سلااام
پارت چهارم
تازه داره موضوع اصلی داستان
شکل میگیره😔😂🌱لطفااا ووت و کامنت یادتون نره(:
و بدونین این خیلی با ارزشه که شما نسبت به داستان بازخورد نشون بدینلاو یو آل ❤️🌱
______________________
#Part 4
لویی بین شلوغیِ سکوت اتاق منتظر نشسته بود و بی هدف به کوله مشکی هری خیره شده بود
مشکی همیشه آخرین رنگی بود که هری انتخاب میکرد...چشماشو رو هم فشار داد تا حس کنجکاویش نسبت به اون کیف رو مهار کنه
سمت پنجره اتاق رفت و به فضای بیرون چشم دوخت این چند روز از خونه بیرون نرفته بود...
شاید میترسید هری رو تنها بزاره
شاید هم خودشو لایق هم نفس شدن با معشوقش بعد پنج سال میدونستمعشوقه؟
به نظر کلمه درستی نمیومد
بیشتر خودشو لایقِ تنها شدن با یک آشنای قدیمی میدونست...
کسی که زمانی تنها و ارزشمند ترین فرد زندگیش بود...با صدای قدم های هری نگاهشو از منظره بیرون گرفت وبه غذای ساده داخل سینی داد
خیلی وقت بود هری چیزی نخورده بود و غذای سنگین میتونست به معدش فشار بیاره
هری دوباره روی تخت نشست و سرشو پایین انداخت
"فکر نمیکنی غیر از زمین بخش های دیگه ای هم واسه نگاه کردن وجود داره؟"لویی گفت و با نگرفتن واکنشی از طرف هری نیم نگاهی بهش انداخت و بیخیال ایجاد گفتگو شد
" این سومین روزیه که همه غذا ها رو پس میزنی هری!... ولی قرار نیست این اتفاق دوباره بیفته!"
به هری نزدیک تر شد و کنار تخت ایستاد
" پدرم فردا به اینجا میاد و ما باید یه نمایش کوچیک مقابلش داشته باشیم"نمایش کوچیک!... کوچیک و بزرگش فرقی نداشت هری از همین الان دلش میخواست هرچه زود تر کارش تموم شه به اتاقش برگرده و بخوابه
لویی با دیدن سکوت هری حرفشو ادامه داد
" و خب.... باید براش آماده باشی! نمیخوام بهونه دست باک بدم تا بیشتر از این رو مخم یورتمه بره "هری تو خودش جمع شد این لویی رو نمیشناخت....
حتی خودش رو هم نمیشناخت
نمیدونست تا کجا قراره این نمایش واقعی بشه و براش فرقی هم نداشت
فقط یه ماهیچه کوچیکه الکی سمت چپ سینش اینو نمیفهمیدلویی بزاق دهنشو قورت داد " اگر فکر کنه که تو... یعنی... خب یعنی اگه باور کنه تو به عنوان اسلیو.. آره... به عنوان اسلیو اینجا هستی مشکلی پیش نمیاد..."

YOU ARE READING
<sleep> [L.S]
Fanfiction_وقتی یک نقاش کامل شدم اولین چیزی که میکشم چشماته! +چشم های من؟ _ اوهوم.... چشم های تو! هرکی بتونه این آبی رو به تصویر بکشه یک نقاش ماهره +تو الانشم ماهر ترین نقاشی هستی که دیدم! _چطور ؟ +نقاشی کردن زندگی خط خطی من کار سختیه نه؟