10.تصمیم جئون

210 37 15
                                    

روز ها به سرعت سپری میشد و عشق بین دو تا پسر بیشتر توی وجودشون ریشه میکرد یه هفته بیشتر نبود که عشقشون رو به هم اعتراف کردند اما طوری لحظه هاشون رو رقم زدند که تا ابد خاطره داشته باشند

فردا روز دادگاه جونگ کوک بود ... اما جونگ کوک حال خوبی نداشت. عذاب وجدان دیووانه وار به سلطه گرفته بودش .. عذاب وجدان اینکه اجازه داده بود جیمین با یه مجرم وارد رابطه بشه ..

با خودش....

با لمس شدن دستش توسط جیمین دست از غرق شدن توی افکار شلخته اش برداشت

-      جونگ کوکا حالت خوبه ؟

جونگ کوک قوسی به ابروش داد

 باید بهش میگفت ؟ جیمین بازم عاشقش میموند؟ چرا اوضاع باید موقعی که همه چیز داره خوب پیش میره انقدر عذاب اور بشه ...

جونگ کوک بعد از مکث جواب داد : تاحالا شده توی بهترین لحظات زندگیت اتفاقی بیوفته که حس کنی چقدر بدبختی..

جیمین همونطور که به چهره ی در هم جونگ کوک خیره شده بود لب زد : آره .. وقتایی که حس کردم خوشبخت ترین آدمم همه چیز خراب شد ... یادمه بعد از اینکه متوجه شدم مامانم ترکمون کرده بابام بهم قول داد که همیشه پیشم بمونه من اون موقع فکر کردم خوشبخت ترین پسر بچه ی دنیام چون بابام به خاطر من دست از قمار برداشته اما فردای اون روز پدرم رو به خاطر قمار دستگیر کردند چون شب وقتی من خواب بودم از خونه بیرون رفته و خب..

چشم های جیمین برقی زد و بلافاصله قطره ی اشکش روی گونه اش چکید

به سمت جونگ کوک برگشت و سرش رو بین بازوهای تنومندش پنهان کرد

با صدای آرومی گفت : میشه همیشه آدم خوبی بمونی و به احساساتم صدمه نزنی ؟!

جونگ کوک به آرومی جیمین رو نوازش کرد اما در جوابش هیچی نگفت سکوت کرد و بیشتر در افکارش غرق شد

چند ساعتی میگذشت

 خورشید در حال غروب بود و آسمون سرخ رنگ از پنجره به خوبی دیده میشد جونگ کوک از پله ها بالا رفت رو به روی کمدش ایستاد

نمیدونست باید چیکار کنه اون گند زده بود ... به همه چی ... به آینده ی کاریش .. به احساسات صادق و پاک جیمین ..

یه راه بیشتر نمونده بود

چرخید و با قدم های پر از تردید رو به روی آینه ایستاد

زمزمه وار لب زد : جونگ کوکا تو گند زدی به همه چیز تنها راه درست کردنش اینه که همه چیز رو توی قلبت خاک کنی ... هیچ اتفاقی نیوفتاده تو توی قتل دختر قاضی نقشی نداشتی ... هرکسی بود هم اینکارو میکرد ... اون برای من فدا شده تا من بتونم بهتر از قبل زندگی کنم پس نباید خونش رو پایمال کنم ..
 
جیمین ضربه ای به در زد و خواست وارد بشه

YEOUBI | JIKOOK  Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt