Nothing Like Us

320 55 15
                                        

بعد از گذروندن یک روز سخت کاری بالاخره داشت به خونه برمیگشت. خونه ای که میدونست الان کسی در اون منتظره تا برگرده. ناخود آگاه لبخندی زد و پدال گاز رو بیشتر فشرد. حتی فکرش خستگی رو از تنش بیرون میکرد. با همون تپش های قلبش که گرم نگهش میداشتن کد امنیتی رو زد و به ارومی داخل خونه کوچیکشون شد و در رو پشت سرش بست.
برخلاف هر روز دیگه ای که دیرتر از پارتنر دوست داشتنی برمیگشت، امروز خونه مثل همیشه نبود.
ساکت تر از همیشه بود
گرچه چشمهاش دنبالش میگشت ولی لبخند از روی لبهاش پاک نشد. حتما عشقش روز سختی رو پشت سر گذاشته بود. کتونی های آشناش رو با کفشهای خودش برداشت و توی جا کفشی گذاشت و بی اونکه کوچکترین صدایی تولید کنه نگاه گذرایی هم به ساعت انداخت. تقریبا نیمه شب شده بود.
کیف و کتش رو به رخت اویز جلوی در اویزون کرد و مستقیم داخل حمام شد.
دوست نداشت وقتی عشقش خوابه با بدن عرق کرده و خسته کنارش بخوابه
دوش سریعی گرفت و لباسهاشو توی سبد رختهای کثیف انداخت
سرشو توی حمام خشک کرد و با حوله تن پوشش بیرون رفت. حالا دیگه خستگیش دررفته بود به بدنش کش و قوسی داد و  وارد اتاقشون شد.
بالاخره جسم ظریف و دوست داشتنی جین رو دید که روی تخت پشت بهش خوابش برده و موهای خرماییش به هم ریخته و نامرتب شده بود.

لبخندی به این صحنه دوست داشتنی زد و از توی کشوی لباسهاش لباس زیر و شلواری بیرون اورد و پوشید
تخت رو دور زد و سمت خودش زیر پتو خزید
کمی به جین نزدیک تر شد
خیره به تک تک اعضای چهره اش خیره شد.
پیشونی بلندش، ابروهاش که در خواب کمی توی هم کشیده شده بودن، لبهای نیمه باز و صورتی بانمکش، بینی خوش فرمش.
به لبهاش خیره شد...
یعنی اگر جین میتونست مثل همه مردم هادی دیگه باهاش صحبت کنه صداش چجوری شنیده میشد؟ وقتی اسمش رو صدا میزد، چقدر از اسمش خوشش میومد؟
یکی از دستهاشو زیر سرش گذاشت و با دست دیگه از اروم موهای سوکجین رو نوازش کرد و  با ارامشی که کل تنش رو فرا میگرفت ناخوداگاه به سالهای قبل پرکشید .

"فلش بک"
مادرش اسمس رو فریاد میزد:
_کیم نامجون زود باش و برو الان دیگه مدرسه اش تموم شده
نامجون که با عجله از اتاقش خارجش میشد دکمه های پیراهنش رو میبست:
_دارم میرم دارم میرم...
از خونه تشون تا مدرسه ی خواهر کوچکش ده دقیقه ای با ماشین بیشتر راه نبود اما تا همین الانش هم کلی دیر کرده بود. همش تقصیر پروژه ای بود که به تازگی روش کار میکرد و به کلی حواسش رو پرت کرده بود.
خواهر کوچکش میتونست کمی منتظرش بمونه اما نامجون این رو نمیخواست.
دخترک کوچولوی خونه اشون به خاطر مشکلی مادر زادی ناشنوا به دنیا اومده بود و برادرش اصلا دوست نداشت لحظه ای تنها بمونه.
خوشبختانه مدرسه خاصی که براش پیدا کرده بودن نزدیک محل زندگیشون بود ولی خب.... باز هم نامجون دیر کرده بود
پاش رو بیشتر روی پدال فشرد و بالاخره درب زرد رنگ مدرسه رو از دور دید.
حدس میزد از خلوتی محوطه که بچه های دیگه به خونه هاشون رفتن
با دستش ضربه ای به فرمون ماشین زد و با عجله بعد از پارک ماشین به سمت مدرسه دوید
وارد محوطه رنگارنگ مدرسه که شد با کمی نگاه کردن به اطراف تونست دخترکی رو ببینه که روی نیمکتی نشسته و کیف قرمز رنگ بزرگش روی شونه هاشه اما تنها نبود!
نامجون چشمهاش رو ریز کرد تا پسری که کنار خواهرش نشسته و به سختی تلاش میکرد جلوی گریه کردنش بگیره رو ببینه.

NamJin summer pakage Stories to obsess over. Discover now