با نگاهی به جونگکوک کوچک برای ادامه ی صحبت پیش قدم شد، "ترس از اجتماع داره. بچه ی خجالیته اما مجبور شدم به خاطر کاری چند دقیقه تنهاش بذارم."
انگار با توضیح دادنش می خواست نشان دهد که در قبال کودک آدم بی مسئولتی نیست. سرش را تکان داد و مردد سوالش را پرسید، "آم می دونم فضولیه اما می تونم بپرسم چه نسبتی باهم دارید؟"
مرد سرش را کمی به طرف بالابرد، "پسر خوندمه."
سوکجین لبخند گرمی زد و بعد دستش را به سمتش دراز کرد، "سوکجین کیم هستم. از آشنایی باهاتون خوشحالم آقای...؟"
مرد قد بلندتر بعد از مکث کوتاهی دستان سرد و پینه بسته اش را در دستان گرم و خوش تراش مرد مقالش قرار داد، "نامجون کیم. همچنین."
سوکجین بعد از فشردن دستش آنها را رها کرد، "از قرار معلوم هر دو اهل یک کشوریم،" هوم کشیده گفت و این بار با زبان مادری اش و تردیدی که در لحنش مشهود بود ادامه داد، "می تونم... می تونم شمارتون رو داشته باشم تا باهم آشنا بشیم؟" وقتی نگاه مستقیم مرد را روی خود دید به سرعت اضافه کرد، "البته اگه نخواستید مشکلی نیست. چون اینجا هیچ دوست کره ای ندارم گفتم. آخه من حدود چهار ساله خانوادم رو از نزدیک ندیدم و اینجا هم آشنایی ندارم برای همین گفتم خوبه که با کسی که هم زبونمه بیشتر آشنا بشم چون به هر حالم دلم برای خونه تنگ شده."
بعد از اتمام حرفش دستانش را جلویش در هم حلقه کرد.
نامجون زبانش در لپش فشرد و نگاهی به جونگکوک انداخت. پسرک شانه ای بالا انداخت و خیره شد به بستنی آب شده اش.
ویولنیست لبخند محوی به آن زد و دوباره توجهش را به مرد رو به رویش داد و با تقلید از آن به زبان کره ای صحبت کرد، "من دو تا خیابون بالا تر از این کافه یه کارگاه کوچیک لوازم موسیقی دارم،" مکث کوتاهی کرد، "اگه خواستید یه سر به اونجا بزنید."
بعد کمی سرش را خم کرد، "خداحافظ."
دست جونگکوک که هنوز به بستنی آب شده اش نگاه می کرد کشید و از کافه خارج شد.
بعد از رفتن نامجون و پسر خوانده اش خودش را روی صندلی انداخت، "ایش چی می شد فقط شمارش رو می داد؟ آدرس کارگاهش رو می خوام چیکار؟" هوفی کشید و بیشتر روی صندلی لم داد، "مردک عجیب."
"چی زیر لب با خودتون می گین؟"
با صدای خندان ساموئل درست کنار گوشش از جا پرید، "هی ترسوندیم."
پسرک خنده ای کرد و لیوان قهوه را به همراه مافین های مورد علاقه ی سوکجین روی میز گذاشت، "قصدم همین بود،" چشم غره ای به صورت شادش زد که خنده اش شدت گرفت، "خیلی خب ببخشید. دیدم دارید با اون آقا حرف می زنید برای همین سفارش همیشگیتون رو دیر تر آوردم."
سوکجین تشکری کرد و سوالی که ذهنش را درگیر کرده بود پرسید، "اون مرد رو میشناسی؟"
ساموئل سینی خالی اش را زیر بغلش زد و سرش را به معنای تایید تکان داد، "نمی شه گفت میشناسم اما بیشتر وقتا آخر وقت که اینجا خیلی خلوته با همون پسر کوچولوعه میاد اینجا و بستنی وانیلی می خوردن،" متفکر دستش را به چانه اش کشید، "یه کم عجیبن."
سوکجین سری تکان داد و لیوان قهوه اش را برداشت، "درسته عجیبن."
آنقدر حرف در نگاهت بود که می شود از آن ده ها فصل کتاب نوشت.
***
دو دل بود. نمی دانست چه تصمیمی بگیرد. او همیشه آدم بی پروایی بود و هر زمان کاری را می خواست انجام دهد بدون درنگ آن را انجام می داد اما حالا داشت با تجربه ای تازه دست و پنجه نرم می کرد.
مثل هروز در کافه ی محبوبش نشسته بود اما به جای خوردن خوراکی مورد علاقه اش در افکارش سردرگم مانده بود و مافین های بیچاره را میان انگشتانش خورد می کرد.
امروز عجله ای برای ترک کافه نداشت چون از محل کارش خبر رسیده بود که به مدت چهار روز به علت اتصالی برق تعطیل است. با توجه به قطع و وصل شدن مداوم برق و بی توجه ای رئیس شرکت به این مسئله حدس می زد دیر یا زود این اتفاق می افتد.
در یک تصمیم آنی از جایش بلند و با برداشتن کت اسپرت خردلی رنگش از کافه بیرون رفت.
طبق آدرسی که نامجون کیم داده بود کارگاهش از کافه فاصله ی چندانی نداشت.
امروز هوا به طرز عجیب و دردناکی گرم بود و سوکجین هرچه کلمه در دایره لغات فحش هایش وجود داشت را به کسانی که عامل گرم شده زمین بودند نسب می داد.
با رسیدن به محل مورد نظر گیج در پیاده رو ایستاد و اطرافش را از نظر گذراند.
با پیدا نکردن کارگاه موسیقی مورد نظر نفس کلافه ای کشید، "آخه این چه جور آدرس دادنیه مرد؟ یه کم دقیق تر آدرس می دادی چیزی ازت کم نمی شد."
به طرف دکه ی کوچیک بستنی فروشی کنارخیابان رفت، "ببخشید آقا؟"
پیرمرد مهربونی که پشت دکه بود سرش را بالا آورد، "بفرما پسرم؟"
"این طرفا کارگاه ابزار موسقی هست؟"
مرد سری تکون داد و دستش را به طرف کوچه ی باریکی که آن طرف خیابان بود دراز کرد، "آره پسرم. توی اون همون کوچس."
خوش حال از اینکه سرکار گذاشته نشده از مرد تشکر کرد و به آن طرف خیابان رفت. اول کوچه تابلویی به شکل ویولن همراه با نام کارگاه زده شده بود، "کارگاه موسیقی کوکو؟! چه بامزه."
با قدم های آهسته وارد کوچه شد و در سفید رنگ چوبی را باز کرد.
جیرینگ جیرینگ آویز سر در نوید آمدن شخصی تازه به کارگاه را می داد. ده پله ی رو به رویش را طی کرد و داخل زیرزمینی شد که در تمام طرافش خورده چوب و پوشال های حاصل از تراش کاری دیده می شد.
نگاهش را دور تا دور کارگاه گرداند و لبخند محوی زد. کسی در آنجا حضور نداشت.
کل دیوارها پوشیده از سیمان سفید بودند. با خود فکر کرد کافیست کمی از دستش به دیوار کشید شود، قطعا خراشی بزرگ رویش می افتد.
قدم های کوتاه برداشت و وسط کارگاه، کنار میز چوبی ایستاد که دو ویولن نصفه نیمه و وسایل مربوط به آن بود. اگر می خواست صادق باشد هیچ چیز از لوازم روی میز نمی دانست.
لیوان های کوچک و بزرگ کثیفی که روی میز فلزی انتهای کارگاه بودند نشان دهنده ی علاقه وافر صاحب کارگاه به قهوه بود. هرچند انگار صاحب آنجا علاقه ی چندانی به شستن آنها نداشت.
"سلام."
از جا پرید. آنقدر غرق دیدن آن کارگاه زیرزمینی شده بود که متوجه در نیمه باز گوشه ی آن نشد، "اوه سلام. معذرت می خوام نمی خواستم بی اجازه وارد بشم."
"ولی شدی."
"اوه!!!" از جواب مرد یکه خورد. خنده ی تصنعی کرد و دستی به سرش کشید، "درسته."
ویولنیست لبخند محوی زد و درحالی که با چکش کوچکی که در دست داشت به طرف میز می رفت، مهمنانش را دعوت به نشستن کرد، "مشکلی نیست. لطفا بشین روی صندلی."
سوکجین سری تکان داد و روی صندلی چوبی کنار میزکار نشست، "گارکاه کوچیک و خوبی داری."
نامجون چکش را روی میز رها کرد و یکی از ویولن های نصفه نیمه را در دست گرفت، "ممنون."
کلافه نامحسوس دندان هایش را روی هم فشرد. آن مرد بد خلق انگار قصد حرف زدن نداشت اما او هم کسی نبود که در حرافی کردن کم بیاورد، "آم چند وقته که با همسر و پسرخوندت اومدین تورین؟"
ویولنیست کمی مکث کرد اما دوباره به کارش مشغول شد، "من همسری ندارم،" قبل از اینکه مرد دهانش را برای حرف دیگری باز کند ادامه داد، "سه سالی میشه. زمانی که کوک پنج سالش بود."
سری تکان داد، "که اینطور." لب هایش را روی هم فشرد، "حتما باید بزرگ کردن یه بچه به تنهایی سخت باشه نه؟"
نامجون سری به معنای مخالفت تکان داد، "نه کوک بچه ی آرومیه. کنار اومدن باهاش سخت نیست."
"درسته." معذب روی صندلی جمع تر نشست. مثل اینکه باید اعتراف می کرد در عمر سی ساله اش هیچ وقت در حرف زدن کلمه ها رو گم نمی کرد اما از زمانی که با این مرد خشک که با وسایل موسیقی اش همانند عزیز ترین داریی اش رفتار می کرد رو به رو شده بود، خیلی از توانایی هایش دیگر قدرت رونمایی نداشتند.
نامجون معذب شدن مرد خوش چهره ی کنارش را حس کرده بود پس به خودش زحمت داد که در راه هم صحبتی تلاشی هرچند اندک کند، "تو چی؟ تو اینجا چیکار می کنی؟"
سوکجین خوش حال از اینکه آن مرد عنق بلاخره شروع کننده ی صحبت بوده صاف تر سر جایش نشست، "من چاهار ساله امدم اینجا. فوق لیسانش معماری دارم و توی شرکت مِدریس تورین کار می کنم."
نامجون سری به معنای تایید تکان داد، "چرا تورین؟ میلان جای بهتری واسه ی یه معمار نیست؟"
سوکجین که به این سوال عادت داشت جوابی که همیشه به همه می داد را اینبار به مرد مقابل داد، "خب آره. حقیقتا میلان یا رم خیلی جای بهتری برای یه معمارن ولی خب می دونی من عاشق معماری و تاریخ اینجام. نمی دونم راجع بهش می دونی یا نه اما اینجا اولین پایتخت ایتالیا بوده برای همین معماری و تاریخش متفاوته.
چیز دیگه که خیلی دوست دارم کوه های آلپ و چهار رود معروفشه. همیشه وقتی آخر هفته ها می رم اونجا حس خوبی بهم دست می ده."
نامجون کمی صورتش گرفته شده بود اما نه آنقدری که مرد مقابلش متوجه آن شود، "درسته. این شهر جاذبه های زیادی داره."
سوکجین سرخوش از هم صحبتی که مقصودش بود دستانش را در هم قفل کرد، "تو چی؟ تو برای چی اینجا رو انتخاب کردی؟"
با مکث طولانی و اخم های درهم رفته ی ویولنیست فهیمد که سوال خوبی نپرسیده است.
نامجون به سختی خواست برای پاسخ دهان باز کند که با صدای آویز در ساکت شد. هر دو برای فرار از آن جو خفه ی به وجود آمده به طرف در برگشتند که چشمانشان میخ پسربچه ی گلی و خاکی شد.
جونگکوک کوچک با سر و وضع آشفته ای که نشانه ی کتک خوردن بود پایین پله ها با چشمان اشکی و سری پایین افتاده ایستاد.
نامجون هول کرده ویولن نیمه کاره را روی میز رها کرده و رو به رویش زانو زد، "هی کوکو چی شده؟"
کودک در مقابل لحن نگران پدر خوانده اش تنها سکوت کرد.
مرد با اعصابی بهم ریخته که حاصل سوال مهمانش بود جفت بازوی لاغر پسرک گرف و تکان داد، "حرف برن جونگکوک. چه اتفاقی افتاده؟" زمانی که باز عکس العملی از کوک دریافت نکرد، ناخودآگاه به علت اعصاب بهم ریخته اش صدایش بالا رفت، "چند بار بگم به خاطر چهارتا بچه گربه نرو اونجا؟ هر دفه که قایمکی میری زخمی بر می گردی خونه. هر دفه ام سوال می پرسم لام تا کام حرف نمی زنی. یالا بگو چه بلایی توی کوچه ی کوفتی سرت میاد هــا؟ تا کی می خ..."
با خیس شدن جلوی شلوار بچه به خودش آمد. چگونه توانسته بود اینگونه سرش فریاد بکشد؟ مگر از یاد برده بود که چه بر سرش آماده؟ مگر خودش عامل حال بد این کودک نبود که حالا داشت اینگونه پرخاشگرایانه با او برخورد می کرد؟
خواست از پسرک دلجویی کند که با عقب کشیده شدنش هول کرده روی زمین افتاد.
سوکجین که تا آن لحظه خودش را مجاب کرده بود که در تربیت پدر مجرد دخالت نکند، با دیدن این صحنه نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با اینکه می دانست حق دخالت ندارد از جا پرید تا آن پدر سهل انگار را متوقف کند.
بدون اینکه نگاهی به مرد افتاده روی زمین بیندازد جلوی جونگکوک نشست. دستی به صورتت گرد و خیس از اشکش کشید. با فشار کمی سرش را بالا آورد و لبخندی به چشمان غمگینش زد، "هی. منو یادت میاد؟" بچه لرزان سرش را تکان داد که باعث عمیق تر شدن لبخندش شد، "خوبه،" با شتسش گونه ی نرمش را نوازش کرد، "چی شده کوچولو؟ هووم؟ چرا گریه می کنی؟" هق های ریز و بی صدا تنهای جوابی بود که دریافت کرد، "نمی خوای بگی؟ اشکالی نداره عزیزم. لازم نیست چیزی بگی."
سپس بی توجه به کثیف شدن لباسش دستانش را باز کرد تا پسرک را به خواست خودش در آغوش1 بگیرد، "دوست داری بیا بغلم؟ آره؟"
جونگکوک با تردید و خجالت به خاطر شلوار خیسش به طرفش رفت. سوکجین با دیدن اینکه پسر بچه مخالتی با در آغوش گرفتنش ندارد، دستانش را دورش حلقه کرد و از جا بلند شد.
"کجا می تونم لباساش رو عوض کنم؟"
نامجون مبهوت درحالی که هنوز روی زمین افتاده بود با سوال مرد از جا پرید، "نیازی نیست من خودم..." با نگاه سرد و حق به جانبی که از طرف سوکجین نسیبش شده بود حرف در دهانش ماند.
خودش هم می دانست رفتار درستی با پسر که روحیه حساس و زخم خورده دارد، نداشته اما کمی هم به خود حق می داد. سوالی که مرد از او پرسیده بود سوال نا به جا یا بی ربطی نبود اما خاطراتی هرچند قدیمی اما پر از درد و رنج را برایش یاد آور شده بود و حال که آن پسر بچه را به این حال و روز می دید، روح زخمی اش بیشتر از همیشه درحال فروپاش بود.
شرمگین دستی به سرش کشید و به همان دری که در برخورد اول از آن خارج شده بود اشاره کرد، "خونم پشت همین کارگاهه."
سوکجین بدون گفتن کلمه کودک را بیشتر به خودش فشرد و اجازه داد سرش را در گرنش پنهان کند. به طرف در نیمه باز قدم برداشت و از پله های پشتش بالا رفت.
هنگامی که به در شیشه ای رسید کفش هایش را از پایش درآورد و داخل شد. نگاهی به دکوراسیون قدیمی اما دلنشین خانه انداخت. خانه ای که متشکل از رنگ های سبز و سفید و زرد بود.
درهمه جای خانه گلدان های گل و درخچه های کوچک به چشم می خورد. تنها وسایل تشکیل دهنده ی پذیرایی یک راحتی یشمی رنگ که کنار شومینه قرار داشت و قالیچه ای با طرح گل آفتابگردان به همراه تلویزینی کوچک بود.
بی توجه به وسایل گرم و صمیمی خانه به طرف در سفیدی که استیکر بامزه ی دوش رویش چسبانده شده بود رفت.
داخل شد و کودک را آرام روی زمین گذاشت و مقابلش روی دو زانو نشست. ضربه ی نرمی به بینی گردش زد، "هی می خوای کمکت کنم؟" پسرک سرش را در یقه ی لباسش پنهان کرد و چیزی نگفت.
سوکجین برای اینکه خجالتش را از بین ببرد صمیمانه دستی به سرش کشید، "اصلا من هنوز نمی کنم این مرد کوچولومون چند سالشه. می تونم از بپرسم شما چند سالته؟"
جونگکوک نگاه خجالتی و کوتاهی به صورت درخشان و مهربان مرد انداخت. شخصت منزوی و روحیه حساسش و صد البته نکلتی که داشت باعث شده بود حتی نتواند با همسن و سال های خودش ارتباط برقرار کند چه برسد با افردای که سن پدرش را داشتند اما چیزی در نگاه و لبخند این مرد تفاوت داشت. آنقدر خالصانه و مهربان بود که دلش میخواست ساعت در آغوشش بخوابد.
"هش...هش...ت."
سوکجین خوش حال از اینکه کودک این بار پاسخ سوال را داده خنده ای کرد،" اوه پس مردی شدی برای خودت."
کوک با شنیدن این حرف بغض کرده به شلوار خیس شده اش نگاهی انداخت. مرد با گرفتن رد نگاهش علت بغضش را فهمید، "می خوای یه خاطره برات تعریف کنم؟"
پسربچه چشمانش را از شلوارش گرفت و به صورتش نگاه کرد. وقتی که دید سوکجین منتظر تایید اون سرش را به معنای بله تکان داد.
وقتی تایید کودک را دید چهارپایه ی پلاستیکی گوشه ی حمام را جلو کشیده و او را رویش نشاند، "من وقتی بچه بودم خیلی خجالتی و کم رو بودم. یه بار که با دوستام داشتم توی کوچه بازی می کردم بچه ها بهم گفتن اگه می خوام شجاعت خودمو ثابت کنم باید برم توی خونه خرابه ای که ته محلمون بود.
خب منم نمی تونستم نه بگم و با اینکه از تاریکی و اون خونه می ترسیدم قبول کردم که برم. اولش که رفتم توی اون خونه سعی کردم ترسمو کنترل کنم اما با صدای پارس سگی که توی اون بود ترسیدم و از ترس زیاد شلوارم رو خیس کردم،"
لبخندی به چهره کنجکاوش زد، "ترسیده و خجالت زده از خونه فرار کردم و خلاف جهت دوستام دویدم. اونقدر دویدم که دیگه اثری از محلومون نبود و وقتی به یه جای خلوت رسیدم نشستمو سرمو گذاشتم روی زانوهام و گریه کردم.
توی حال خودم بودم که دستی روی شونم نشست. سرمو بالا آوردم که دیدم یه دختری که می خورد از من بزرگتر باشه بالا سرم ایستاده و داره حالم رو می پرسه.
از خجالت صورتم قرمز قرمز شده بود. وقتی جواب سوالش رو ندادم خودش با دیدن شلوارم فهمید و ازم پرسید به خاطر اینه که دارم گریه می کنم؟ منم گفتم آره و اتفاقی که افتاده بود را براش گفتم،"
با انگشتانش موهای جلویش سر پسر را کنار زد، "می خوای بدونی اون بهم چی گفت؟"
کوک با کنجکاوی حاصل از شنیدن پایان داستان سرش را تکان داد.
لبخندی زد و پسر را بیشتر از این منتظر نگذاشت، "بهم گفت این چیزی نیست که بخوام بابتش متاسف باشم، چیزی که باید به خاطرش احساس تاسف کنم اینه که نتونستم به اون بچه ها نه بگم.
درست می گفت. ضعف من توی تاریکی، خونه خالی و پاس سگ نبود، ضعف من توی اثبات شجاعت دروغینی بود که می خواستم ثابتش کنم.
بعدش اونم سوئشرتش رو بهم داد که دور کمرم ببندم و برم خونه،"
خیره شد در نگاه آن چشم درشت و معصوم، "می دونی جونگکوکی این ترسای ما نیست که ما رو ضعیف و ناتوان می کنه بلکه نحوه ی مقابله ی ما با اون هاس که نشون می ده ما ضعیفیم یا قدرتمند.
اینکه گریه کنیم یا اعتراف به ترس هایی که داریم باعث نمی شه که آدم ضعیفی به نظر بیایم. این باعث می شه که از درون احساس شجاعت کنیم. پذیرفتن ترس ها کمک می کنه که تو راحت تر تصیمیم بگیری و باهاشون کنار بیای درست برعکس کسایی که اداعای شجاعت دورغین می کنن و از درون به جز یه آدم توخالی و ترسو چیزی نیستن و این برتری تو رو نسبت به اونا نشون می ده،"
جفت دستان کوچکش را در دستان بزرگش گرفت، "پس از اینکه بترسی، گریه کنی، اشتباه کنی و به ترس هات اعتراف کنی خجالت زده نشو. همه ی اینا تو رو قوی می کنند، همه ی اینا باعث می شن تو بفهمی چه جوری باید به زندگیت نگاه کنی و اون رو پیش ببری."
می دانست که حرف هایش برای یک کودک هشت ساله زیادی بزگسالن است اما می توانست از نگاهش بخواند که او میفهمد. از نگاهش می توانست بفهمد که بیشتر از سنش اتفاقات و کلمات اطرافش را درک می کند.
برای بیرون آمادش از آن جو خشک لبخند بزرگی زد، "با یه کم آب بازی موافقی؟"
وقتی که برای اولین بار لبخند دندان نمای پسر بچه را دید دلش گرم شد، "خب پس بزن بریــــم."
آن دو فارق از مردی که بیرون در حمام به حرف ها و آب بازی هایشان گوش می کرد سرگرم بودند.
نگاهش را به گلدان اطلسی لب پنجره داد. او هم اشتباه کرده بود اما اشتباهی که تقاصش آنقدر دردناک بود که باعث شد برای همیشه جایی باایستد تا به ناگه اشتباهی هرچند کوچک را انجام ندهد.
من آنقدر در اعتراف به ترس هایم ناتوان بودم که زندگی ام برایم دادگاهی بی رحمانه ترتیب داد.
***
حوله و لباس های جونگکوک را بدون جلوه توجه درون رخکن حمام گذاشت و به طرف اتاق خودش رفت تا یک دست لباس تمیز برای مرد داخل حمام بردارد. حتم داشت که بیشتر لباس هایش در اثر آب بازی که با پسر بچه داشت خیس شده باشد.
یک تیشرت قهوه ای همراه با شلوار ورزشی طوسی در دست گرفت و از اتاق خارج شد. از سر و صدایی که می آمد حدس زد که آن دو در رخکن مشغول پوشاندن لباس به تن جونگکوک هستند.
بیرون در ایستاد و منتظر ماند تا خارج شوند. به محض اینکه بیرون آمدند چشم هایشان به مرد متاسف دم در افتاد.
پسر بچه که در آغوش سوکجین بود قیافه ای بغ کرده به خود گرفت و سرش را پایین انداخت. نامجون به خاطر حرکت ساختگی و بامزه ی پسرش خنده ی بی صدایی کرد. دستش را بالا آور و موهای نم دارش را بهم ریخت، "هی کوکو کوچولو به بابایی نگا نمی کنی؟"
"کوکو"نامی بود که اولین بار خودش با آن جونگکوک را صدا کرد و همین شد نقطه ضعف پسرک. محال بود پدرخوانده اش با این لقب صدایش بزند و او مشتاقانه به حرفش گوش نکند.
سرش را بالا آورد و چشمانی که هنوز آزرده بودند به نامجون نگاه کرد که باعث شد لبخندی مهربان به رویش بزند، "متاسفم پسر. بابا رو می بخشی؟"
جونگکوک چند لحظه خیره نگاهش کرد و بعد از اینکه لبخندی بزرگ و دندانما زد و سرش را معنای تایید تکان داد.
مرد تک خنده ای کرد، "ازت ممنونم کوکو. حالا نظرت چیه از بغل دوست بزرگسالت بیای پایین و بری به ریتا که خیلی وقته داره توی قفس سر و صدا می کنه غذا بدی؟"
سوکجین از لقبی که نامجون به او نسبت داده بود خنده اش گرفت. حقیقتا او برای دوستی با خود مرد پیش قدم شده بود نه کودک هشت ساله اش.
پسربچه خودش را پایین کشید و بعد از رها شدن به طرف مرغ عشق کوچک داخل قفس دوید.
بعد از رفتن پسرک نامجون متاسف دستی به گردن کشید، "معذت می خوام. دیدار اولمون اصلا خوب نبود."
سوکجین چشم هایش را کاسه گرداند و تک خنده ای کرد، "درواقع دیدار سوم و اینکه مهم نیست."
ویولننیست با دقت به لباس های خیسش نگاه کرد و به یاد وسایل داخل دستش افتاد. آنها را به سمتش گرفت، "اوه داشت یادم می رفت. لباسات خیس شده می تونی با اینا عوض کنی."
" نه دیگه سر ظهره بهتره که من برم."
"می تونی برای ناهار بمونی."
"هوم؟!"
از پیشنهاد مرد تعجب کرد. چنین پیشنهادی برای شخصی که به زور چند کلمه حرف می زد بعید به نظر می آمد.
"لباسات خیسن اینطوری نمی تونی بری. می تونی لباسات رو عوض کنی و تا میان خشک بشن ناهار اینجا بمونی،" معذب سرفه ای کرد و به هر جایی جز چشمان مرد مقابلش خیره شد. سال ها ارتباط نگرفتن با انسان ها در روابط عمومی اش تاثیر بسیاری گذاشته بود. هرچند که در گذشته ام آنچنان در ارتباط برقرار کردن کار بلند نبود.
سوکجین تلاشش برای نخندیدن قابل تقدیر بود. اینکه ویولینیست مقابلش با آن قد و هیکلی که داشت شبیه بچه ای ده ساله که از دوست جدیدشان درخواست چیزی می کنند بود، برایش دوستداشتنی و خنده داره به نظر می آمد.
لباس ها را از دستش گرفت، "پیشنهاد بدی به نظر نمیاد. کجا عوض کنم؟"
به در اتاق خواب انتهای راهرو اشاره کرد، "تو اتاق من می تونی عوض کنی،" و همین طور که به طرف آشپزخانه می رفت ادامه داد، "لباساتم بنداز روی چوب لباسی تا خشک بشن."
با اینکه می دانست نامجون آن را نمی بیند سری تکان داد و به طرف اتاق رفت.
اتاقش تمی آبی و سفید داشت. آرامشی خاص در وسایل قدیمی اتاق نهفته بود. اصلا کل آن خانه ی نقلی با وسیله های قدیمی و ترکیب رنگ های روشن آرامشی خاص داشت. انگار وارد خانه ی مردی می شدی که هنوز در اواخر قرن 20 زندگی می کرد. همه چیز رنگ و بویی نوستالژیک داشت.
تخت سفید رنگی با لحافی آبی رنگ کنار پنجره ای مربعی شکل جا گرفته بود. از همین جا هم می توانست فنر های نرم شده ی تخت را حس کند. گلدان های کوچک و بامزه ی لب پنجره نشان دهنده ی روحیه لطیف و طبیعت دوست صاحب اتاق بود.
تنها وسایل دیگر اتاق شامل یک کمد دیواری دو دره ی سفید و میز مطالعه ی آب رنگی که کنار کتابخانه ی کوچکی قرار داشت، بود.
دست از معطل کردن برداشت و لباس هایش را عوض کرد. کمی دور خود چرخید تا چوب لباسی را پیدا کند که چشمم به پشت در افتاد. لباس هایش را به پشت در آویزان کرد از اتاق خارج شد.
درحالی که مشغول شستن پیازها بود با صدایی از افکارش بیرون کشیده شد، " قرار نیست که تو اوج جوونی بمیرم ها؟"
می دانست حرفی کلیشه ای است اما باید از زنده ماندش اطمینان حاصل می کرد.
نامجون با اخمی تصنعی جوابش را داد، "هی من پدر مجردم قطعا یه چیزایی از آشپزی سر درمیارم. هرچند،" با یاد آوری لحظات احمقانه و مضحکی که اوایل داشت نفس عمیقی کشید، "هرچند اوایلش به طرز وحشتناکی سخت بود. نمی خوام یادم بیاد که مجبور شدم چاهار بار پول زیادی رو بابت خسارت بدم اونم به خاطر آتیش زدن آشپزخونه ی خونه ای که اوایل توش اجاره نشین بودیم."
خنده ی های مرد شاداب پشت سرش باعث ایجاد منحنی محوی روی لب های خودش شد.
"حالا چی داری درست می کنی؟"
مشغول ریز کردن پیازهای پوست در تابه ی روی گاز شد ، "کیک برنج و گوشت."
"آخ این غذا محشره. تقریبا به غذاهای کره ای نزدیکه."
نامجون تایید کرد، "آره اولین غذایی ام که یادگرفتم همین بود."
"بذار منم کمکت کنم."
نیم نگاهی به سوکجین که داشت کنارش دست هاش رو می شست انداخت، "مشکلی نیست. گوشت چرخ کرده رو از توی یخچال بده و ریزتو رو آماده کن لطفا."
ابرویی از دستورات ناگهانی نامجون بالا انداخت، "اطلاعت سرآشپز!"
خنده ی آرامی به خاطر لحن مرد از بین لب هایش فرار کرد.
چند دقیقه ای سکوت در آشپزخانه بر قرار شد و تنها چیزی که سکوت را می شکست صدای تق تق چیزی در پذیرایی بود که با توجه به واکنش خونسردانه ی صاحب خانه مسئله ی خاصی نبود.
"چی شد که رفتی توی کار ساخت و ساز لوازم موسیقی؟"
طبق انتظار سوکجین کسی بود که سکوت را شکست.
ادویه جات را به گوشت اضافه کرد، "اوایلی که اومده بودم اینجا تقریبا هیچی بلد نبودم یعنی کاری بلد نبودم که بتونم ازش پول دربیارم تا اینکه به پیشنهاد صاحبخونم رفتم پیش عموی پیرش تا بهم ساخت لوازم موسیقی یاد بده. در عوضشم من اونجا بدون مزد براش شاگردی می کردم."
به خاطر اطلاعت جدیدی که گرفته بود زیر لب هومی گفت اما به سوالاتش پایان نداد، "پس توی کره چیکار می کردی؟"
چند لحظه دست از هم زن گوشت ها برداشت و دوباره به کارش مشغول شد، "پلیس بودم."
"واو." اوج تعجبش را با آوای بلندی که از دهانش خارج شد نشان داد، "جدی؟"
نامجون به طرفش برگشت و ریزوتو را از روی میز برداشت و یکی از ابروهایش را بالا انداخت، "بهم نمیاد؟"
سوکجین تک خنده ای کرد و درحالی که روی صندلی چوبی میز ناهارخوری چهار نفره لم می داد دستش را به زیر لبش کشید، "نه آخه می دونی،" خنده اش شدت گرفت، " یه جورایی با توجه به اتاق و خونت انگاری روحیه لطیفی داره."
نامجون با اعتراض صدایی از خودش درآورد، "هی مگه پلیسا دل ندارن؟"
سوکجین سعی کرد خنده ای که داشت شدت بیشتری می گرفت را کنترل کند، "نه نه منظورم این نبود فقط انتظار نداشتم ولی اصلا مگه تو چند سالته؟"
همین که خواست جواب سوالش را بدهد صدای جونگکوک در آشپزخانه پیچید،" با...با.. گششش...نننمه."
سوکجین با خوش رویی به طرفش برگشت، "به اون پرنده غذا دادی خودتم گرسنت شد؟"
پسرک با آن چشمان بزرگ و مشکی سرش را به نشانه س تایید تکان داد.
صندلی را جلو کشد تا کوک رویش بنشیند، "بیا اینجا بشین کم کم آماده می شه."
جونگکوک بدون حرف مودب روی صندلی نشست.
در پی سوال فراموش شده اش دوباره نگاهش را به نامجون داد. مرد چند لحظه صبر کرد تا سوال را به یاد آورد، "بیست و هشت."
با شیطنت ابرویش را بالا انداخت، "اوه من دو سال ازت بزرگترم پس بهم بگو هیونگ."
نامجون با تمسخر نگاهش کرد، "ولی توی ایتالیا کسی به کسی نمی گه هیونگ."
لب هایش را با تخسی جلو داد، "ولی الان ما هر سه کره ای هستیم."
"آجججو...ششی."
با بهت سرش را به طرف جونگکوک برگرداند و نامجون با صدای بلند زیر خنده زد.
ناباور دستی به صورت بدون چروکش کشید، "هی هی هی چطور به من می گی آجوشی؟!" رو به صورت خندان هر دو دور صورتش را با دستانش گرفت، "چه طور می تونی به صورت درخشان بگی آجوشی؟!"
وقتی که دید اعتراض هایش جواب نمی دهد با قهری که لبخندش ساختگی بودنش را لو می داد سرش را برگداند.
خانه ات چه جادویی داشت که زبانم را با خداحافظی غریبه کرد؟
***
نفس در سینه اش گیر کرده بود و قصد بالا آمدن نداشت. احساس خفگی که هنوز هم بعد از سه سال با آن خو نگرفته بود، تمام توانش را از جانش بیرون می کشید.
صحنه های تار و ناواضح در پس چشمان بسته اش رقاصی می کردند و کل وجودش را در آن رقص آتشین به زنجیر می کشیدند.
