هری : مَ.. من می میتونم..
با دیدن تردید پسرک سمتش برگشت این هری فقط ظاهرش مثل هریِ لویی بود
هریه لو با پسر شکسته مقابلش خیلی متفاوت بودلویی: نمیدونم قبلا چه بلایی سرت اومده ولی قرار نیست واسه حرف زدن تنبیه شی حرفتو بزن
نفس عمیقی کشید و شروع کرد حرف زدن بغض صداش قابل تشخیص بود و لویی خیلی سخت مقابل خودش می ایستاد تا پسر مردد رو در آغوش نکشه
قبل از هر واکنشی باید از اتفاقات گذشته مطلع میشد!هری: دَ.. در مورد پ.. پول
لویی :گفتم لازم نیست نگران چیزی باشی تامین هزینه هات با منه!
هری:ن نه!
هری دوباره چشم هاشو به زمین دوخت
لویی : برات یک حساب تشکیل میدم
مشکل دیگه ای هست؟صدای آروم هری دوباره به گوش هاش رسید
هری: د....در ازاش؟لویی مشکوک به هری نگاه کرد :قبلا چیکار میکردی؟
هری:ن نمی دونم
لویی:نمیدونی ؟
با دیدن سکوت هری دیگه سوالی پرسیده نشد
اوضاع از چیزی که فکر میکرد بد تر بود
و مدام این سوال تو ذهنش شیرجه میزد
(اصلا چیشد که پای هری به اینجا باز شد ؟)لویی: اوکی میتونی بری... حتما خسته ای
...........
صدای جیغ جیغ زین کل خونه رو برداشته بود
لویی لپتاپ رو جابه جا کرد تا تصویر بهتری ازشون داشته باشه و دوباره مشغول کار خودش شد. : خیلی خب زین میتونی آروم تر حرف بزنیزین :هی بروووو! تو چجوری سکوت اون خونه رو تحمل میکنی؟ میدونم دن مثل من نمیشه ولی از تنهایی بهتره نه؟
به لحن از خود راضیش خندید: معلومه که مثل تو نمیشه ولی اونم فعلا درگیره
همسرش بارداره و بووووم قراره یه اعصاب خورد کن جدید داشته باشیم واینکه... خب من تنها نیستم زینی!زین حالت غمگینی به خودش گرفت:امیدوارم شبیه دن نشه.... واستا ببینم تنها نیستی؟
یعنی....
با ذوق جیغ کشیدزین :یعنی لویی تاملینسون بلاخره از سینگلی در اومد بهت افتخار میکنم داداش!
لو: هی زین من نگفتم که...
لیام:بیبی مشکل تو با دن چیه؟
لیام دستاشو از پشت دور شونه زین حلقه کرد و باعث شد سر پسر روی سینش قرار بگیره
و بعد از بوسه ای که رو سر امگای مو مشکیش گذاشت چشمشو به لویی پشت خط که با لبخند نگاهشون میکرد دوخت:چطوری برولو: هی لی! درگیر شرکت و...
زین : و امگاش
زین با ذوق گفت که باعث شد صدای قاطع لویی به گوششون برسه
لویی : زین؟ من همچین حرفی نزدم

YOU ARE READING
<sleep> [L.S]
Fanfiction_وقتی یک نقاش کامل شدم اولین چیزی که میکشم چشماته! +چشم های من؟ _ اوهوم.... چشم های تو! هرکی بتونه این آبی رو به تصویر بکشه یک نقاش ماهره +تو الانشم ماهر ترین نقاشی هستی که دیدم! _چطور ؟ +نقاشی کردن زندگی خط خطی من کار سختیه نه؟