Part Three

427 51 4
                                        

SE7EN
Genre: Dram, Criminal, Smut
Couple: Namjin
Part Three
By Agust_P
.
.
.
خورشید آروم آروم به سمت پایین میرفت و با خداحافظی دلگیری که از همه میکرد، تو دل رود زیر پاهاش غرق میشد.
آفتاب شگفت انگیزش حالا بعد از دوازده ساعت کار بی وقفه، خسته و کوفته کمرنگ و کمرنگ تر میشد.
نگاه دریاییش به ترکیب سرخ و نارنجی خورشید خیره بود و هرچند وقت گلوش رو با جرعه‌ای از نوشیدنیش تر میکرد.
"خوشبحالت.."
رو به خورشید زمزمه کرد و بازدمش رو محکم بیرون داد
"جایی برای قایم شدن داری"
قلپ دیگه‌ای از آبجو داخل دستش نوشید و با شنیدن صدای فندک، بی توجه به مرد درحال سیگار کشیدنِ کنارش، دستش رو پایین آورد.
مرد با روشن شدن سیگارش، بدون مکث کام عمیقی ازش گرفت و دود غلیظش رو کنار صورت جین بیرون داد.
جین نفس عمیقی کشید و با حس عطر آشنا، سرش رو سریع سمت او برگردوند.
با دیدن نیم رخ جذاب مرد با اون موهای قهوه‌ای تیره بالا داده و بارونی سرمه‌ای رنگ و سیگار گوشه لبش، لرزی به اندامش افتاد. کیم ناجون تحسین برانگیز بود!
با حس بی اهمیتی مرد به وجود اون، سرش رو آروم سمت نقاشی درحال محو شدن برگردوند و سعی کرد آرامش خودش رو حفط کنه. قطعا اون نیومده بود بکشتش، اونم وسط یک پل نسبتا خلوت که میتونه صدای جیغش رو اکو کنه!
"شیش تا.."
جین با شنیدن صدای بم مرد، نگاهش رو نامحسوس سمتش برگردوند.
"شیش تا پلیس قبل تو توی این عملیات بودن"
جین با دیدن پک عمیق مرد از نخ سفید نیمه سوختش، نگاهش رو به مقابل برگردوند و با قورت دادن بزاقش، سوالش رو زمزمه کرد "چ..چه اتفاقی براشون افتاد؟"
نامجون سیگار رو بین‌انگشتاش گرفت و درحالی که چشمهای تنگ شده‌اش رو به تاریکی بعد از غروب دوخته بود، زمزمه کرد
"دوتاشوت فلج مغزی شدن..یکی تو کما و یکی دیگه توی آسایشگاه روانی بستریه"
تپش قلب جین بالا رفته بود ولی دستهاش نمی لرزید. این عجیب بود!
"دوتای دیگه؟"
سر مرد برگشت و نگاه خمارش تو نگاه دریایی جین چفت شد
"مُردن"
گفت و به عنوان چاشنی، لبخند فیکی زد.
جین سرش رو سریع برگردوند و درحالی که با آبجوی توی دستاش بازی میکرد  سعی کرد ادامه سوالاتش رو بپرسه
"اما ..اخبار یا آماری از این شیش تا به گوشم-"
"محرمانه!"
جین با قطع شون کلامش سمت مرد برگشت و با دیدن ژست سابقش برای سیگار کشیدن، نفسی گرفت
"اخبار اون شیش تا رو به عنوان فداکارهای میهن معرفی کرد و به چشم عام اونها الان یا خاکستر شدن یا زیر خروار ها خاکن"
سرش رو برگردوند و مستقیما به نقص مورد علاقه‌اش زل زد
"البته بجز اون دوتا...سرگرد جانگ عزیزت برای حفط پرونده محرمانه و مهمش توی ملع عام مرگ هر شیش تاشون رو اعلام کرد و شیش تا جنازه فیک انداخت رو دوش سربازای با دل و جرعت مملکت!"
سرش رو کمی کج کرد و به عرق روی پیشونی پسر نگاهی انداخت" اون حتی نذاشت جناز اون دوتا پلیس بدبخت درست دفن بشه...بدن هردوتاشون کف دریا داره میپوسه!"
نفس جین قطع شد. قضیه حتی از سواستفاده هم خطرناک تر بود. اون سرگرد لعنتی بی رحم تر از اونی بود که نشون میداد!
محافظت از مردم؟ اون رسما برای دستگیر کردن نامجون داشت قربانی میداد!
نام سر جای قبلیش برگشت و دوباره نخ سفید رنگ رو بین لبهاش گرفت.
جین به عقب رفت ونگاهش رو به سیاهی شب دوخت.