دست بی جانش را بالا آورد و با ناخن های کوتاهش چنگی به گلوی دردناکش زد. می دانست همه ی این ها خاطراتی هستند که در قالب کابوس خواب را بر روح خسته اش حرام کرده اند اما باز هم دردش را حس می کرد. تک تک آن لحظات را، دانه به دانه ی آن کلمات را، همه ی آن تصاویر را... همه و همه را همانند روزی که اتفاق افتاده بود به یاد داشت. حتی جزئی ترین آن ها را به وضوح به یاد می آورد. همانند یک فیلم قدیمی اما با کیفیت بالا در ذهنش روی دور تکرار پخش می شد.
خراشیدن گلوش جواب داد و نفسش با شتاب به بیرون جهید. یک ضرب در جایش نشست و خس خس کنان ملحفه را در انگشتانش فشرد.
سر دردش به قدری زیاد بود که حتی تیک تاک ریز ساعت هم سلول های مغزش را به بازی می گرفتند.
چشمان کوچک و کشیده اش بزرگ تر از حد معمول شده بودند، انگار که قصد بیرون آمدن داشتند.
خاطرات چیزیست که قطعه ای از وجودت را می سازد. همانند پی سازه ی اولیه یک ساختمان و اگر این سازه روی فضلاب گندیده بیلش به زمین بخورد تا آخر عمرت بوی گند موش های مرده ی فاضلاب تمام وجودت را در بر می گیرد.
تنها کافیست که زمینی که برای ساخت خاطره ی جدیدت انتخاب می کنی اشتباه باشد، آن زمان است که اگر صد زمین دیگر را هم درست انتخاب کنی باز هم بوی گند ساختمان قبلی همراهت است.
لرزان از تخت پایین رفت و لب پنجره کنار اطلسی ها ایستاد. هجوم خاطرات کهنه اما دردناک را به مویرگ هایش حس می کرد. درست مثل پنسیلین که چند دقیقه لازم دارد تا دردت را از بین ببرد، آن خاطرات تنها به چند ثانیه نیاز داشتند که مغزش برای خاموشی ابدی به التماس بیندازند.
همیشه خفه کردن درد از خود درد درد زجرآورد تر است. درست مثل خفه شدن زیر آب می ماند. ریه هایت پر آب می شدند و زمانی که می خواهی فریاد بزنی آب با فشار بیشتری ریه هایت را پر می کند و تو درد می کشی، درد می کشی و صدایت خفه می شود. کسی کمکت نمی کند چون صدای کمک خواستنت را فقط مغز رو به خاموشی ات می شنود. زجرآور است این زجر را نامجون سه سال بود که به دوش می کشید، سه سال بود که زیر آب در حال خفه شدن بود و صدای فریاد پر عجزش را تنها مغزش می شنید، مغزی که حالا خیلی وقت بود که در خاموشی به سر می برد.
رقت انگیز است که برای فرار از کابوس زندگی ات به کابوس خواب هایت پناه ببری؟
***
حدود یکماه از رفت و آمدهای گاه و بیگاهشان می گذشت. گاهی در موزه ها و کلیسا های تورین سپری می شد و گاهی در بالاترین نقطه ی چرخ و فلک، گاهی در کنار برف های آب نشده و سرد کوهای آلپ زمان می گذشت و گاهی روی مبل یشمی رنگ نامجون به همراه قهوه های خوش طعم ایتالیایی.
دلیل اصلی رفت و آمدهایشان پسرک کوچک با آن چشمان مشکی و درشت بود. کسی که آن دو نفر را مجبور می کرد مجسمه های داخل موزه های تورین را با شکلک مسخره کنند و در کابین چرخ و فلک سنگ، کاغذ و قیچی بازی کنند تا کسی که باخت از آن بالا فریاد بکشد.
جونگکوک کوچک بود که آن دو مرد بالغ را مجبور به برف بازی با برف کم در کوه پایه می کرد و با اصرار در خانه آنها را روی به روی هم می نشناند تا پانتومیم بازی کنند.
به اصرار کوک شروع شد با خواست هر سه ادامه پیدا کرد.
دیگر به سر زدن های ناگهانی پسر بزرگ تر عادت کرده بود گاهی از این عادت می ترسید.
سوکجین تقریبا کل زندگی اش را برای پسر تعریف کرده بود اما تنها چیزی که از نامجون می دانست محدود به اسم و فامیل، شغل قبلی و پسرخوانده اش می شد.
هیچ وقت کنجکاوی نکرده بود چون چشمان آن مرد بیشتر از زبانش حرف می زدند. چیزی در عمق چشمانش التماس می کرد که چیزی نپرسد اما نمی دانست تا چه زمان می تواند دلش را راضی به سکوت کند.
بعضی از حالات آشتفته جونگکوک و گرفتی چشمان پدرش چیزهایی نبودند که بتواند ساده از آنها بگذرد. ندانسته می توانست بگوید شانه هایشان به قدری از بار گذشته سنگین است که دیگر تاب راست ایستادند ندارند.
نمی دانست باید از کجا شروع کند و یا چه چیزی بپرسد که باعث از بین رفتن این رابطه ی کوتاه مدت اما صمیمی نشود پس سعی کرد زبان به دهان بگیرد و همه چیز را به زمان بسپارد. یقین داشت اگر صبر کند موقعیتی برای فهمیدن داستان آن دو نفر فراهم می شود اما نمی داست زود تر از انتظارش این اتفاق می افتد.
درحالی که کیسه های غذای آماده را در دستانش جا به جا می کرد به ساعتش نگاهی انداخت. دقیقا 30 دقیقه از قرارش با نامجون و جونگکوک گذشته بود اما هیچ خبری از آن دو نبود.
با نگرانی و دلهره برای بار چهارم با تلفن همراهش تماس گرفت اما صدای زنی که خاموش بودن تلفن را اعلام می کرد، زهر نگرانی بیشتر در تنش جاری شد.
کلافه کیسه ی غذا را روی نیمکت پارک رها کرد و به سمت خیابان راه افتاد تا سری به خانه ی آن دو بزند اما با لرزیدن گوشی در دستش قدم هایش را آهسته کرد. آیکن سبز رنگ را کشید و بدون آنکه به فرد پشت خط اجازه ی نفس کشیدن بدهد حرف هایش را پشت هم قطار کرد، "نه می خواستی حالاام زنگ زنی. زحمت کشیدی که گوشی مبارکت رو روشن کردیو زنگ زد زدی. منت سرم گذاشتی. نیم ساعته منو اینجا کاشتی بدون اینکه هیچ خبری از خودت و اون بچه بدی. میفهمی چقدر نگران شدم؟"
نفسی گرفت تا در میان کلماتش خفه نشود.
سکوت آن طرف گوشی چنگی به دلش انداخت، "نامجون!"
این بار به جای سکوت دلهره آور تنها نفس های سنگین و کشداری نسیب گوشش شد.
بی حرف منتظر ماند تا مرد پشت خط حرفی بزند.
"هیونگ."
به یا نداشت که نامجون در طی این آشنایی یکماه از چینین لقبی برای صدا زدنش استفاده کرده باشد.
برعکس چیزی که در ذهن داشت اصلا از شنیدن کلمه ی "هیونگ" با آن لحن بغض دار و سنگین خوش حال نشد.
"هی پسر چی شده؟! چرا صدات اینجوریه؟"
نامجون نفس عمیقی کشید، "می تونی... می تونی بیای اینجا؟"
گوشی در دستانش به خاطر عرق نمدار شده بود، "آره معلومه که میام. فقط بگو کجایی؟ هرجا باشی میام."
بغض ویلونیست را به وضوح در بین کلماتش لمس می کرد، "بیا بیمارستان مرکز شهر."
تمام تلاشش را کرد تا درمورد اتفاق افتاده پشت تلفن چیزی نپرسد. دستش را به درخت لاغر اندام گوشه پیاده رو گرفت و با استرس بزاق دهانش را قورت داد، "الان میام."
تمام زبان های دنیا را می آموزم تا تنها بتوانم یک کلمه از هزارن حرف چشمانت را بفهمم.
***
با قلبی که به جای سینه اش در حلق بیتابی می کرد وارد بیمارستان بزرگ و مجهز مرکز شهر شد. آشوب درونش را با ظاهرش خونسردش پنهان می کرد. نفس عمیقی کشید و کمی چشم گرداند که قامت خمیده ی آشنایی را اتنهای راهرو طویل بیمارستان دید.
پا تند کرد و به طرفش رفت، "نامجون."
با بالا آمدن سر مرد جوان تر قلبش رو به کند شدن رفت. چشمان به خون نشسته و رنگِ پریده ی چهره اش آشفته اش کرد. حدس اینکه اتفاقی برای جونگکوک افتاده چندان سخت نبود.