سوالی که ذهنش رو از اول درگیر کرده بود، روی زبونش رژه میرفت و اعصابش رو بهم ریخت. یا باید میپرسید یا جوابش رو میگرفت.
"چرا...هفتمی رو .."
نگاهش رو روی چهره مرد فوکوس کرد و ادامه داد
"نکشتی؟"
نامجون پک دیگه‌ای زد و خاکستر سیگارش رو تکوند.
جین‌با حس سکوت مرد، لیسی به لبهاش زد و ادامه‌داد
"چون..باکره بودم؟"
پوزخند بزرگ نامجون گوشه لبش خودنمایی کرد و نگاه ساکتش حالا به رود خیره شده بود.
"اون شیش تا کفتار پیر تو تختم نیومده بودن که من بخوام با باکره بودن یا نبودنشون..مدت زمان زندگیشون رو تعیین کنم"
جین اخم محوی کرد و با کنجکاوی بیشتر پرسید"پس..چی؟"
نامجون مکثی کرد و با تکوندن دوباره خاکستر سیگارش، سرش رو سمت افسر برگردوند.
"ترس"
توی چشمهاش خیره شد" سردرگم...گیج"
نفسی گرفت و کمی روی صورت پسر خم شد
"اون شیش تا میدونستن دارن تو چه مخمصه‌ای پا میذارن..هیچکدومشون هیچ امیدی به برگشت نداشتن ولی برای جمع آوری ذره ای مدرک از من دست به خیلی کارها زدن"
دستش رو داخل جیبش برد و همزمان ادامه داد
"پستچی..منشی..مامور برق..حتی بارمن جایی که مینوشیدم..ولی همشون یک سرنوشت داشتن"
بیشتر روی صورت جین خم شد و به چهره معصومش خیره شد
"اونها از وضعیت خبر داشتن و قبولش کرده بودن ولی تو"
انگشتش رو بالا آورد و به جین اشاره کرد.
"ولی تو اگه میدونستی چه اتفاقی قراره برات بیوفته و با کی طرفی..قبولش نمیکردی"
عقب کشید و با بازدم محکمی نگاهش رو کج کرد
"کسی که دونسته بمیره با کسی که ندونسته به آغوش مرگ بره خیلی فرق داره!"
سکوتی که بعد حرفهاش بوجود اومده بود، صرف تحلیل برای مغز گیج جین شد. منطق قشنگی بود. حداقل الان!
"یعنی..منو..نمیکشی؟"
با همون تپش قلب بالا ادامه داد" حتی الان که میدونم چی در انتظارمه؟"
نامجون مکثی کرد و با آرامش سمت پسر برگشت.
" تو نقص زیبایی داری"
لبخندی به چشمهاش زد و به حالت قبل برگشت.
جین حس میکرد گونه هاش درحال آتیش گرفتنن حتی این داغی رو روی گوشاش هم حس میکرد.
نگاهش رو به سیاهی شب که حالا با ماه تزئین شده بود برگردوند و بطری نوشیدنیش رو بین انگشتهای عرق کرده‌اش، دست به دست کرد.
نفس عمیقی برای کنترل ضربان قلبش کشید و با بیرون دادن بازدم داغش، حواسش رو جمع کرد.
"میخوای چیکار کنی؟"
با دوباره مورد خطاب قرار گرفتنش، مکثی کرد و با تردید پرسید"کارمو؟"
"حالتو" نامجون بدون برگردوندن سرش گفت و خیره به ماه، منتظر شد.جین اخم‌هاش رو درهم کشید و درحالی که بطری خالی رو بین مشتش میفشرد پاسخ داد" ازش شکایت میکنم..میکشونمش دادگاه..هم خودشو هم تیمشو"
با حرص زمزمه کرد و نگاه قرمز شده‌اش رو حرکتی نداد.
"فکر میکنی اون‌هم دست به سینه میشینه و کاری نمیکنه؟"
با شنیدن پوزخند مرد و سوال تمسخر برانگیزش سرش رو کمی کج کرد و از حجم فشار مشتش کم کرد.
نامجون سرش رو برگردوند و توی چشمهاش خیره شد
"فکر میکنی چرا انتخابت کرد؟...چرا برای ماموریت یک پرونده چهارساله یک پلیس محلی ساده رو انتخاب کرد؟..که حتی تیراندازی هم بلد نیست!"
جین اخمی کرد و متقابلا توی چشمهاش خیره شد.
مرد قدمی جلو گذاشت و روی صورتش خم شد
"چون نقطه ضعف داشتی..یک نقطه ضعف بزرگ که برای خفه کردن همه‌ی اقداماتت کافی بود"
پوزخندی زد "هرچند نباید از این چشم پوشی کنیم..زیباییت هم دلیل محکمی بود!"
با انداختن نگاهی به سرتا پاش، صورتش رو عقب کشید.
سرش رو کمی کج کرد و ادامه داد " به محض ورود به دادگاه، پرونده پزشکیتو میذاره روی میز قاضی و خیلی راحت به جرم دور زدن قانون و مدرک غیرقانونی میوفتی گوشه زندان!"
لرزی به اندام جین افتاد و پلکهاش لرزید.
"میخواد شکایت قانون رو پیش قانون ببره..مسخره!"
مرد زیرلب زمزمه کرد و سمت صحنه سیاهش برگشت.
جین سرش رو پایین انداخت و چشمهاش رو بست. مغزش دیگه کار نمیکرد. واقعا نمیکشید. این بود امنیت و آرامشِ مردای به ظاهر فداکار پلیس؟
~~
نگاه غمگینش رو پایین انداخت و بی توجه لبخند درخشان هیونگش به غر زدناش ادامه داد"من حتی نمیتونم قلم‌مو دستم بگیرم ..همش ترس این رو دارم‌که خراب کنم"
بینیش  رو بالا کشید و چشمهای درشتش رو اینبار فوکوس کرد
"بعددستهام میلرزه و تمام...من واقعا خراب کردم"
مرد لبخند درخشانی به ناراحتیِ کیوت‌پسر زد و دستش رو روی شونه‌اش گذاشت.
"اما تو خودت عاشق هنر و نقاشی کردن بودی"
جین نگاه مغمومش رو دوباره پایین انداخت و به انگشتهاش خیره شد "اره..ولی الان دیگه نیستم.."
سکوت بینشون توسط صدای پرنده‌های تو پارک و رد شدن گهگاهیِ آدم‌ها شکسته میشد. هوا خوب بود ولی مردم زیادی توی پارک نبودن و این یکم حال جین‌رو بهتر میکرد.
"میخوای که.."
با شنیدن صدای هیونگش، سرش رو بالا برد و به چشمهای تیره‌اش خیره شد "تغییر رشته بدی؟"
جین اخمی کرد "چه فرقی میکنه؟..درهرصورت این مشکل با من هست"
مرد بهش نزدیک تر شد و طی حرکتی صورتش رو بین دستهاش گرفت
"کیم سوکجین..بیا به دانشکده افسری"
لبخند درخشانی زد " مثل من!"
جین پوزخندی زد و صورتش رو از بین دستهای مرد بیرون کشید"شوخی میکنی هیونگ؟..من قلم‌مو نمیتونم دستم بگیرم چه برسه تفنگ!"
"نه نه نیاز نیست تفنگ دستت بگیری..میتونی پلیس راهنمایی رانندگی بشی"
جین بی حوصله از جاش بلند شد "چه فرقی داره..هر دوشون پر صحنه های استرس زاعه که میتونه منو بفرسته رو ویبره"
"ولی می‌ارزه"
نگاه پسر برگشت و به چهره هیونگش خیره شد"به چی؟"
مرد قدمی جلو گذاشت و کنار بدن پسر قرار گرفت
"به امنیتت"
دستش رو روی شونه جین گذاشت و ادامه داد
"تو اداره پلیس و پیش پلیس‌ها جات امنه سوکجین"
لبخند درخشانش حالا مهربونتر شد بود"امنه امن!"
**
"پس چیکار کنم؟"
همزمان با باز کردن دوباره پلکهاش، پرسید و چشمهاش رو به سمت مرد برگردوند
"چشم در برابر چشم.."
نگاه تیره نامجون مقابلش قرار گرفت و قیافه جدیش حرفش رو ترسناکتر کرد"دندان در برابر دندان!"
اخم جین غلیظ شد و پیشونی سفیدش رو چین انداخت.
متفکر و جدی به نگاه مرد خیره بود. چیزی که میگفت راهکار درست و منطقی بود، باید همونطور که ازش سواستفاده شده بود از اون مرد سواستفاده میکرد اما چطوری؟
از همه مهم‌تر چرا کیم‌نامجون باید همچین راهکاری برای انتقام جین پیشنهاد میداد؟ چه اهمیتی برای اون داشت؟
"احیانا...نمیخوای که..در ازای اینکار ..بشم جاسوست توی اون اداره تا بتونی منحلشون کنی؟"
با تردید پرسید و با تنگ کردن چشماش ادامه داد
"چون انتقام سخت‌تر از چیزیه که بخوام...تنهایی انجامش بدم!"
نامجون با سوال مردد جین پوزخندی زد و  قدمی بهش نزدیک تر شد.
"از بین بردن اون گروه کوچولو و سرگرد جان خفنتون..برای من فقط دو دقیقه زمان میبره"

SE7ENDonde viven las historias. Descúbrelo ahora