لب های ترک خورده و خشک نامجون حرکت کردند اما از هنجره ی خاموش شده اش هیچ آوایی به بیرون نیامد. گویی کلمات در پس هنجره اش یکی یکی زیر تیغ کیوتین می رفتند.
سوکجین با درک حال ناخوشش کنارش جا گرفت و شانه اش را مالید، "آروم باش عزیرم. نفس عمیق بکش. چیزی نیست."
دایره وار بین دو کتفش را مالید و منتظر ماند تا کمی حالش جا بیاید، "حال کوک خوب نیست."
این جمله بعد از پنج دقیقه انتظار از بین لب های ترک خورده مرد مغموم بیرون آمد.
با اینکه خودش هم از قبل حدس زده بود اتفاقی برای آن پسرک معصوم و زیبا افتاده اما شنیدنش به این وضوح قلبش را به درد می آورد.
با سکوت دوباره ی ویلونیست خودش پیش قدم شد تا با گرفتن جواب سوال هایش کمی هم که شده آرام بگیرد، "چه اتفاقی براش افتاده؟ الان حالش خوبه؟"
نامجون انگشت شصت و اشاره اش را روی چمانش فشرد و کمی خودش را به طرف سوکجین خم کرد، "تشنج کرد. دوباره اتفاق افتاد."
کلمه ی "دوباره" در گوش هایش زنگ خوردند. او همیشه دل نازک بود و سعی می کرد از اتفاقات دردآور دور شود اما این بار نمی توانست شانه خالی کند، "می خوای بیشتر راجع بهش حرف بزنی؟"
نگاه خیره ی نامجون به سرامیک های سفید و کثیف بیمارستان نوید جملات تلخ و گزنده را می داد. کلماتی که درد گذشته را به دوش می کشند و نفرت انسان ها را به جان می خریدند، "می شه بریم توی محوطه ی بیمارستان؟ اینجا خیلی گرفتس."
به سرعت از جا پرید و و دست نامجون هم به همراه خود کشید، "البته. هر جور تو راحتی."
شانه به شانه ی یکدیگر از آن فضایی که حتی درز دیوار هایش هم با بوی الکل تند و مواد ضدعفونی کننده عجین شده بود، خارج شدند.
کنار هم روی نیمت سنگی محوطه نشستند.
هر دو آشفته بودند. یکی از دانستن گذشته ای که دردش را نشنیده حس می کرد و دیگری از یادآوری گذشته ای که نگفته زجرش را برای بار هزارم لمس می کرد.
دقایقی طاقت فرسا سپری شد و کلمات از زیر گیوتین رفتن عفو شدند، "من یتیم بودم."
سوکیجن با حالی خراب انگشتانش را در هم گره کرد. وقتی شروعش این بود پایانش چه سرانجامی داشت؟
"تقریبا پونزده سالم بود که یه خانواده ی چهار نفره منو به سر پرستی گرفتند. اونا یه دختر داشتن که یکسال از من کوچیکتر بود. مادرش دیگه نمی تونست بچه دار بشه اما چیونگ همیشه یه داداش می خواست برای همین اوناام یه بچه به سرپرستی گرفتند،" لبخند غمگینی روی لب هایش نشست،" حقیقتا نمی دونم چرا من؟ من فقط یه پسر بچه ی افسرده و سیاه سوخته بودم. جذابیت خاصی نداشتم اما اونا به محض دیدنم قبولم کردن.
می دونی اولین بار بود که حس کردم ارزش دارم، حس کردم کسی واقعا منو می خواد. توی نگاهشون خبری از ترحم به یه بچه یتیم نبود.
انگار بعد از ساعت ها دویدن توی بیابون و دیدن سرابایی که ناامید و ناامید ترم می کردن به یه چیز واقعی رسیده بودم. چیزی که وقتی بهش دست می زدم محو نمی شد و بازم وجود داشت، " پوزخند کوچکی در کناره ی خط لب هایش جا گرفت، "اما من احمق چه جوری یادم رفته بود که تمام زندگیم سرابه؟ من این بار فقط اونقدری واقعی توهم زده بودم که یادم رفته بود حتی وجود داشتن خودمم سرابه چه برسه به اتفاقات خوب زندگیم،" سرش را به طرف آسمان گرفت تا قطره های شفافی که متضاد با رنگ کدر افکارش بودند آنقدر زود از باطن شکننده اش رونمایی نکنند، هرچند که سوکیجن همین حالاام مرد چهارشانه و قوی رو به رویش را همانند چینی صد ساله ای که دیگر توان بی نقص ماندن را نداشت، می دید، "وقتی گفتم می خوام پلیس بشم هر چهار نفر ازم حمایت کردن. تمام مدت تشویقم می کردن که به سمت علاقم برم.
من رفتم سمت چیزی که دوست داشتم و اوناام رفتن که برای همیشه به خاکستر تبدیل بشن."
به موقع عمل کرد و قبل از اینکه "هین" بلدی از بین لب هایش به بیرون بخزد با گاز گرفتن لبش جلویش را گرفت. انتظار هرچه را داشت به غیر از این.
حال دیگر نامجون جلوی شکستن را نمی گرفت و چینی صد ساله بلاخره ترک برداشت، " خیلی زود توی دانشکده ی افسری قبول شدم و بعد از گذروندن دوره ها به خاطر علاقه و مهارتم وارد اداره ی پلیس سئول شدم. به خاطر حل پرونده های بزرگ و مشکل زود تر از بقیه ترفیع می گرفتم،" نیشخندی زد، "مثل یه بازنده به خودم مغرور شدم،" سرش را پایین انداخت و به انگشتان کشیده اش خیره شد،"اون پرونده با بقیه ی پرونده ها فرق داشت. ده سال بود که بین پلیسا دست به دست می شد اما هنوز کسی حتی به یه قدیمیشونم نرسیده بود.
بیست و سه سالم بیشتر نبود. مغرور به تواناییای خودم به سرهنگ گفتم پرونده رو بسپاره به من و اونم بعد یه عالمه اصرار قبول کرد. اون زمان کوک چهار سالش بود. دواقع من دایی ناتنی کوکم نه پدر خوندش،" حجم اطلاعاتی که داشت به یکباره به خورد مغزش می رفت باعث فروپاشی سلول هایش می شد. حال پسوند دایی ناتنی در کنار صفت پدرخوانده قرار گرفته بود.
نامجون هیچ نسبت خونی با آن کودک نداشت اما تنها کسی بود که آغوشش برای آن پسربچه رنگ و بوی آرامش می داشت، "راستش واقعا بهشون نزدیک شده بودم. خیلی سر نخ از اون باند لعنتی دستگیرم شده بود و هر روز به خودم بیشتر می بالیدم تا اینکه یه روز عصر جمعه که دل از کار کنده بودم به اصرار کوک بردمش بیرون تا براش بستنی وانیلی بخرم،" مکثی کرد و آب دهانش را قورت داد اما طعم گسی که داشت بیشتر باعث سوزش گلوش شد. جملات درون سرش قبل از اینکه به شکل صدا دربیایند از کنار هم قرار گرفتن امتنا می کردند و همین حرف زدن را برایش سخت می کرد، "وقتی که برگشتیم،" دستی به صورت خیسش کشید و بی مهابا هقی زد، "آخ کاش هیچ وقت برنمی گشتیم،"
سوکجین دیگر نتوانست تحمل کند و جسم متلاشی شده ی مرد را در آغوش فشرد. طوری دستانش را دور شانه ها و کمرش حلقه کرده بود که گویی اون یک اعدامی است و این آخرین لحظات لمس و بوییدن اوست.
هق هق های کوتاه اما پر صدایش در سینه ی پهن سوکجین بی صدا می شدند. عملا زار می زد. زخمی که بدون رسیدگی با پارچه ای کهنه بسته شده بود حالا عفونت چرکینش پارچه را در خود حل می کرد.
تن مردانه ی درون آغوشش را بالاتر کشید و سرش را روی گودی گردنش گذاشت. هاله ای از غم و اندوه دور هر دو را فرا گرفته بود. بغض گلویش را از هم می درید اما اون شجاعانه تن به مبارزه می داد. دستش را نوازش گونه به کمرش کشید، "هیش هیش چیزی نیست. دیگه تموم شده. دیگه قرار نیست تکرار بشه."
احساس احمق بودن می کرد. نمی دانست چه چیزی بگوید تا کمی از درد اندوهگینش را کم کند.
رفته رفته هق هق هایش به اشک های روان بی صدا تبدیل شدند. انگار کودکی بود که بعد از سال ها انتظار به آغوش پدرش باز گشته.
از بین دستان درهم تنیده ی دورش بیرون نیامد. نمی خواست موقع گفتن بخش نفرت انگیز گذشته اش در چشمان او نگاه کند. نمی توانست نگاه تاسف بارش را تحمل کند،"
همش نیم ساعت شده بود که رفتیم و برگشتیم اما وقتی برگشتیم ازتوی خونه بوی گوشت سوخته میومد،" چشمان سوکجین درشت تر از حالت معمول شد و پلیور نامجون در بین انگشتانش رو به پارگی رفت، "با ترس رفتیم تو خونه. خونه پر دود بود و بوی گوشت سوخته حس بویاییتت رو از بین می برد،" کمی بدنش را جمع تر کرد. مرور آن خاطرات انرژی زیادی هم از جسمش و هم از روحش می گرفت،" بوی سوختگی از توی آشپزخونه میومد. ای کاش کوک رو بیرون خونه نگه می داشتم اما بازم حماقت کردم. مهارت حدس زنی پلیسیم به صفر رسیده بود. کوک پشت سرم اومد توی خونه. با همون پاهای کوچکش که توی کتونیای زردش گم شده بود پشت سرم اومد و من حتی بعد از اینکه گلوش به خاطر جیغای بلدش زخمی شد متوجهش نشدم.
چاهارتا... چاهارتا جنازه ی جزغاله شده پشت میز ناهار خوری شیش نفرمون نشسته بودن،"
نفس هایش به شماره افتاده بودند. کمی زمان می خواست تا چاقوی بعدی را با دستان خودش درون تن غرق در خونش فرو کند. سوکجین اما مانده بود. هاج و واج به دختر بچه ی ویلچر نشینی نگاه می کرد که همراه پرستار جوان مشغول بگو و بخند بود. گویی هم دلش می خواست آنجا بماند و به درد نامجون شکسته گوش سپارد و هم تمام وجودش تمنای فرار می کرد،" اون روز ناهار غذای ایتالیا داشتیم چون چیونگ عاشق ایتالیا مخصوصا تورین بود.
غذاها آماده به بهترین شکل روی میز چیده شده بودن. قاشق و چنگالا به تعداد کنار بشقابای گلدار گذاشته شده بودن. همه چیز برای خوردن یه ناهار خانوادگی آماده بود فقط دیگه پدری نبود که به خاطر کم نمک بودن غذا غر بزنه و مادری ام نبود که از مضرات نمک زیاد بگه. دیگه چیونگی نبود که از تاریخ بلند بالای ایتالیا برای یونسوک، شوهر احمق و دلباختش بگه و اونم با اینکه سر درنمیورد مشتاقانه سر تکون بده.
از اون خونواده شیش نفره فقط یه نامجون شکسته باقی مونده و یه جونگکوک با هنجره ای که دیگه مثل قبل نمی تونست شعرای بچگونه بخونه،"
نفس عمیقی کشید و سرش را روی شانه ی سوکجین جا به جا کرد، "وسط میز یه متن بود که می گفت "از آخرین چیزی که برات مونده محافظت کن"
آتیش زدن خانوادم کار همون باند لعنت شده بود و اون عوضیا کوک رو برام گذشتن که بازم چیزی برای ترسیدن داشته باشن. می دونستن اگه هر پنچ نفرشون رو ازم بگیرن در به در دنبالشون می رم تا وجود نحسشون رو از بین ببرم،"
این بار تن سوکجین خسته از مبارزه اجازه فرو ریزش اشک هایش را داد. آیا اگر تمام عمرش را اشک می ریخت چیزی از درد کهنه ی آن مرد کم می شد؟
"کوک بعد کلی جیغ کشیدن از هوش رفت و منم با چشم باز توی دنیای دیگه ای غرق شدم.
دقیقا یادم نیست چون انگار توی این دنیا نبودم. بعد از مراسم خانوادم تمام اطلاعاتی که از اون باند داشتمو از بین بردم.
کوک پنج ماه قدرت تکلمش رو از داد و توی آسایشگاه بستری شد و منم از شغلم استعفا دادم. مثل دیوونه ها شده بودم. شبا توی بار مست می کردم و نزدیک صبح درحالی که سرم توی سطل آشغال بود از هوش می رفتم. اگه جونگکوک نبود هیچ وقت نمی تونستم دوباره روی پا بشم. همه من رو متحم می دونستن. پدر و مادر یونسوک هر روز در خونم میومدن و به باد ناسزا و لعنت می گرفتنم. می گفتن من باید به جای اونا میمیردم. درستشم همین بود اما از اون طرفم هیچ کس مسئولیت اون بچه رو قبول نمی کرد.
با یک تصمیم آنی همه چیزم رو فروختم و شیش ماه بعد از اینکه حال کوک بهتر شد و تونست حرف بزنه، فامیلیش رو از جئون به کیم تغییر دادم و اومدیم تورین.
توی اون شیش ماه روی زبانم کار کردم و جونگکوک به لطف چیونگ دست و پا شکسته یه چیزایی بلد بود و وقتی ام اومدیم اینجا باهاش کار کردم."
بعد از سه سال بلاخره احساس سبکی می کرد، "من فرار کردم. از تمام اون نگاه های سنگین و حرفای شماتت کننده اما با خودم می گم اگه یه روزی کوک درک کنه که خانوادش به خاطر چی به چنتا تیکه گوشت سوخته تبدیل شدن چیکار می کنه؟"
با یاد آوری چنین مسئله ای داغ دلش تازه شد، "خیلی می ترسم. اونقدری می ترسم از اون روز که می تونم بلافاصله خودمو از بین ببرم. همش تقصیر من بود، مقصرش من بودم. اگه دنبال اون پرونده رو نمی گرفتم، اگه لجبازی نمی کردم، اگه کوتاه میدم، اگه میمیردم..."
" خفه شو نامجون،"
با لحن خشنی گفت و نامجون را از آغوشش بیرون کشید. در چشمان غم انگیز و خیسش زل زد، "چه چیز لعنتی باعث شده فک کنی مقصری؟ اینکه می خواستی یه پرونده سختو حل کنی یا مزخرفات اطرافیانت؟
تمام این مدت رو مثل یه احمق با مقصر بودن خودت گذروندی. زمانایی که کوک مثل یه پدر می دیدت تو فقط با چشمایی که از عذاب وجدان کدر شده بودن نگاهش می کردی.
تو برای کوک یه اسطوره ای اما اون برای تو فقط یه مسئولیت بیشتر نیست.
به خاطر چیزی که توش نقشی نداشتی هر روز خودتو عذاب می دی اما به خاطر حس بدی که به خودت و اون بچه می دی ککتم نمی گذه.
با اگه اگه گفتن خانوادت بر می گردن؟ نه جونم فقط زندگی رو برای تنها فرد باقی مونده ی زندگیت زهر می کنی. می گی همه اینا به خاطر کوک بود اما حرفات نشون می ده که فقط به خاطر عذاب وجدان خودته که مسئولیتش رو قبول کردی،"
نفس عمقی کشید. می دانست تند رفته است ولی در آن زمان می خواست به نامجون حالی کند که مقصر اتفاقی نیست که خودش هم قربانی آن است.
بیهوده مقصر دانستن و قربانی دانستن خود هر دو انسان را درون چاهی عمیق می کشد. اگر خودت را به خاطر چیزی که مقصرش نیستی سرزنش کنی احساس نفرت به خود روحت را چرکین می کند و اگر خودت را قربانی بدانی احساس دلسوزی به خود تو را به موجودی پست تبدیل می کند. هر دوی این احساسات سرانجام خوبی ندارند و نامجون جایی میان آن دو مانده بود.
شوکه از حرف های تند اما دلگرم کننده ی سوکجین دوباره اشک هایش جاری شد. هم زمان چند احساس را داشت تجربه می کرد. پشیمانی، حسرت، آرامش، راحتی... در وجودش جا به جا می شدند.
نمی دانست به خاطر اینکه سوکجین همانند دیگران آن را مقصر نمی دانست خوش حال باشد یا به خاطر اشتباهی که این همه سال کرده شرمگین؟
مرد بزرگتر وقتی سردر گمی را د چشمانش دید با ملاحظه بیشتری گونه ی رنگ پریده اش را نوازش کرد، "جونگکوک الان فقط تو رو داره و تو هم فقط اونو داری. چرا نمی ذاری هر دو از هم محافظت کنید؟"
لبخند دلگرم کننده ای به رویش زد و نامجون در همان لحظه نوای شیرین اما تکان دهنده ای را در قلبش حس کرد.
همانند برده ای چشم و گوش بسته سال ها بردگی گذشته را کردم.
***
زمان بر و البته دشوار بود. همراهی در بستن زخم های کهنه و چرکین آن دو نفر توانش را کاهش می داد ولی پای رفتن هم نداشت. گویی طناب نامرئی زندگی آن دو نفر را به روزمرگی هایش گره زده بود.
رساندن خودش در نیمه های صبح به خانه ی نامجون به خاطر کابوس هایی که این روزها اوج گرفته بودند حالا بیشتر از کافه ی دوستداشتنی اش شغلش را تهدید می کرد.
نکلت جونگکوک بعد از تشنج شدیدی که داشت بیشتر شده بود و در روز به اجبار آن هم از سر نیاز چند کلمه حرف می زد.
آشنایی آن سه نفر از یک نوای غم انگیز شروع شد و نحسی غم شروعش دامن گیر ادامه اش شد اما سوکجین نمی خواست اینگونه پیش رود.
تمام تلاشش را می کرد که شده حتی چند ساعتی در روز زمانش را با آنها بگذراند. هیچگاه فکر نمی کرد آن دیدار اتفاقی به چنین رابطه ای محکم و اندوهگینی تبدیل شود البته می توانست به خودش اعتراف کند بیشتر از همه از لرزهای ریز و درشت قبلش شوکه شده بود.
می دانست که نامجون هم نسبت به او بی میل نیست. این را نگاه های خیره، لمس هایی که تصادفی جلوه داده می شدند و آغوش هایی که با بهانه های مختالف بیشتر و طولانی تر می شدند، فهمیده بود ولی چیزی آن بین مانع ابراز احساست می شد و سوکجین راجع به آن هم حدس هایی می زد. نمی دانست تا کی می توانند تظاهرکنند که از احساسات یک دیگر خبر ندارند و همانند کبک سرشان را درون برف کوه های آلپ فرو ببرند اما این را هم می دانست اگر می خواهد داستانشان سرانجامی داشته باشد، خودش باید پیش قدم شود برای همین عصر روز سه شنبه که هوا ابری و سرد بود، درحالی که کنار شومنه موهای نرم جونگکوک خوابیده را نوازش می کرد، کلماتش را در سرش بهم می چسباند تا شاید به نتیجه ی دلخواهش برسد.
آنقدر غرق در بین حروف درهم ذهنش بود که متوجه نشستن نامجون در کنارش نشد، "چی شده اینقدر تو فکری؟"
کمی از جا پرید و به طرفش برگشت. تنها منبع نور خانه شومینه نیمه روشن و تلویزیونی بود که با صدای کم تیتراژ پایانی برنامه کودک را نشان می داد بود.
خیره شد به صورت تاریک و روشن رو به رویش. به خاطر کم نور بودن خانه جرعت پیدا کرده بود و با دقت به اجزای صورتش نگاه می کرد.
تکه ای از موهایش روی پیشانی بلندش افتاده و سایبان چشمان کوچک اما کشیده اش بود. دماغ بلند و کشید اش به خوبی در وسط چهره اش جا خوش کرده بود و لب های درشت و پرش از هم فاصله گرفته بودند.
چهره ی بی نقصی داشت اما چیزی که بیشتر از همه نگاهش را خیره ی خود می کرد چشمانش بود. چشمانی که به حمایت و پشتبانی طعم می دادند و اجازه ی چشیدن این طعم را هر کسی نداشت. چشمانش دنیای دیگر داشت، دنیایی فرا تر ماورا و کهکشان ها.
آنقدر حرف درون ان دو گوی کوچک و کشیده موج می زد که گاهی مردمک های دریاییش را به طوفانی سهمگین وا می داشت اما طوفانش هم رنگ و بوی آرامش را به وجود غرق شده ات هدیه می داد. هنگامی که مکش آب تو را به اعماق می برد تو با لذت دستانت را روی گلوت می فشاری تا هر چه زود تر غرق چشمانش شوی.
"چیزی شده؟ چرا اونطوری نگام می کنی؟!"
به خودش آمد. نمی دانست چند دقیقه است که زمان را از دست داد. لیز خوردن دانه های درشت عرق را روی تیره ی کمرش حس می کرد. احساس گرما می کرد اما لرزش دستانش حاصل سردی درونش بود.
آب دهانش را قورت داد. نمی خواست بیشتر از این عجیب به نظر رسد. دستش را از درون موهای خرمایی کوک بیرون آورد و انگشتان کشیده ی نامجون را میان پیچ و خم انگشتان خودش گرفت.
گرم بود درست برعکس دستان یخ زده خودش. لب پایینش را به دندان گرفت. می توانست سردرگمی را از چهره ی مقابلش بخواد، "نمی دونم الان زمان درستش هست یا نه،" تک خنده ای کرد، "حتی نمی دونم این کارم درست هست یا نه چه برسه به زمانش،" نامجون گیج از حرف های درهمش خواست دهان باز کند که با تذکری که گرفت سکوت کرد، "الان هیچی نگو،" نفس عمیقی کشید، "نمی دونم بعد از گفتش قراره چی بگی اما اگه بخوایم صبر کنیم حتی توی زندگی بعدیمونم به نتیجه ای نمی رسیم پس خواستم من کسی باشم که پیش قدم میشه.
می دونم شرایطش رو نداری اما می خواستم بگم که..."
"نگو،" با مخالفت نامجون حرف درون دهانش ماسید. نگاهش را بالا آورد و دید که او تا ته خط را خوانده است. این را از صورت گرفته و خوش حالش می توانست بفهمد، "چرا؟"
نامجون دست آزادش را بالا آورد و با انگشت شصتش گوشه ی شقیقه اش را نوازش کرد و آرام آرام به سمت گوشش پیش رفت. صدای سوختن چوب ها و نور ضعیفی که از تلویزیون ساطع می شد فضا را در خلسه و آرامشی ناب فرو می برد. حتی اگر دقت می کردند می توانستند صدای رود کوچکی را در ذهنشان بشنوند.
"یه مرد شکسته با یه بچه به چه دردت می خوره؟"
آهی کشید و صورتش را به دستی که هنوز نوازشش می کرد تکیه داد. چشمانش خمار و نیمه باز بودند، "من سی سالمه پس مثل یه نوجوون هیجده ساله نبینم. سی سال زندگی کردم و تجربه های مختلفی داشتم پس انتظار نداشته باش وقتی چیزی می گم از روی هوس یا نادونی باشه."
خنده ی آرام اما غمگینی از بین لب هایش فرار کرد، "چرا من!؟"
سوکجین نزدیک تر شد و آن یکی دستش را روی دستی که میان موهایش بازی گوشی می کردند گذاشت، "چرا تو نه؟"
لحنش بوی اعتراض گرفت، "سوالمو با سوال جواب نده."
اینبار مرز بینشان را شکست و سرش را روی شانه محکم و استوار مرد کنارش گذاشت، " چه طور می تونی خودت رو کوچیک بدونی درحالی که تو ذهن من اینقدر بزرگی. خواهش می کنم افکارمو تحقیر نکن."
به آرامی بینی اش را در بین موهای ابریشمی اش فرو برد. تا به حال اینگونه آرامش را با تک تک سلول هایش حس کرد. آرامشی که سال های در پی آن زندگی اش را گرو گذاشته بود حال در میان موهای مردی از جنس خودش یافته بود.
نفس عمیقی کشید،" خودت می دونی گذروندن چه قدر با من سخته."
"فکر نکنم سخت تر از درست کردن لولای شکسته در اتاقت باشه."
خنده آرامی روی لب های هر دو نشست. نامجون دستان کشیده اش رو دور شانه ی پهنش حلقه کرد و بوسه به نرمی گلبرگ اطلسی روی موهایش نشاند.
آتش شومینه رو به خاکستر شدن می رفت و تلویزیون برنامه ای احمقانه به نمایش می گذاشت.
گل های شبو سخاوتمندانه فضا را معطر می کردند و مرغ عشق زرد رنگ سرش را در بین بال های رنگی اش پنهان کرده بود.
در آن خانه هیچ رودی وجود نداشت اما صدای آب جاری در ذهن هایشان اکو می شد. زمزمه ی دخترکی کم و سن و سال که آوای دلنشینی داشت با نوای رود جاری درهم آمیخته شده بود.
عصر روز سه شنبه در آن خانه ی گرم و رنگارنگ درست روی مبل یشمی رنگ سه انسان تنیده در هم در نوای طبیعتی که در وجوشان جاری بود غرق می شدند.
سه انسانی که بهم پیوند خوردند تا برای آینده ای نامعلوم شانه به شانه ی هم قدم بردارند و تورین افتخار می کرد که این پیوند گوشه ای از خاک خودش رقم خورده.
و در همان لحظه شکوفه ی گیلاس خودش را به جریان دریا سپرد
By BlueRen
STAI LEGGENDO
NamJin summer pakage
Fanfiction• Name: Namjin Summer Package • Type: One shot • Writer: Various
